Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.
سقف تالار اصلی قصر مثل بختک روی شانه های ویکتور سنگینی میکرد. صدای چکمههای پادشاه که با هر قدم روی سنگهای سرد کف تالار پژواک میشد، تنها صدایی بود که سکوت کشنده را میشکست. ویکتور، در حالی که رگهای گردنش از فشار شدید خشم و غم متورم شده بود، فریاد زد: «پدر! تو نمیتونی این کار رو با من بکنی! من پسرتم! چرا با من اینجوری تا میکنی؟ مگه من چیکارت کردم که اینطوری اذابم میدی؟ خواهش میکنم... اگر ذرهای برات ارزش دارم، اگر واقعاً منو به عنوان پسرت میبینی، این نقشه و کارها رو انجام کن!»
پادشاه نایستاد. حتی سرش را برنگرداند. با پوزخندی سرد و تحقیرآمیز که قلب ویکتور را مچاله کرد، گفت: «دقیقاً چون پسرمی، این کار رو میکنم. تا بفهمی وظیفه و قدرت یعنی چی. الان هم برو و به اون چیزی که بهت گفتم خوب فکر کن.» و با قدمهای محکم از اتاق بیرون رفت.
ویکتور حس کرد دنیا دور سرش میچرخد. پاهایش دیگر وزنش را تحمل نکردند. با زانو روی زمین سرد سقوط کرد. بغضش ترکید و فریادی از اعماق وجودش برخواست: «چرااااا! چرا با من این کارو میکنی؟» با دستانی لرزان، شمعدانهای سنگین و گلدانهای گرانبها را با خشم به دیوار کوبید. صدای شکستن شیشه و خرد شدن اشیا، با صدای حقههای او در هم آمیخت. سرش را بین دستانش گرفت و با مشت به پیشانیاش کوبید: «بیعرضه... تو یه بازندهای بیعرضهای که حتی نمیتونی از کسی که دوست داری محافظت کنی!»
اما یک ساعت بعد، وقتی چشمانش از گریه میسوخت و صورتش رد اشکها را به یادگار داشت، برخواست. آرامش نقاب را بر چهره زد، لباس های ساده از پارچه های تیره به تن می کند تا در سایه ها گم شود، و از پشتی قصر، جایی که اسب وفادارش منتظر بود، بیرون زد.
نیم ساعت بعد، صدای خروشان آبشار مقدس، در گوشش پیچید. اینجا پناهگاه امن او بود؛ جایی که دریا و خشکی در آغوش هم میرقصیدند. وقتی از میان درختان گذشت، قلبش می لرزید. آنجا بود... درست وسط تابش نور خورشید که از میان قطرات آبشار رنگینکمانی ساخته شد، جونگکوک روی سنگی بزرگ نشسته بود.