ساعت 6 صبحه ومن دارم به مکالمه هایی که داشتیم فکر میکنم...
به خندیدنت فکر میکنم شیرین ترین صدایی که میشنوم
به حرفات فکر میکنم
حرفایی که وقتی حرص میخوری فوران میشن
حرفایی که در مورد منن حرفایی که در مورد منن...
حرفای کشنده ای که میزنی
حرفایی که مثه یه تیر میخوره به قلبم
حرفایی که میتونه یه آدمه مرده رو زنده کنه
همه ی حرفات همه ی اون کلماتی که به زبون میاری رو دوست دارم از شیرین ترینشون تا کشنده ترینشون...
صدات صدایی که میشه گم شد توشو تلاشی برای پیدا شدن نکرد
صدات یه موج آرامشی که میتونه ویرانه ترین صخره هارو از نو بسازه
میشه یه قول بهم بدی حتی اگه یه طوری شد که همه چی بهم خورد صداتو از من دریغ نکن خب؟!
من دیوونه تر از اونیم که بتونم بدون صدات اروم بگیرم
ساعت 6 صبحه و من دارم همه ی حرفایی که بهم زدیو مرور میکنم نمیدونم بده
نمیدونم خوبه
نمیدونم...
نمیدونم چطوری شروع شد
نمیدونم قراره چی بشه
نمیدونم اخره این قصه ی ما به کجا میرسه
فقط اینو میدونم که من این حس دوست داشتنی که با تو دارمو دوست دارم
همون حس ارامشی که به تک تک سلول های بدنم تزریق میشه
همون حس خوبی که وقتی صداتو میشنوم پیدا میکنم
همون حس خوبی که باعث میشه مثل احمقا 6 صبح با یه لبخند بزرگ به صفحه ی گوشیم نگاه کنمو بخندم
من این حس لعنتی رو دوست دارم و امیدوارم که از دست ندمش...
#A
