part 1

66 5 2
                                        

چشماشو بسته بود و از گرمای نور خورشید که به صورتش می تابید لذت میبرد. صدای مرغ های دریایی، موج های آب، نرمی شن های ساحل که زیر کف دستش بود، همه چیز بهش حس خوبی میداد. همیشه این آرامش و دوست داشت همیشه برای فرار کردن و تنها بودن به این ساحل میومد تا آروم بشه.

با صدای زنگ تلفنش، چشماشو به آرامی باز کرد و از اینکه میدونست کی داره بهش زنگ میزنه و ارامششو بهم زده نفس عمیقی کشید تا کلافه نشه. تلفن شو از داخل جیبش در آورد و آیکن سبزرو زد و تا تلفن رو به گوشش چسبوند صدای همیشه رو اعصاب اون زن رو، شنید.

_باز کجا رفتی؟! چندبار بهت گفتم امروز برای کمک لازمت دارم.

جونگکوک پوفی کشید و در حالی که به آسمون خیره شده بود و مجبور بود کمی چشماشو زیر کنه، با صدای همیشه ملایمش، گفت.

_الان برمیگردم، زن داداش...

سه جونگ پوزخندی زد و تلفن رو قطع کرد. سه جونگ همیشه همین بود. توی خونه باید حرف حرف خودش می بود، خیلی زیاد جیغ جیغ میکرد و گاهی بدون فکر کردن حرف هایی میزد که اصلا درست نیست و همین گاهی جونگکوک رو خیلی آزار می‌داد ولی جونگکوک به خاطر داداشش تحمل می‌کرد و چاره ی دیگه ای نداشت.

.

.

.

جونگکوک وارد حیاط بزرگ عمارت شد و به اطراف نگاه کرد. چندتا خدمتکار با مو های بسته شده و لباس های شبیه همدیگر- دامن مشکی و پیراهن سفید- در حال چیدن میز و صندلی ها بودند.

جونگکوک با دیدن زن داداشش سه جونگ، جلو رفت و صندلی که سه جونگ قصد بلند کردن داشت، گرفت.

_چه عجب از اون ساحل دل کندی.

سه جونگ با کنایه گفت و چشماشو چرخوند.

جونگکوک گوشه ی لبشو گزید و صندلی رو پشت یکی از میز های خالی گذاشت.

_زن داداش میشه تمومش کنی؟

سه جونگ دستشو به کمرش زد و با صدای همیشه بلندش گفت.

_انقد زبون درازی نکن! برو کارای دیگرو انجام بده امشب مهمونی شروع میشه و اگه کارو ها رو درست انجام ندی حقوق نمی‌گیریم.!

جونگکوک چشم هاشو از روی عادت چرخوند و به همراه خدمتکار ها، تزیینات حیاط را انجام میداد. سه جونگ اصلا کار نمی‌کرد یا اگرم میکرد با تنها کار کوچکی خسته میشد!

خورشید کم کم غروب کرد و هوا تاریک شده بود. ماه نیمه کامل تو آسمون شب زیبایی خودش رو مثل همیشه حفظ کرده بود. مهمون ها داخل عمارت و حیاط عمارت بودند، می‌رقصیدن و مینوشیدن. هر سال خانواده ی کیم مهمونی میگرفتن که البته هیچ مناسبتی نداشت و فقط برای سرگرمی و خوشگذرونی بود. انگار میخواستن پولشونو به رخ بکشن!

Flight |VkookStories to obsess over. Discover now