PART1

296 33 4
                                        

___

JEONGHAN21

Oups ! Cette image n'est pas conforme à nos directives de contenu. Afin de continuer la publication, veuillez la retirer ou mettre en ligne une autre image.

JEONGHAN
21

JEONGHAN21

Oups ! Cette image n'est pas conforme à nos directives de contenu. Afin de continuer la publication, veuillez la retirer ou mettre en ligne une autre image.

JOSHUA
21

JOSHUA21

Oups ! Cette image n'est pas conforme à nos directives de contenu. Afin de continuer la publication, veuillez la retirer ou mettre en ligne une autre image.

JUN
20

#PART1
__________

مشت محکمی به پهلوم خورد و با صدای بلندی روی زمین افتادم. ناله کردم و اطرافیان که تماشا میکردند، خندیدند.

پسری که سمت چپم بود، با لگد به ساق پام کوبید؛ مطمئن بودم که جای اون کبود میشه. همون پسر به بازو و شونه‌م لگد زد، در حالی که بقیه پسرها به کمرم حمله‌ور شدند.

وحشتناک بود، اما به درد عادت داشتم.
طی هفته گذشته بارها مورد قلدری قرار گرفته بودم و اخیراً این اتفاقات بیشتر به چشم می‌ اومد. معمولاً بعد از چند دقیقه از شدت درد از حال میرفتم.

بعد از دو دقیقه کتک خوردن، پسرها خسته شدند، ریتمشون کند شد و کم‌کم عقب کشیدند. با احتیاط حرکت کردم، بدنم رو تکون دادم و خودم رو وارسی کردم؛ چیزی نشکسته بود، اما چند جای بدنم به شدت کبود شده بود. سعی کردم بایستم، ولی پاهام حال خوشی نداشتند. دوباره به زمین افتادم و از درد نفسم بند اومد. برای بار دوم تلاش کردم و این‌بار موفق شدم روی پاهام بایستم. لباسم رو مرتب کردم و خاک رو از شلوارم تکوندم.

به سمت کمدم رفتم و چند کتاب رو با عجله داخل اون پرت کردم. در کمد رو بستم و به سمت کلاس بعدیم راه افتادم. به ضرب و شتم روزانه عادت کرده بودم، اما گاهی فکر میکردم این دیگه زیاده رویه. آیا اونها از کتک زدن من خسته نمیشن؟

از کتابخونه گذشتم و وارد کلاس شدم.
با عجله به سمت انتهای کلاس رفتم و صندلیی که خالی بود، رو گرفتم. هیچکس هیچوقت کنار من نمینشست، جز دوستم جون، بهترین دوستم. دانشجوها فکر میکردند اگر با من حرف بزنند یا نزدیکم بشند، خودشون هم هدف زورگویی و قلدی قرار میگیرند. اما جون استثنا بود. اون صمیمی‌ترین دوستم بود، اما در عین حال برادر بدترین کابوس زندگیمه، یعنی جونگهان.

به ندرت به خونه جون میرفتم، چون نمیخواستم جونگهان رو ببینم. اما وقتی میرفتم، جون طول وقت مراقب بود که آسیبی به من نرسه. برای دفاع از من با برادرش بحث میکرد. اون قهرمان من بود. استاد وارد کلاس شد و درس رو شروع کرد. تا همین لحظه هم هیچکس کنارم ننشست.

کلاس که تموم شد، به سمت کلاس بعدی رفتم. با دقت از جونگهان دوری کردم. کلاس بعدیم ورزش بود. از ورزش متنفر نبودم، اما علاقه خاصی هم به اون نداشتم. جونگهان هم تو این کلاس حضور پیدا میکرد، اما خوشبختانه بودن جون در کنارم همه‌چیز رو قابل‌تحمل‌تر میکرد. با حضور برادر جونگهان، نمیتونستم هدف زورگویی قرار بگیرم.

با عجله به رختکن رفتم، پیراهن و شلوارم رو درآوردم و شلوارک ورزشی پوشیدم. امروز مسابقه دوی امدادی داشتیم. دویدن رو دوست داشتم، چون تنها کاری بود که در اون مهارت داشتم. برای چند ثانیه میتونستم دنیا رو کنار بذارم و فقط روی دویدن تمرکز کنم.

"وقت مسابقه‌ست!" مربی ورزش فریاد زد. "همه به برگه روی نیمکت نگاه کنید تا همگروهیتون رو پیدا کنید." به سمت برگه رفتم و با چشم اسامی رو مرور کردم تا ببینم جفتم کیه.


از ته دل آرزو میکردم که هم‌تیمیم اون نباشه.
اما انگار شانس همیشه از من رو برگردونده. وقتی اسمم رو پیدا کردم،
دیدم که هم‌تیمیم کسی نیست جز
یون جونگهان...

♡........

BadBoy | JiHanDes histoires addictives. Découvrez maintenant