We've updated our Content Guidelines.
Review the latest guidelines to keep sharing stories safely.

ورود تازه‌وارد

10 3 0
                                        

شهوت آتشی است که تن را می‌سوزاند و عشق قمارِ جان است؛ و هر دو زندگی را به یک اندازه به تباهی می‌کشانند.
برایِ تنها جیمینِ مین‌یونگی
••ו•
باران از ساعت‌ها قبل شروع و با شدت زیادی می‌بارید.
قطره‌ها بی‌وقفه به شیشه‌های بلند دفتر شورا می‌کوبیدن و سمفونی یکنواختی ایجاد کرده بودن. طوری که انگار کسی بیرون از دفتر، مرثیه‌ای بی‌انتها رو زمزمه می‌کرد.
تنها منبع نور اتاق تلویزیون قدیمی گوشه‌ی سالن بود که صفحه‌ای پر از برفک داشت. ظاهرا به خاطر طوفانی که با پاییز شراکت می‌کرد، آنتن تلویزیون قطع و سیگنال شبکه‌ی اخبار ضعیف شده بود.
نورهای سفید و خاکستری هر چند ثانیه یک‌بار روی دیوارها می‌لغزیدن و سایه‌های توی اتاق رو زنده می‌کردن.
صدای خش‌خش ممتدش نه تنها سکوت سنگین اتاق رو بهم می‌زد، بلکه مثل زمزمه‌ی ارواح مردگانی بود که هنوز اون ساختمان قصر مانند رو ترک نکرده بودن.
و در تاریک‌ترین گوشه‌ی اتاق، یونگی روی زمین نشسته بود و زانوهاش رو به سینه‌ش فشار می‌داد.
انگشت‌هاش بی‌وقفه می‌لرزیدن و سرما تا عمیق‌ترین بخش وجودش رخنه کرده بود.
نفس...
نفس کشیدن توی اون لحظه سخت شده بود و هر دم، کوتاه‌تر از قبلی و هر بازدم، به شکل دردناک‌تری خودش رو نشون می‌داد.
کت رسمی جلسه رو هنوز به تن داشت و اون پارچه‌ی مرغوب و نایاب سعی می‌کرد بدنش رو ببلعه. دکمه‌های بالایی پیراهنش رو باز کرده بود تا بتونه راحت‌تر نفس بکشه اما قرار نبود کافی باشه!
انگار ماری نامرئی، سنگین و خفه کننده دور گلوش پیچیده بود و قصد داشت ذره‌ ذره خاموشش کنه.
صدای اعضای انجمنِ مخفی، کاملا واضح توی گوشش می‌پیچید و همین، قطرات عرق روی پوستش رو بیشتر می‌کرد.
ـــ بازار شرق آسیا باید تا همین زمستون لعنتی تحت کنترل کامل ما باشه!
ـــ موسیو؟ این کار مستلزم یه سرمایه‌ی بزرگه و من جمع کردن این مبلغ رو به رئیس شورا می‌سپارم.
وقتی تمام چشم‌های مار مانند اعضای انجمن به یونگی دوخته شد، خون توی رگ‌هاش یخ بست.
_ موافقی رئیس شورا؟ تئودور یونگی مین؟
پول... باز هم پول... اون کثافت‌ها هیچوقت از پول سیر نمی‌شدن‌.
اون کلمه مثل چاقویی کُند، بارها و بارها توی مغزش فرو می‌رفت.
پول.
پول.
پول.
نفسش اینبار کاملا برید و به قفسه‌ی سینه‌ش چنگ انداخت.
ضربان قلبش از طوفان بیرون وحشی‌تر می‌کوبید و با بی‌رحمی درد رو بهش هدیه می‌داد.
لحظه‌ای فکر کرد که شاید دارد می‌میره و عجیب بود که از این فکر نترسید.
شاید مُردن بالاخره آرامشی رو بهش تقدیم می‌کرد که اعضای انجمن سال‌ها ازش گرفته بودن.
چه اشکالی داشت؟ خوابیدن توی زمین نرم و قهوه‌ای و گوش دادن به امواج دریا. درحالی که علف‌های سبز و بلند بین دست‌های باد می‌رقصیدن. بدون هیچ نگرانی برای فردا یا غمی برای دیروز‌.‌..
ناگهان سیلی محکمی به سمت چپ صورتش خورد و مرگ از جلوی چشم‌هاش پر کشید.
_ یونگی نفس بکش!
ناخودآگاه حجم زیادی اکسیژن بلعید و به دستی که صورتش رو قاب گرفته بود چنگ زد.
کم‌کم تاری دیدش برطرف شد و تازه تونست شخص رو به روی خودش رو ببینه.
_ یونگی...
چطور می‌تونست صدای دلربا و ظریف‌ـش رو نشناسه؟ اون جیمینِ خودش بود!
همون لحظه معده‌ش شروع کرد به سوختن و طولی نکشید که تمام محتویاتش رو روی کراپ ایو‌ سن‌ لورن جیمین، بالا آورد‌.
_ مسیح...
جیمین لب زد و لحظه‌ای مکث کرد.
لرزش بدن یونگی و چهره‌ی رنگ پریده‌‍ـش داشت تبدیل به موضوعی ترسناک می‌شد؛ پس
بی‌توجه به استفراغی که لباس گرونش رو خراب کرده بود، بدنش رو سفت به آغوش کشید.
_ محض رضای خدا...
_ م‍... من... خیلی خ‍... خسته‌م.‌
درحالی که هق‌هق می‌کرد گفت و متوجه نشد که جیمین آستین پیراهنش رو بالا می‌زنه.
پد الکلی رو با دندونش باز کرد و روی رگ برآمده‌ی دستش کشید.
_ بذار... ب‍... بمیرم...
_ تو نمی‌میری یونگی.
آروم توی گوشش‌ پچ زد و هوای داخل سرنگ رو خالی کرد.
_ اما اونا به زودی می‌میرن... چون کسی حق نداره تو رو اذیت کنه.
سوزن رو وارد رگش کرد و آرامبخش، خیلی آروم توی خون‌ـش حل شد.
⸸⸺‌⸸⸺‌⸸⸺‌
«بخت، تنها خدایی است که هرگز بر بندگان خویش رحم نمی‌کند.»
جیمین نوشته‌ی روی تابلو رو خوند و لب‌های صورتی رنگش رو جلو داد.
رو به روی در بزرگ و فلزی آکادمیِ اِکارلات* ایستاده بود و کیف دستی قهوه‌ای رنگی به دست داشت. کت قرمز مخصوص آکادمی رو پوشیده بود که با شلوار چرم مشکی رنگش استایل بی‌نظیری به وجود می‌آورد.
وقتی وارد محوطه شد، دستی بین موهای بلوندش کشید و توجه چند دانشجو رو به خودش جلب کرد. ظاهراً اون چند نفر سر کلاس‌هاشون نبودن؟ طبق قوانین آکادمی، اگر دانشجویی کلاس‌های درسش رو بپیچونه شدیداً مجازات میشه و این دقیقا دلیلی بود که جیمین به خاطرش، از دیدن اون چند نفر متعجب شد.
_ امروز یه دانشجوی انتقالی داریم که دورگه‌ی کره‌ای_ فرانسویه.
استاد اقتصاد با صدای تقریبا بلندی اعلام کرد و جیمین به رسم اهالی کره، رو به دانشجو‌ها تعظیم کرد و لبخند شیرینی زد.
_ سلام؟ من آدریَن جیمین پارک هستم. امیدوارم من رو از خودتون بدونید و باهم دوست‌های خوبی بشیم.
اون زیبایی نفس گیر امکان نداشت واقعی باشه!
تمام دانشجوها در عین لحظه، مشغول صحبت کردن درمورد ظاهر سکسی جیمین شدن و حتی استاد اقتصاد هم گاهی زیر چشمی به تازه‌وارد، نگاه کوتاهی می‌نداخت.
_ میلان، تو نماینده‌ی کلاسی درسته؟ ازت می‌خوام فضای آکادمی رو به آدریَن پارک نشون بدی.
میلان آب دهنش رو قورت داد و با خجالت به جیمین نگاه کرد.
_ میلان؟ از آشنایی باهات خوش‌وقتم!
شاید میلان روژو، یکی از خجالتی‌ترین افراد اون کلاس بود و به روایتی تو سری‌خور محسوب می‌شد. و حالا اون پرنس که زیبایی خیره کننده‌ای داشت، بهش توجه نشون داده بود؟
لبخند کوچیکی زد و دست جیمین رو به گرمی فشرد.
_مـ... منم همین‌طور.
همون لحظه، صدای شکستن مدادی از انتهای کلاس شنیده شد و پسر عضله‌ای و قد بلندی توجه جیمین رو به خودش جلب کرد.
از حرص مدادش رو به دو نیمه مساوی تقسیم کرده بود و با خشم به تازه‌وارد نگاه می‌کرد.
تمام بدنش پوشیده از تتو بود و پیرسینگ‌های متعددی روی صورتش خودنمایی می‌کردن.
_ اون اِدوارد جونگ‌کوک جئونه و از اینکه تمام توجه‌ها رو مال خودت کردی شاکی شده.
میلان آهسته لب زد و موهای قهوه‌ای رنگش رو توی صورتش ریخت تا جونگ‌کوک رو نبینه.
_ تو هم توسری‌خور اِدوارد جونگ‌کوک جئونی؟
جیمین بدون هیچ منظور خاصی پرسید و صورت میلان رفته رفته سرخ شد.
_ خب من..‌. من... یکم بهش بدهکارم.
جیمین آهایی گفت و با پشت گوش زدن موهاش، به استاد لبخند درخشانی زد و مشغول جزوه برداری از درس اقتصاد شد.
⸸⸺‌⸸⸺‌⸸⸺‌
_ مدرک این آکادمی توی کل جهان معتبره.
_ واقعا؟
_ اوهوم. بانک‌ها، شرکت‌های سرمایه‌گذاری و به‌خصوص مراکز مالی وال استریت، فارغ‌التحصیل‌های این آکادمی رو نابغه‌های مدیریت ریسک و روان‌شناسی مالی می‌دونن.
نفسی گرفت و ادامه داد:
_ فارغ‌التحصیل شدن از اینجا، به معنای ورود به بالاترین طبقات قدرت اقتصادی جهانه.
جیمین هومی گفت و همونطور که با لبخند، فضای وسیع و سبز محوطه رو نگاه می‌کرد گفت:
_ مسیح، میلان تو واقعا اطلاعات کافی داری.
میلان با خجالت دستی به پشت سرش کشید و زمزمه کرد:
_ آره... و اینکه همیشه کت قرمز که لباس مخصوص اینجاست رو باید به تن داشته باشی. وگرنه به آکادمی توهین میشه؟
_ اوه.
جیمین گفت و به سمت میلان چرخید.
_ اینجا رو خیلی دوست دارم... کاش زودتر انتقالی گرفته بودم!
با چشم‌هایی درخشان، لبخندی شیرین و گونه‌هایی که کمی رنگ گرفته بود گفت و یک دور با خوشحالی چرخید.
_ خب راستش اینجا...
میلان تردید داشت این مسئله رو به جیمین بگه.
_ آدریَن تو... تو بلدی قمار کنی؟
قمار...
چشم‌های جیمین با شنیدن اون کلمه برق عجیبی زد و مردمک‌های شکلاتی رنگش به قرمز تغییر رنگ داد! یا حداقل میلان همچین توهمی داشت؟
_ قوانین بعضی از بازی‌ها مثل پوکر رو بلدم.
_ اینجا همه قمار می‌کنن و دیر یا زود به یک دست بازی دعوت میشی. این جهنم انقدری که تو فکر می‌کنی خوب نیست... درخواست بازی هیچکس رو قبول نکن. وگرنه بیچاره میشی!
جیمین با تعجب ابروهاش رو بالا انداخت و پرسید:
_ همه قمار می‌کنن؟
_ اینجا هیچکس حق امتناع از قمار رو نداره. کسایی هم که از بازی سر باز زدن، حق رقابت و تحصیل خودشون رو از دست دادن...
_ پس چطور میگی درخواست کسی رو قبول نکنم؟
میلان ضربه‌ای به سر خودش زد و به صورتش چنگ انداخت؛ اون واقعا مضطرب شده بود.
_ خدایا... تو واقعا فرشته‌ای. نباید می‌اومدی به این جهنم روانی کننده!
جیمین خندید و با گونه‌ای که به خاطر شنیدن تعریف میلان، صورتی شده بود به پسر جوان نگاه کرد.
_ حداقل بذار چند وقت بگذره و یکم از قوانین بازی‌ها سر دربیاری. اگر بدون تجربه بازی کنی باختت حتمی میشه!
_ اما به هرحال... اینجا گزینه‌ی بی‌طرف موندن وجود نداره.
آهسته و خمار لب زد و نیشخند کوچیکی گوشه‌ی لب‌های خوش‌فرمش نمایان شد.
_ هی گایز!
شخص سومی به جمع دو نفره‌ـشون اضاف شد و میلان با دیدن جونگ‌کوک، رنگ از صورتش پرید.
_ سلام موسیو پارک. به پاریس و آکادمی اِکارلات خوش‌اومدی!
جونگ‌کوک گفت و جیمین با لبخند بزرگی دستش رو فشرد.
_ ممنونم؟ اما چند سالی میشه که توی پاریس زندگی می‌کنم.
_ اوه... پس برای همین انقدر خوب فرانسوی صحبت می‌کنی؟
جونگ‌کوک با نقابی از شوخی و خوش‌آمد گویی با جیمین صحبت می‌کرد و درظاهر هیچ خبری از تنفر یا عصبانیت نبود!
_ قمار بلدی؟ نظرت درمورد یه دست بازی چیه؟
جیمین کمی مکث کرد و نیم نگاهی به میلان انداخت. اون پسر با بالا انداختن ابروهاش، بهش اشاره می‌کرد پیشنهاد جونگ‌کوک رو رد کنه. انگار حسابی از اِدوارد جئون زهره چشم داشت!
_ بی‌ادبی می‌شه اگر قبول نکنم.
⸸⸺‌⸸⸺‌⸸⸺‌
پرده‌های کلاس A رو کشیده بودن و فضایی تاریک، حاکم بر اتاق و ذهن‌های مضطرب دانشجوها شده بود.
تنها لوستر قدیمی و سفید رنگی روشن بود که میز قمار رو زیر اون بساط کرده بودن.
روی میز، تعداد زیادی چیپ و کارت‌های سفید رنگ دیده می‌شد.
حدود سی نفر دور میز حلقه زده بودن و انتظار شروع بازی رو می‌کشیدن.
جیمین با لبخند به تک‌تک همکلاسی‌هاش نگاه کرد و در آخر، با اِدوارد جئون چشم تو چشم شد.
جونگ‌کوک اعتماد بنفس زیادی داشت و طوری بنظر می‌رسید که انگار افراد حاضر در اتاق نوچه‌هاش هستن، نه تماشاگر!
میلان با چهره‌ای درهم و حالتی مضطرب، پشت سر جیمین ایستاده بود و بوی عرق ناشی از استرس‌ـش رو به مشام تازه‌وارد می‌رسوند.
_ خب آدریَن پارک، قراره سنگ_کاغذ_قیچی بازی کنیم.
_ هیجان انگیز بنظر میاد!
با لبخند گفت و دست‌هاش رو بهم کوبید.
اون رفتار بی‌ریا و لبخند همیشگی گوشه‌ی لبش، جیمین رو در دید جونگ‌کوک احمق تلقی می‌کرد.
_ تمام افراد این اتاق یکی از نشونه‌های سنگ، کاغذ یا قیچی رو روی این کارت‌های سفید نقاشی می‌کنن و توی این جعبه می‌ندازن.
به جعبه‌ی روی میز اشاره کرد و ادامه داد:
_ و ما بدون نگاه کردن، باید توی هر دست سه تا کارت بیرون بکشیم. متوجه شدی؟
_ البته!
جونگ‌کوک هومی گفت و به میلان اشاره کرد تا به سمتش بره.
_ برو چندتا چیپ اضافه برام بیار.
قصد داشت تعداد چیپ‌های شرط‌بندی رو بیشتر کنه تا جیمین وسوسه و درنهایت شرط بیشتری ببنده!
_ اما... همین الانم به اندازه‌ی هزار یورو چیپ داریم!
ناگهان جونگ‌کوک آویزه‌ی گردن میلان- که جیمین از همون اول متوجه‌ش شده بود_ رو به سمت خودش کشید و با لحن تهدید کننده‌ای توی گوشش پچ زد:
_ برو چندتا چیپ بیار، حیوون خونگی!
حیوون خونگی.
این یک اصطلاح رایج بین قماربازهای اِکارلات بود.
افرادی که بدهی سنگینی بالا آورده و توان بازپرداخت اون‌ها را نداشتن، عنوان «حیوون خانگی» می‌گرفتن.
کارت شناسایی مخصوصی به گردنشون آویز می‌شد که نشون دهنده‌ی جایگاه اجتماعی جدیدشون بود.
اون‌ها موظف‌ میشن دستورات طلبکار خودشون رو اجرا کنن و از حقوق آدم‌های عادی محروم می‌شن.
برداشتن یا مخفی کردن این کارت، خیانت به قوانین آکادمی تلقی می‌شد و مجازات بسیار شدیدی در پی داشت.
جیمین با مرور قوانین آکادمی، لبخند کوچیکی زد و میلان رو تماشا کرد که چطور با ترس از جونگ‌کوک فاصله می‌گرفت.
توی این فاصله، جعبه‌ی روی میز پر از کارت شده بود و حالا وقت قمار بود.
قمار...
رنگ چشم‌های جیمین تیره‌تر شد و با لبخند شیرینی، دستش رو وارد جعبه کرد.
_ روی چندتا چیپ شرط می‌بندی؟ هر کدومش بیست یورو ارزش داره.
جونگ‌کوک گفت و جیمین طبق عادت، لب‌هاش رو جلو داد تا فکر کنه.
_ دوتا.
_ خیلی‌خب؛ آماده‌ای؟
با حرکت کوچیک سر جیمین، جونگ‌کوک پوزخندی زد و با صدای تقریبا بلند و هیجان زده‌ای گفت:
_ سنگ_ کاغذ_ قیچی!
و هر دو، همزمان کارت‌هاشون رو جلو آوردن.
کارت جیمین کاغذ و کارت جونگ‌کوک سنگ بود.
_ اوه، موسیو پارک! دست اول رو تو بردی.
جونگ‌کوک طوری اون جمله رو به زبون آورد که انگار جیمین با شانس برنده شده.
_ این برای دست گرمی بود. الان که یاد گرفتی یکم بازی سخت‌تر میشه!
جیمین سرش رو با لبخند کوچیکی تکون داد و مشغول انتخاب کارت‌های دور بعد شدن.
_ این دفعه روی پنجاه‌تا چیپ شرط می‌بندم.
چشم‌های جونگ‌کوک با شنیدن اون جمله از سمت تازه‌وارد گرد شد. پنجاه‌تا چیپ برابر با هزار یورو پول نقد می‌شد. جیمین چرا همچین ریسکی می‌کرد؟!
_ اوه؟ انگار خیلی حرفه‌ای هستی موسیو.
_ نه‌‌ بابا...
با خجالت لب زد و پنجاه تا چیپ رو به سمت جونگ‌کوک هل داد.
_ سنگ‌_کاغذ_ قیچی!
کارت جونگ‌کوک کاغذ و کارت جیمین سنگ بود. کاملا برعکس دست قبل!
_ مسیح! من بُردم.
با هیجان داد کشید و چیپ‌های جیمین رو به سمت خودش هل داد.
_ شانس باهات یار نبود تازه‌وارد؟
جیمین سرش رو به چپ و راست تکون داد و با لحنی سرزنده، که برای یک بازنده عجیب بود گفت:
_ این‌بار روی دوتا چیپ شرط می‌بندم.
میلان با سردرگمی اخم کرد و آب دهنش رو قورت داد. اگر جیمین به خاطر باختش می‌ترسید و کم شرط می‌بست، فاصله‌ی حسابش با جونگ‌کوک خیلی زیاد می‌شد و عملاً می‌باخت!
_ سنگ_ کاغذ_ قیچی!
عجیب بود.
جیمین دست‌هایی که فقط با دوتا چیپ شرط می‌بست رو می‌برد! نکنه اون عددِ شانسش بود؟
_ این دفعه روی پنجاه‌تای دیگه شرط می‌بندم!
جونگ‌کوک نیشخندی زد و بار دیگه‌، دست‌هاشون برای برداشتن کارت وارد جعبه شد.
_ سنگ_ کاغذ_ قیچی!
بوی عرق توی فضا پیچیده بود و تمام حاضرین، مشغول‌ جویدن ناخن‌هاشون بودن. تازه‌وارد می‌برد یا حیوون خونگی می‌شد؟
ظاهرا قصد داشت روز اول ورودش، تبدیل یه حیوون خونگی جئون بشه. چون محض رضای خدا، پنجاه چیپ دیگه باخت!
_ خب‌، خب، خب... بازی تمومه.
چشم‌های تیله‌ای جئون برق می‌زد و خوشحال از بُرد هزار یورویی‌ـش، تمام چیپ‌ها رو به سمت خودش کشید و با لحنی تحقیر کننده گفت:
_ هزار یورو باید پرداخت کنی موسیو پارک.
جیمین با بیخیالی دستش رو توی هوا تکون داد و با لحنی سوییت گفت:
_ اوه، موسیو جئون. میشه یه دست دیگه بازی کنیم؟
جونگ‌کوک بلند خندید و درحالی که واقعا متحیر شده بود پرسید:
_ تو همه‌ی چیپ‌هات رو باختی. روی چی شرط می‌بندی؟
جیمین لبخندی زد و کیف دستی قهوه‌ای رنگش رو روی میز گذاشت. اون پسر حاله‌ای از نور بهشتی دور سرش داشت اما در باطن... جیمین چیزی فراتر از یک فرد معمولی بود.
کیفش رو برعکس کرد و در مقابل چشم‌های متعجب تمام حاضرین، چندین بسته اسکناس روی میز ریخت.
_ تو... تو چرا این همه پول با خودت حمل می‌کنی؟!
جونگ‌کوک با صدایی بلند پرسید و جیمین شونه‌هاش رو بالا انداخت.
_ من روی ده میلیون یورو پول نقد شرط می‌بندم. یه دست دیگه بازی کنیم؟
میلان احساس می‌کرد تمایل داره تمام محتویات معده‌ش رو بالا بیاره... اون ریسک وحشتناک به خاطر چه فاکی بود؟! ده میلیون یورو پول زیادی بود. جیمین می‌تونست با اون پول لعنتی، توی بهترین منطقه‌ی پاریس چندتا آپارتمان و یک قایق تفریحی بخره! چرا روز اول همچین بازی خرکی‌ای راه انداخته بود؟!
_ خب، موسیو جئون. نکنه ترسیدی؟
لحن جیمین دیگه شیرین و نرم نبود‌‌‌. بلکه رنگی از جنون و هیجان داشت!
_ من... روی همچین مبلغی شرط نمی‌بندم.
با صدای تحلیل رفته‌ای جواب تازه‌وارد رو داد و همین، باعث شد جیمین با صدای بلندی بخنده.
یک خنده‌ی شیطانی‌...
_ واقعا؟ مگه با تقلب هزار یورو به دست نیاوردی؟ فکر می‌کنی نمی‌تونی ده میلیون دیگه ببری؟
جونگ‌کوک شوکه شده سرش رو بالا گرفت و با عصبانیت پرسید:
_ چی گفتی؟!
جیمین دوباره خنده‌ی بلندی سر داد و درحالی که مردمک چشم‌هاش گشاد و گونه‌های سفیدش، رنگ ملایمی به خودش گرفته بودن؛ صدای تپش قلبش رو واضح می‌شنید.
قمار با ده میلیون یورو...
فقط فکر کردن به اون عدد، آدرنالین رو مثل زهر شیرینی توی رگ‌هاش پخش می‌کرد و حس گرمای عجیبی زیر پوستش می‌دوید.
لعنتی...
لبخندش عمیق‌تر شد و زبونش رو آروم روی لب پایین‌ـش کشید. اون حرکتِ سکسی نشون می‌داد که جیمین به خاطر اون ریسک بزرگ غرق شهوت شده و این... خیلی خاص و عجیب بنظر می‌رسید.
قمار... همیشه همین کار رو باهاش می‌کرد.
اون هیجان خطرناک و اون احتمال باخت و برد، چیزی رو در اعماق وجودش بیدار می‌کرد که هیچ‌چیز دیگه‌ای قادر به انجامش نبود.
برای جیمین قمار فقط یک بازی نبود؛ مستیِ خالصی بود که عقل و تنش رو همزمان به آتیش می‌کشید.
_ تمام افراد داخل این اتاق نوچه‌های تو هستن. یا بهت بدهی دارن یا می‌خوان جایگاه خودشون رو بالا ببرن!
نفس عمیقی کشید و دستش رو زیر چونه‌ش گذاشت.
_ برای همین، حدوداً ده یا بیست نفرشون فقط علامت سنگ و کاغذ رو روی کارت‌ها کشیدن.
جونگ‌کوک هیچوقت فردی مثل جیمین رو ندیده بود... اون دیوونه‌ دستش رو خوند؟
_ جالب نیست؟ وقتی روی دوتا چیپ شرط می‌بستم کارت‌های توی جعبه رو قاطی می‌کردی و بازی عادلانه می‌شد. اون موقع من می‌بُردم! اما وقتی بحث پنجاتا چیپ می‌شد... کارت‌های قیچی هم کم می‌شدن.
روی میز خم شد و تمام اسکناس‌ها رو به سمت جونگ‌کوک هل داد.
_ حالا بیا یه دست دیگه بازی کنیم، چون خیلی داره بهم خوش می‌گذره!
توی صورتش فریاد کشید و با چشم‌های وحشی و خمار بهش خیره موند.
_ سنگ_ کاغذ_ قیچی!
جونگ‌کوک با ترس کارت کاغذش رو رو کرد و جیمین با آوردن کارت قیچی...
عملاً قلدرترین فرد آکادمی رو با خاک یکسان کرد!
دست‌های جونگ‌کوک می‌لرزید و دونه‌های عرق روی‌ پوست صورتش خودنمایی می‌کردن.
_ من... من فقط می‌خواستم تو رو یکم به خودم بدهکار کنم. چرا اینطوری شد؟
از بین دندون‌های بهم قفل شده‌ـش غرید و باعث شد جیمین خنده‌ی شیرینی سر بده.
_ با کسر هزاریورویی که باختم، نه میلیون و نهصد و نود و نه هزار یورو باید پرداخت کنی.
کنار جونگ‌کوک ایستاد و دستش رو روی کمرش گذاشت.
_ پرداخت می‌کنی دیگه؟
_مـ... من...
_ تو چی؟
هیچ کس جرأت نفس کشیدن نداشت و میلان با بهت به اون صحنه خیره شده بود.
جونگ‌کوکی که کل آکادمی از در افتادن باهاش خودداری می‌کردن، زیر قرض وحشتناک یک تازه‌وارد رفته بود.
_ الان انقدر پول ندارم...
جیمین هومی گفت و اسکناس‌هاش رو توی کیفش گذاشت.
_ خب راستش امروز خیلی بهم خوش گذشت، پس ازش می‌گذرم.
دستی به شونه‌ی جونگ‌کوک کشید و از کلاس خارج شد.
⸸⸺‌⸸⸺‌⸸⸺‌
[Écarlate* به معنی سرخِ اشرافی، زرشکی سلطنتی]
⸸⸺‌⸸⸺‌⸸⸺‌






GamblerStories to obsess over. Discover now