پارت 1

35 2 4
                                        

-ته یون-

کلافه و عصبی از شنیدن حرفش گلدون شیشه ای رو برداشتم و سمتش پرت کردم و همین باعث شد درست، بخوره به دیوار کنار دستش و بشکنه.
+خیلی عوضی ای!!! چطور میتونی همچین کاری بکنی و من رو احمق نشون بدی؟!!
نگاهی به خورده شیشه های کنار پاش کرد و گفت: الان مثلا خیلی عصبانی ای؟
از شدت خشم، فک ام به لرزه افتاده بود.
+خوب میدونی بخاطرت از چی ها گذشتم که کنارت باشم!!!
با چشم های عصبی اش به چشم های خیس و لرزونم نگاه کرد.
-اینبار هم از من بگذر...از خودت و اخلاق افسرده ات دیگه خسته شدم!!!نمیفهمی؟!!
از شنیدن حرفاش قلبم تیکه تیکه شد و با بغض گفتم: فکر کردی خودمم عاشق این وضع ام!!؟..این زندگی لعنتی همینطورش هم برام سخته!! تو اذیتم نکن!
دستش رو گرفتم که پوفی کشید و کلافه چنگی به موهاش زد...و از کنارم رد شد.
-همش باهات دعوا دارم...همش باید عین موش و گربه به همدیگه بپریم...واقعا خسته شدم.
کت اش رو برداشت و در رو محکم بست و از خونه رفت بیرون.
با بغض و درد روی زمین افتادم و آروم برای خودم و حالم گریه کردم.
وارد رابطه سمی شده بودم...فکر می کردم بعد از اون همه درد و سختی...بالاخره به عشق حقیقی ام رسیدم...ولی اشتباه فکر می کردم.
مثل زندگی ام که از پایه اشتباه بود...زندگی ای که دیگه بعد دیدن اون پسر، برام درست نشد.
از وقتی اون اتفاق برای من و اون افتاد...روز هام تبدیل به سیاهی، شب هام تبدیل به کابوس شده بود.

><><><>
˖ • ⑅ 2013 ⑅ • ˖

زنگ کلاس که به صدا در اومد...کتاب هام رو از کمد برداشتم که سوریون، دوستم هیجان زده سمتم دیوید و گفت: باورت نمیشه چیشده!!!
کمد رو بستم و سمت کلاس راه افتادم و گفتم: چیه؟ خانم کیم باز لج کرده و میخواد امتحان بگیره؟
-نه دیوونه!!! دو هیون باز بخاطرت الم شنگه راه انداخته!!
اخمی کردم و گفتم: اینبار چیکار کرده؟!
-وقتی چندبار درخواستش رو رد کردی افتاده روی لج...برای فستیوال آخر ماه میخواد جلوی همه ازت درخواست کنه...یعنی بعد اینکه تو مسابقه تکواندو برنده شد!...اینو بلند به تمام بچه های کلاس گفته بود!
پوزخندی زدم و وارد کلاس شدم و گفتم: پس باید حسابی خودش رو برای ضایع شدن حاضر کنه.
پشت میزم نشستم و سوریون هم جلوی من.
هیجان زده سمتم برگشت و گفت: ولی چرا یبار باهاش قرار نمیذاری؟...پسر خوشتیپی عه.
پوکر نگاهش کردم: با یه قلدر؟!...میدونی که از اینجور آدم ها تنفر دارم، پدرم اینطوره برام کافیه.
-راست میگی...ولی شاید بخاطرت اخلاقش درست بشه و انقدر بچه ها رو اذیت نکنه.
+آدم ها هیچ وقت عوض نمیشن سوریون...حالا اون فیلمنامه رو برگردون میخوام بعدازظهر برم کلاس موسیقی یکم تمرین کنم.
از کیفش اون فیلمنامه رو برداشت و تا خواست بهم بده...یکی اومد و اون رو از دستش قاپید!

با دیدن دو هیون...اخمی کردم: پسش بده!
+اوووم...پس بانوی من میخواد اجرا داشته باشه؟
دفتر رو باز کرد و ادامه داد: ولی خوشم نمیاد تو صحنه های عاشقانه بازی کنی.
دوستاش که دو طرفش بودن خندیدن و بیشتر به حرفش جو دادن.
بلند شدم و دفتر رو از چنگ اش کشیدم: من بانوی تو نیستم دیوونه!...فضولی اش هم به تو نیومده!
لبخند کجی زد و نزدیک ترم ایستاد و خیره به چشمام و لب هام شد.
+میدونی...آخرش برای من میشی...زیاد سخت نگیر.
دستم رو گذاشتم روی سینه اش و هولش دادم عقب و روی صندلی نشستم و گفتم: زیادی خیال پردازی برات خوب نیست.
روی زمین زانو زد و دستاش رو گذاشت روی میز و بهم خیره شد.
با یه دستش موهای لخت ام رو پشت گوشم انداخت و گفت: زیاد اخم نکن فرشته من...چون بهت قول میدم آخرش نظرت رو راجبم عوض میکنی.
پوکر نگاهش کردم که معلم وارد شد و همین نذاشت جوابش رو بدم.

To.xDonde viven las historias. Descúbrelo ahora