وارد سالن بزرگ شدند و هر کدام به سمتی پراکنده شدند .جین مستقیم به سراغ آیینه قدی رفت و زیر سیبک گلوی خود را دید زد و با دیدن رد قرمز رنگ آهی کشید و غری زد :
_اییشششش....
نامجون کنارش ایستاد و کمی سر کج کرد :
_زیپ کتت گلوتو خراشیده .
رو به دختر جوانی که تازه استخدام شده بود کرد و به گلوی جین اشاره کرد:
_واسه این یه چیزی بیار
دختر جوان کمی جلو آمد و بادیدن وضعیت سری تکان داد و رفت. نامجون پشت سر جین ایستاد و با گذاشتن دست روی شانه هایش او را به سمت کاناپه هل داد :
_بیا اینجا ببینم...بشین
جین بی حال و خسته از اجرای پی در پی روی استیج خود را رها کرد و سر روی پای نامجون گذاشت .طولی نکشید که جعبه ای سفید رنگ از مقابل چشمانش گذشت و روی دسته کاناپه قرار گرفت. نامجون با حوصله گوش پاکنی را آغشته به پماد کرد و به جای زخم کشید .
هوسوک با حوله سفید رنگی بالای سرش ظاهر شد :
_با خودت چیکار کردی جین؟
_اهههه چیزی نیست...زیپ کته کشیده بهش
با سوزش زخم گلویش هیسی کشید و مچ دست نامجون را گرفت.
_ناااااممممم...می سوزهههه
_معذرت می خوام الان تموم میشه ...
جونگکوک بطری آب به دست کنار هوسوک ایستاد
_ااااا هیونگ بهت گفتم یقه کتتو باز کن ...
تهیونگ هم به جمعشان اضافه شد و دست دور گردن جونگکوک انداخت .
_فکر می کرد اونجوری کت تو تنش بد جلوه می کنه
_الان که جلوی کت بازه انگار جلوه اش بیشتره ...
نامجون با دیدن تاپ خیس از عرق چسبیده به تن جین زیر چشمی نگاهی به جونگکوک انداخت .
_چرا نمی شینید ...هنوز حتی لباس عوض نکردید اون همه رقصیدن و خوندن خسته تون نکرده؟
هوسوک و جونگکوک هر کدام روی نزدیک ترین جا نشستند و تهیونگ کنار جونگکوک ایستاد و شروع به باز کردن زیپ های کت چرم سیاه رنگش کرد .کار نامجون تمام شد و سر به تکیه گاه کاناپه گذاشت و چشم بست تا میکاپ را از صورتش پاک کنند .جین به استف ایستاده کنار نامجون گفت گوشی موبایلش را به دستش برسانند و تا آمدن استف با گوشی جیمین و یونگی هم به جمعشان اضافه شدند .صحبت ها حول ماجراهای جالب کنسرت بود تا اینکه صدای خنده های شیشه پاک کنی جین بلند شد گوشی را به نامجون سپرد و با خنده به صفحه آن اشاره کرد .نامجون با دیدن صفحه روشن آن شروع کرد به خندیدن .بقیه نیز دست از صحبت برداشته و منتظر بودند بشنوند چه چیزی اینطور هیونگ های ارشد را به خنده وا داشته. عاقبت جین سر از ران پای نامجون بلند کرد و رو به تهیونگ گفت.
_یه نفر توییت زده میگه می خواد قربون کونت بره..
سکوت چند ثانیه پابر جا بود و جیمین و هوسوک بالاخره آنرا شکستند و صدای خنده ها بلند شد .تهیونگ گوشی را از نامجون گرفت و بعد از خواندن توییت آنرا به جونگکوک داد .
_از کجا به ذهنشون می رسه اینا؟
جونگکوک نگاهی به باسن خوش فرم تهیونگ انداخت و اسنپک محکمی حواله آن کرد و او هم خنده چاشنی حرکاتش بود .نامجون رو به جمع کرد و گفت .
_بالاخره بین این همه آدم هستند کسایی که طرز تفکرشون مثل جونگکوک باشه ...
صدای خنده استف ها هم اینبار بلند شد و هر کسی از شدت خنده به یک سو ریسه می رفت.هوسوک که از روی کاناپه به زمین افتاده بود دوباره بلند شد و اضافه کرد:
_ تهیونگ قبول کن اون باسنت پتانسیل اینو داره یه فندوم جدا داشته باشه
جیمین موهای بلوند و بلندش را به عقب فرستاد و گفت:
_ مخصوصا وقتی لباس کوتاه می پوشی ...بیشتر تو چشمه
جونگکوک با چشمان گرد و لحنی که اثرات خنده داشت
به هر دو آنها نگاه کرد.
_ بس کنید شماها صافید نمی دونید داشتن باسن گرد چقدر خوبه !
یونگی با تاسف سر تکان داد
_ هاششش...امشب آخرین شب تور بود و ما نشستیم و داریم به باسن تهیونگ می خندیم
جیمین دست روی پایش گذاشت :
_ اگه بخوای می تونیم درباره خودت حرف بزنیم و بخندیم ..هااااا
_ بهتره برگردیم هتل، تهیونگ شش ساعت دیگه پرواز داره باید استراحت کنه منم هنوز پام درد می کنه ...فکر کنم نباید دو ماراتن شرکت می کردم.
_پس شام گروهی چی؟من گرسنمه...
این حرف جین بود .جونگکوک بلند شد با چهره ای گرفته همین طور که فاصله می گرفت حرف هم میزد
_ من که اشتها ندارم ...برمیگردم هتل .
همه سر بلند کرده چشم به رفتن مکنه دوخته بودند
_ فکر می کردم قبل از کنسرت باهاش حرف زدی
نامجون این را به تهیونگ گفت
_ اون می خواد بیاد پاریس ..کوتاه نمیاد، حرفم گوش نمی کنه ...من هر کاری می تونستم کردم ولی امکانش نیست اگه باهام بیاد حواشی فشن شو سلین از خودش بیشتر دیده میشن ...
_ و اینم چیزی نیست که مدیر عامل سلین بتونه بپذیره ...اگه به هر دلیلی مشکلی پیش بیاد اونی که تو دردسر می افته خودتی
جین پا رو پا انداخت و گفت .
_ ولی نمی تونی همینطوری ولش کنی و بری ..
_ باهاش حرف میزنم بازم ...شاید اینبار گوش داد
یونگی هم به حرف آمد
_ باورم نمیشه نتونستی جونگکوکو متقاعد کنی ..اون هیچ وقت باهات مخالفت نمی کرد مخصوصا الان که می دونه بوگوم قراره نباشه
_ مسئله بوگوم نیست .یه هفته دوری اذیتش می کنه اگ....
با حرف یکی از استف هایی که مسئول برنامه ها بود تهیونگ حرفش را ادامه نداد
_ همه چی آماده است باید بریم یه رستوران رزرو شده ، همه منتظر شما هستند
هوسوک _به این زودی ؟فکر می کردم بیشتر طول بکشه
نامجون بلند شد و دست جین را گرفت و بلندش کرد
_بریم بچه ها
_من نمیام ،میرم پیش کوک نمی تونم اینجوری برم پاریس ...نمی خوام اینجوری ازش خداحافظی کنم
_ شام گروهی رو از دست میدی
_ فکر می کنم جونگکوک مهم تر باشه ...شما خوش بگذرونید احتمالا بعدا نتونم ببینمتون پس همین الان ازتون خداحافظی می کنم
بقیه اعضا یکی یکی او را در آغوش گرفتند و با آرزوی موفقیت جدا شدند .دقایقی طول کشید تا سالن بزرگ از جمعیت خالی شود .
اجوشی لی که وارد شد تهیونگ هم حاضر بود
_ نرفتی با بقیه تهیونگ؟
_ نه ترجیح میدم کنار جونگکوک باشم معذرت می خوام به خاطر من شامو از دست دادی
اجوشی سری تکان داد و کیف نسبتا بزرگ تهیونگ را از دستش گرفت
_ کنار تو یا بقیه پسرا برام فرقی نداره ...شامو میشه بعدا خورد بیا بریم دیر میشه
_ممنونم اجوشی
اجوشی ایستاد تا تهیونگ جلوتر حرکت کند و پشت سر او راه افتاد .
***
ESTÁS LEYENDO
ACROSS TIME
Fanfictionژانر:(رومنس،درام،سفر در زمان ) (هپی اند) کاپل ها:(تهکوک ،نامجین، یونمین ) خلاصه :سال ۲۰۲۶، یک پخش زنده زندگی جونگکوک را زیرورو میکند. او ناخواسته به گذشته سفر میکند، اما همزمان جونگکوک پانزدهساله به آینده میآید و خود را روبهروی تهیونگ سیساله...
