بعد از دوسال خدمت سربازیش تموم شده بود، دوسال جدایی از مرد ش!
ساک وسایلش توی دستاش بود و منتظره یه تاکسی بود تا بتونه دوستپسر ش رو سوپرایزه کنه.
بعد از کمی انتظار تاکسی ای رو دید و با تکون دادن دستش تاکسی کنارش متوقف شد و پسر با خوشحالی ای که هیچ جوره نمیتونست جلوش رو بگیره سوار تاکسی شد.
حدود یک الی دو ساعت طول کشید تا به مقصدش برسه، به خونه ش...خونه شون برسه.
بعد از حساب کردن کرایه تاکسی به سمت ساختمون بلند و بزرگ آپارتمان شون چرخید، لبخندی روی لباش نشست، نمیتونست قیافه تهیونگ رو بعد از اینکه دیدتش رو تصور کنه!
سمت ساختمون قدم برداشت و واردش شد، سوار آسانسور شد و بعد از زدن دکمه طبقه مورد نظرش وایستاد و به انعکاس خودش روی در فلزی آسانسور خیره شد.
بعد از وایستادن آسانسور و باز شدن در ها، ازش پیاده شد و به سمت آخرین واحدی که تو اون طبقه بود رفت.
با رسیدن به در ورودی اون واحد نفس عمیقی کشید و لبخندی که از روی صورتش پاک نشدنی بود، عمیق تر شد.
با وجود اینکه رمز در رو بلد بود ، اما میخواست زنگ بزنه و اینطوری سوپرایزه ش کنه، پس زنگ در رو فشرد و با لبخند بزرگ و خرگوشیش به در و کسی که تا چند لحظه دیگه در رو برای ش باز میکنه خیره شد.
چند ثانیه بعد در باز شد، اما کسی که در باز کرد مرد ش نبود!
تهیونگش نبود...
_بفرمایید؟!
پسر جوونی که در رو باز کرده بود پرسید.
جونگکوک با اخم محوی که روی صورتش شکل گرفته بود گفت:《 با کیم تهیونگ کار داشتم!》
_کسی به اسم کیم تهیونگ اینجا زندگی نمیکنه...فکر کنم اشتباه اومدین!
_اینجا مگه طبقه دهم واحد ۵۰ نیست؟
_چرا هست! ولی کسی به این اسم اینجا زندگی نمیکنه.
جونگکوک اخم هاش از هم باز شد و به کف زمین خیره شد.
یعنی چی که کسی به اسم کیم تهیونگ اینجا زندگی نمیکنه؟
تهیونگ ش رفته؟ بدونه اینکه بهش خبر بده؟!
جونگکوک تعظیم کوتاهی کرد و گفت:《 ببخشید که مزاحم شدم،روز خوبی داشته باشید!》
پسر هم متقابلا تعظیمی کرد و "روز بخیر" ی گفت.
همینطور که دور شدن پسر رو میدید چیزی یادش اومد و صداش کرد:
_ببخشید آقا!
جونگکوک برگشت و بهش نگاهی کرد.
_بله؟
_کیم تهیونگ قبلا اینجا زندگی میکرده.
جونگکوک که خودش به این قضیه پی برده بود نفس ش رو ناامیدانه بیرون فرستاد و گفت:《میدونین الان کجا زندگی میکنه؟》
_راستش نمیدونم دقیقا کجاست ولی میدونم به بوسان رفتن.
در یک آن چشم های جونگکوک به گشاد ترین حد امکان ش رسیده بود و متعجب به پسر خیره شد.
بوسان؟...اون پسر داشت باهاش شوخی میکرد دیگه؟مگه نه؟... حالا چجوری باید پیداش میکرد؟
YOU ARE READING
Eccedentesiast
Short StoryEccedentesiast کسی که درداشو پشت یه لبخند مخفی میکنه couple: VKOOK Genre: romance, angst, tragedy یه وانشات کوتاه که امیدوارم دوستش داشته باشی☆
