Chapter 1

145 13 21
                                        

"من فکر میکردم
بعد جداییمون
مثل تویِ فیلما دوباره میبینمش؛
اونوقت اون از چشام میخونه که من هنوز شبا بی خوابم چون میشینم و خاطره هارو ردیف میکنم و دلیل میتراشم که دوستم داشته یه روز،
اون از چشام میخونه و باز دستامون برایِ هم میشه....
من فکر میکردم
بعد جداییمون
اون مثل تو داستانا نمیتونه قیدِ منو بزنه و تا ابد من تنها کسی بودم که تو کنجِ دلش بود،
اونوقت تو یه روز که از دلتنگی داشته به مرز جنون میرسیده
پاشو میذاره رو گاز و میومده پیشم
منم میومدم و اون بی هیچ حرفی فقط سفت بغلم میکنه و عطرِ تنمو نفس میکشه
من فکر میکردم همه چی مثل داستان و فیلم پیش میره
که اون تولد منو یادش نمیره،
که تا ابد خاطره هایِ خوبمون براش خوب میمونه
که فقط منم که دلیلِ حالِ خوبشم...
من دیر فهمیدم که اونجایی که من وایساده بودم وسطِ واقعیت بود...
دیر فهمیدم که تو واقعیت وقتی آدما میرن
واقعا رفتن
که گریه کردنم برشون نمیگردونه،
که دیدنِ دلتنگیا و بی قراریام احوالشو بهم نمیریزه...
من دیر فهمیدم تو واقعیت
جایِ یکی خالی نمیمونه،خاطره ها تا ابد با ارزش نمیمونن،
یادگاریا عزیز نیست،

میدونی اشتباه من کجا بود؟
که فکر کردم
من و اون هم شخصیتایِ یه کتابیم تو دستایِ یه دختر شونزده ساله
که بی هم دووم نمیاریم و بالاخره
حتی شده صفحه آخر داستان،
حتی شده روز آخر زندگیمون
میفهمیم که تلاشمون برایِ زندگی بی هم بی فایدست
میفهمیم و برمیگردیم بهم
من فکر میکردم
من و اون یه فیلم نامه تو دستایِ کارگردانی هستیم که دوست داره مخاطبو اذیت کنه،
که دست هرکدومو از شخصیتارو میذاره تو دستایِ یکی دیگه و تهش که به جز تماشاگرا خودشم بغض کرده
بالاخره سهم هم میکنتشون.
اشتباه من این بود که فکر میکردم؛
اون نمیتونه قیدِ منو بزنه
میدونین اشتباه من چی بود؟؟
فکر میکردم
همیشه میشه باز از نو همه چیو شروع کرد...."

چشمامو بستمو اشکام سرازیر شدن وقتی یاد صحنه ای افتادم که اون عروسشو عاشقانه بوسید...
_______
داستان جدييييييد
كاور چطوره ؟؟
نظرتونو بگين 🥀

Roses ...Cerita yang bikin terobses. Temukan sekarang