Hemos actualizado nuestras Pautas de Contenido.
Consulta las pautas más recientes para seguir compartiendo historias de forma segura.

⌑سرآغاز⌑

22 2 1
                                        

صدای قاشق به ظرف می‌خورد و کوچه های اونور تر روهم بیدار می‌کرد. پسر روی تختش نشست و سعی کرد به حرف آدمها گوش بده، اما صدا ها خیلی محو بودند.
مامان با عجله همرو دور میز جمع می‌کرد. ولی اون باید کمی دیگه منتظر می‌موند. نور آفتاب روی فرش آبی قدیمی نور می‌نداخت و صدای تیک تیک ساعت روز رو آغاز میکرد.
نگاهش از پتوس های قد کشیده بالا رفت و در نهایت به اطراف پوستر های بیتلز رسید. اره اون دیوونه اونها بود.
صدای بسته شدن در نشون از این میداد که خانه خالی تر شده.
گشنگی شکمش رو به سر و صدا انداخته بود. زود مسواکش رو برداشت تا از اتاق بره بیرون. هنوز قدم اول رو برنداشته بود که پاش با کتاب افتاده روی زمین خورد و کتاب از قبل اسیب دیده تر شد.
هوفی کشید و خودش رو به سمت در ابی رنگ اتاق کشوند.
در اتاق رو باز کرد و با لبخند زیباش به مادرش که درحال مرتب کردن آشپزخانه بود نگاه کرد.
«هیونک»!
جونهو با دیدنش به سمتش اومد و از پاش بغلش کرد.
با لبخند به پاندا کوچولوی روی پاهاش نگاه کرد. بغلش کرد و بوسه ای روی لپش نشوند. ناگهان در ورودی با صدای بدی باز شد.
پسر و مرد با بهت به هم نگاه می‌کردند. نگاه مرد چرخید و روی چشم های خسته زن ثابت موند.
نفسی بیرون داد و با خشم به آغوش دو پسر نگاه کرد.
«جونهویا! بیا اینجا!»
جونهو با تردید از آغوش برادرش خارج شد و پیش پدرش رفت.
_کیف پولم مونده تو اتاق،میری برام بیاری؟
جونهو سر تکون داد و با پاهای کوچیکش، انگار که مسئولیت مهمی رو بر عهدش گذاشته باشن، بدو بدو رفت به سمت اتاق تا بیارتش.
مرد نگاه عصبانی به جونگوک انداخت و در نهایت بدون اینکه چیزی بگه روش رو گرفت. اون هیچ وقت نمی‌گفت که به خانوادش نزدیک نشه ولی واقعا نیازی هم نبود. کاملا معلوم بود که نظرش در مورد همه این مسائل چیه.
جونهو کیف مرد رو آورد و مرد با نگاه اخر خداحافظی کرد و رفت.
با رفتنش زن نفس راحتی کشید.
_بیا صبحانتو بخور. نمی‌خوای که دوباره به مدرسه دیر برسی!
جونگوک این‌بار لبخند متفاوتی زد که بیشتر انگار فقط یک هلال ساده روی صورتشه؛ واقعا معنی خاصی از اون لبخند نمی‌شد گرفت.
روی میز نشست و سلام داد.
مادر هم سلام داد و روی موهاش رو بوسید.
بعد براش کمی از سوپ و برنج مونده رو ریخت و کنارش روی میز بغلش نشست.
_مدرسه سخت نیست؟
جونگوک با خنده به مامانش نگاه کرد.
_هوم! خیلی سخته. حتی برای دانش آموزی به باهوشی من.
مامان با لبخند نگاهش کرد و دونه برنج رو از روی صورتش برداشت.
_من به پتوسِت آب میدم. لازم نیست توهم بهشون آب بدی.
_هوم. دیشب دیدم خاکش خیسه. ممنونم!
_اتاقتو کی میخوای مرتب کنی؟می‌دونی چندتا کتاب کف زمین ریخته؟
_امشب حتما!
_فقط حرف می‌زنی.
خلاصه که از این مکالمه ها باهم داشتن. مامان با لبخند به صورت زیبای پسرش نگاه می‌کرد و هر دو در بین کلماتشون سعی می‌کردن که به روی خودشون نیارن که توی دلشون چه خبره.
بعد صبحانه خیلی سریع رخت مدرسه رو به تن کرد تا اینجوری یک روز دیگه رو هم شروع کنه.
هندزفری رو به واکمن محبوبش وصل کرد و باز هم صدای بیتلز توی گوش هاش پیچید. تا ایستگاه اتوبوس پیاده می‌رفت و بعد هم سوار اتوبوس میشد. برنامه همیشش همین بود.
مدرسه تقریبا نزدیک خونشون بود. لازم نبود خیلی توی اتوبوس بمونه ولی به هرحال اتوبوس هیچ وقت خستش نمی‌کرد.
اون همیشه دوست داشت به آدمها نگاه کنه، بدون اینکه صداشونو بشنوه. صورت های آدم هارو برسی میکرد و حدس میزد که چه حالی دارن و به کجا میرن.
خیلی وقت ها هم دوست های تازه تو هر رنج سنی پیدا می‌کرد. اون اینجوری بود. تو ده دقیقه می‌تونست خودش رو توی دل آدمها جا بده.

در مدرسه هم خیلی متفاوت نبود، جونگوک یکی از محبوب ترین دانش آموزای مدرسه بود. همه می‌دونستن که وضع پدرش خوبه، درسش خوب بود و بسیار هم با اخلاق بود. خوش اخلاق و با ادب، کارهاشو انجام میداد و هر زمان هم کسی کمک می‌خواست دریغ نمی کرد. چون تکواندوکار هم بود معمولا قلدر ها نزدیکش نمی‌شدن، حتی هر وقت هم کسی رو می‌دید که داره از این کارها می‌کنه، باهاش سر جنگ راه می‌انداخت. یونگجه، دوست صمیمش هم نماینده کلاس بود و اونها انگار که یک تیم غیر قابل شکست تشکیل داده بودند. محبوبیتشون همون افسانه‌ای بود که بین آدمها دست به دست می‌شد.
این داستانی بود که انگار قرار بود تا انتها روایت بشه ولی ورق برگشت و همه چیز شبیه یک خواب خوب به انتها رسید.
_
سلام این داستان از تخیلات منه. در زمان و مکانی که هرگز در اونجا حضور نداشتم. برای همین امکان خطا در موردش وجود داره.
فکر نمی‌کنم که این داستانم خیلی خواننده داشته باشه. اما چیزی از ارزشش پیش من کم نمی‌کنه. بیشتر دوست داشتم چیزی بنویسم که خودم مایلم بخونم.

Spring Of Stars꙳Historias para obsesionarse. Descúbrelo ahora