فصل اول (سرزمين روياها بهترين جا براي زندگي)

1K 77 9
                                        

تلما بعد از يه كل كل مفصل با برادرش تايرون كه ٤ سال از خودش بزرگتره از خونه بيرون رفت و به سمت دبيرستان كنت انجل حركت كرد ، امسال سال اخريه كه توي اين دبيرستانه و اين موضوع خيلي براش مهمه اما نه اونقدري كه فكرش و مشغول كنه ؛ چون اون توي ذهنش در يه دنياي ديگه زندگي ميكرد ، يعني دنياي روياها ، نه از اون روياهاي بچگونه أسب تكـ شاخ ، دنياي روياهاش از اتفاقات خوب و بد توي زندگي واقعيش نشعت ميگرفت، اونا رو اونجا به چيزايي كه دوست داشت تغيير ميداد و به همين خاطر از فكر كردن به واقعيت ها ميترسيد ...
مثله هميشه دوربينش دوره گردنش بود ؛ اون از هر فرصتي براي عكس گرفتن استفاده ميكرد و مسئوليت البوم اخره سال (senior year) رو هم خودش به عهده گرفته بود و جدا عكس هاي بي نقصي ميگرفت .
دمه راهروي مدرسه كه رسيد يه نفس عميق كشيد و رفت داخل و منتظر بود كه مايك طبق معمول....
مايكـ: سلام جودي ابوت
با صدايي كه ميشد به راحتي كلافگيشو حس كرد گفت : مايك عزيزم اگه خيلي اين كارتون و دوست داري بشين و نگاش كن قول ميدم به كسي نگم
و دوستاش به خصوص سباستين كه دوست صميمي مايك بود كلي بهش خنديدن ، و تلما هم لبخندي از روي پيروزي زد .
تلما ديگه به متلك هاي مايك عادت داشت اما نميتونست شباهتش و با جودي أبوت بفهمه ! شايد به خاطره موهاي بلندش بود كه هميشه ميبافت ، اما خوب موهاش مشكي بود ،شايدم به خاطره فاميلش بود اما خوب اَبِلسون چ ربطي به أبوت داره ؟!
به هرحال به نظرش مسخره بود و مايك هم يه ديوونه !
همينطور كه تو فكر بود به سمت كمدش رفت و بجز كتاب درسيش كتاب مورد علاقش و هم برداشت همون لحظه دوست صميمش آنا اومد سمتش ...
انا: سلام تل چه خبرا؟!
-اخه تلما رونميشه مخفف نكني؟!
-نه اينجوري بيشتر كيف ميده
تلما زد تو سره انا و گفت رواني !
انا گفت : اخه تو كه مثل گوفي ميموني هيچي نگو ديگه !
و دوتايي خنديدن ، شيطنت هاي خاص خودشونو داشتن كه گاهي بقيه رو ديوونه ميكرد ...
يهو انا كتاب و از دست تلما كشيد بيرون و گفت : واي باز اين كتاب مسخره؟! دوستت دارم أما از دور؟! خوب بره به راس بگه كه دوسش داره ديگه! مارو مسخره كرده
-جالبيش اينجاست كه ندونه واي ديدي چقدر قشنگ راس و توصيف ميكنه ؟! احساس ميكنم اگه توي خيابون ببينمش مشناسمش (و با حالت رويايي گفت) فكر كن يه پسر با موهاي مشكي و چشماي خاكستري تيره و پرسينگ بيني و ابرو و يه گوشواره مشكي ، با يه تيشرت همرنگ چشماش و شلوار ٩٠ مشكي ... وايييييي چي ميشد واقعي باشه؟؟ اون واقعا يه جنتلمنه !
انا: ديوونه بيا توي دنياي واقعي ، مگه مايك چشه ؟! خودشو ميكشه براي براي تو ، اون واقعا دوست داره
-حتي اگه خودشو دار هم بزنه من دوسش ندارم و باورم نميشه دوسم داشته باشه ، دوست بمونيم بهتره ، ايشششش پسره ي دختر باز
آنا سريع بحث و عوض كرد چون ميدونست تلما هر چقدرم كه باش حرف بزني اخر حرف خودشو ميزنه ...


دوستان اين قسمت اول بود ،من داستان زياد نوشتم ولي اين اولين داستانيه كه تو واتپد گذاشتم ،ميدونيم كلييييي ايراد داره و خيلي خوشحال ميشم كه ايرادام رو بهم بگين تا بر طرف كنم ❤️

A dreamer girl Bağımlısı olacağınız hikayeler. Şimdi keşfedin