PART1

100 3 11
                                        

نیویورک " 20.7.2025"

_کارمنه تهیونگ!
تهیونگ به عقب برگشت، چشمانش قرمز شده بود و دستانش خونی:
_چ-چی گفتی؟
جونگکوک پوزخندی زد و خونسرد جواب داد:
_کار من بوده... آره! دختر 17سالت از من بارداره!
تهیونگ عصبی خندید و فریاد کشید:
_از کی تا حالا اون دهن بفاک رفتت توی دروغ گفتن قهار شده؟
کوک لبخند زد و گفت:
_تهیونگ،میدونم خیانت کردن به احساسات و سواستفاده کردن از علاقت کار درستی نبود ولی... بابتش پشیمون نیستم!

تهیونگ؟ کم مانده بود تا اتاق عایق ازصدا با صدای خنده هایی ک بی شباهت به فریاد نبودند به لرزه در بیاید!
و لحظاتی بعد همجا در سکوت محو شد. مرد دیوانه معشوقه ی خودش را به خون کشانده بود؟ الحق که
دیوانه شده بود.

«دل‌هایی که در لابه‌لای گناه و پنهانکاری می‌تپند، در نهایت با هر نفس عاشقانه، زخمی را التیام می‌بخشند و امیدی تازه می‌آفرینند.»

part 1
(چهارماه قبل) "8.3.2025 "نیویورک. ساختمان جرج سامر

با پرواز پرده ِآبی رنگ پلک هایش به آرامی از هم فاصله گرفتند.
باد خود را از پنجره به اتاق دعوت کرده بود.
نگاهی به ساعت دیواری مقابلش کرد.

ساعت دیواری با صدای خشک و بی‌احساسش، هفت را اعلام میکرد.
تهیونگ قبل از زنگ گوشی بیدار شده بود. مثل همیشه.
نور سرد صبح از لای پرده‌های ضخیم با زحمت خود را به داخل اتاق می‌رساند و روی دیوارهای خاموش می‌خزید.

او با حرکتی آرام از تخت بلند شد. نگاهش به بالش کناری نیفتاد. نیازی نبود. انگار سال‌هاست خودش را عادت داده بود، که نگاه نکند، سؤال
نکند، یادش نیاید.
ملافه ی طوسی رنگ را با دقت صاف کرد، مثل همیشه، مثل کسی که خودش را مجبور به نظم کرده، چون بی‌نظمی می‌تواند خاطره را زنده کند.
روبه روی آینه ایستاد دستی بر موهای تازه کوتاه شده اش کشید و به عقب فرستاد.
لباس هایش راعوض کرد و به سمت خروجی اتاق حرکت کرد.

از اتاق بیرون امد و طبق عادت به سمت اتاق دخترکش رفت او قطعا خابیده بود.. و چه شیرین تر از خیره شدن به رخ آرام و درحال خواب او؟
دستگیره ی در را به ارامی باز کرد و وارد اتاق شد... درست مانند تصورش دخترش خواب بود..
به او نزدیک شد، رخ غرق در خوابش معصومیت زیادی داشت.. موهاش روی پیشانی اش را کنار زد و بوسه ای بر همان نقطه گذاشت که دخترک کمی در جایش تکان خورد..

_عام.. پدر؟.. داری میری بیمارستان؟؟

صدای دلنشین دخترش غرقِ خواب بود که حتی پلک هایش هم باز نکرده بود..

_بله جانِ دلم.. دارم میرم بیمارستان..

لبخندی زد و سپس ادامه داد:

_ بیمارستان که یدونه دکتر کیم بیشتر نداره!

دخترک خواب الود لبخندی ملیح بر لب زد و سپس به خواب فرو رفت..

Sin|vkookWhere stories live. Discover now