چند روزی میشد که در آن سرزمین پست و سیه، سایه ای از جنس سرور و اشتیاق افتاده بود.
مردمی حیلهگر خو و جادو صفت، گرد هم میآمدند و بر سر مبارزان آدمی سیرت شرط میبستند.
سحرگاه بود و حال، شه آن حیله بازان، بر سر کاخ تاریک خود ایستاده بود و لب هایش را برای سخنان لحظات پسینش، تر میکرد.
"مردم من! چیزی به فرا رسیدن روز سپید نمانده. درست همانند صده پیشین، در این سال هم، پنج مبارز از میان مردان سرزمین نکو انتخاب شده اند تا برای ذره ای جان بجنگند؛ همانطور که ما جنگیدیم!"
فریاد شادی و دست های مشت شده حیلهگران اوج گرفت و این نشان دهنده نفرتشان از سرزمین نکو بود.
شاه دستش را بالا برد و مردمان را خاموش ساخت.
"در شامگاه مهشید، زمانی که قرص ماه به رنگ خون در میآید، نخستین مبارزه میان مردان نکوصفت، آغاز خواهد شد. باشد که اهریمن نگاه دار سرزمینمان باشد."
و شاه، پس از هدیه کردن لبخندی تیره به مردمش، پای برنهاد و دوباره در اعماق قصر خود جای گرفت.
روی تخت پادشاهی خود نشست که آراسته از چند ده استخوان آدمیان بود.
کنارش مبلی کوچک و مخمل گون نیز بود؛ آنجا، جایگاه دردانه اش بود، فرزند مَهصورت و مرگ سیرتش.
حال که اندیشه اش درگیر تک پسرش شده بود، او نیز خود، خط اندیشه پدر را با صدای قدم هایش در هم شکست.
تا به بیست قدمی شاه آمد، بر روی زانوهاش خم شد؛ درست میبود که او شهزاده آن سرزمین بود ولیکن هیچ چیز گرانبها تر از نشان دادن احترام به شه نبود.
"باشد که اهریمن حافظ کیسپند بماند. درود بر شما."
سر خود را تا لحظه ای که پدر ردی از جادوی درود زیر پایش انداخت، پایین نگه داشت.
سپس با لبخندی محو بر صورتش، کنار پدر نشست.
کیسپند، چشمانش را بر صورت پسرش نشاند و با کمی تامل، بوی ناآشنایی از اندیشه اش شنید.
"شبهتی در خرد یکی یک دانه پدر افتاده است؟"
دستش را همانند صد سال پیش، بر سر پسرش گذاشت و او را با دلی آرام به نوارش مهمان کرد.
شهزاده که از همصحبتی با پدر بی زار نبود، نفسی آسوده کشید و لبی برای سخن تر کرد.
"شبهت به دور باشد.. شما نیز به روز سپید آگاهید پدر.. میدانید که طالع وی شوم است و خب.."
کیسپند با صدایی رسا و تنومند، کلام پسر را ببرید و از جای خویش برخاست.
"طالع شهزاده من هرگز برای سرزمینم شوم نخواهد بود! اینک آنکه میلادت در روز سپید است را شوم میدانی؟"
ردی از جادوی خونینگونش را همانند آغوش دور پسرش پیچید و حسی همچو آرامش برایش تداعی کرد.
غرق در خلوت زیبا و شاعرانه خود بودند که صدای رسا و محکمی، آن دو را از هپروت بیرون آورد.
"پناه بر ابلیس.. مردان سرزمین ما را نگاه!"
سوار بر اسبی سیه رنگ -که میان یال لخت و بلندش تار های طلایی دیده میشد- نشسته بود و با وقار همیشگی خود داخل تالار اصلی تیره و تار قصر میشد.
YOU ARE READING
Le Chevalier
Fanfictionدر شامگاه مهشید، پنج مبارز در میدان نخست شهر، برای ذره ای جان خواهند جنگید. و روزگار دیگر روی خوش را بر آنان نشان نخواهد داد. _______________________ Ziam story Historical, fantasy, romance. Give it a chance♡
