سرش رو از کنار صندلی های راننده جلو برد و رو به جونگکوک که در حال رانندگی بود گفت:
- میشه وقتی رسیدیم بریم دوچرخه سواری؟ خیلی دوست دارم دوباره سوار بشم.
جونگکوک نیم نگاهی به جیمین انداخت و گفت:
- عزیزم الان دیگه دیر وقته. درضمن بهتره که سوار نشی، چون دوچرخهها مال خودمون نیست و نامجون هیونگ از دوستش قرض گرفته و هم اینکه شیب خیابونهای اینجا زیاده.
جیمین که توی برجکش خورده بود، به صندلی تکیه داد و روش رو به سمت پنجره برگردوند و زیر لب کلمه "ضدحال" رو نثار جونگکوک کرد.
یونگی که جلو کنار نشسته بود و حرکت جیمین رو دیده بود، بهش خندید و بعد رو به جونگکوک کرد و گفت:
- خب برید سواری کنید کوکی. چه اشکالی داره؟ اصلا اگه خودت نمیخوای بری و حال نداری بزار خودش بره.
جونگکوک تا خواست جواب بده، تهیونگ از پشت سرش رو جلو آورد و گفت:
- کوک، حق با یونگیه. اصلا اگه نمیخوای باهاش بری خودم باهاش میرم.
و قبل از اینکه اجازه بده که جونگکوک حرف بزنه، سرش رو عقب برد و رو به جیمین گفت:
- هی جیمینی، ولش کن این جونگکوک رو .فردا خودم باهات میام تا دوتایی بریم دوچرخه سواری.
جیمین با ذوق سرش رو به طرف تهیونگ برگردوند و گفت:
- واقعا میای بریم ته؟
و وقتی که تهیونگ با نیش باز با سر به جیمین تایید داد، جیمین با ذوق "یس" بلندی گفت.
اونجا و در اون لحظه همه جونگکوک رو فراموش کرده بودن، یا در اصل جونگکوک در اون موقعیت پشمشون بود. و جونگکوک بیچاره که دید همه برای خودشون بریدن و دوختن، فقط پوفی کشید و دیگه چیزی نگفت.
____________
آخرین نفرات بودن که به ویلای کرایهای دوطبقه رسیدن. البته فکر نکنید که دوطبقه مال خودشون بود. نه؛ نامجون هیونگ عزیزشون برای اینکه صرفه جویی اقتصادی کنه، فقط زیر زمین اون خونه رو از دوستش کرایه کرده بود و اون رو به عنوان طبقه اول حساب میکرد.
بعد از اینکه ماشین توی حیاط پارک شد، هر چهار نفر پیاده شدن و با برداشتن کیفهاشون به سمت در زیرزمینی که گوشهی حیات و کنار باغ کوچک درختها بود، حرکت کردن.
یونگی که جلوتر از همه درحال حرکت بود، در زیرزمین رو باز کرد و از پلهها پایین رفت. پشت سر اون به ترتیب تهیونگ، جیمین و جونگکوک به طبقه پایین رفتن.
پایین پلهها باید دوباره به سمت راست میرفتن و در چوبی رو باز میکردن تا به سالن اون خونه برسن. البته که باید در روبهروی پلهها رو ایگنور میکردن، چون که اونجا انباری بود و علاوه بر این موضوع، دوست نامجون به جیمین و تهیونگ گفته بود که اونجا شیطونک داره و جیمین و تهیونگ هم هربار بعد از رد شدن از کنار اون انباری سرد لرزی میکردن و سرعت قدمهاشون رو بیشتر میکردن تا زودتر به سالن برسن.
بعد از جابهجا کردن وسایلشون، با خستگی تصمیم گرفتن که همه توی سالن بزرگ اون خونه کنار هم بخوابن، پس بعد از اینکه لباسهاشون رو با لباس راحتی عوض کردن، شروع به پهن کردن رخت خوابهاشون کردن تا بعد از یک روز پر از ماجرا بالاخره بخوابن.
بعد از دعوایی که هوسوک سر فشار سینگلی راه انداخت، بالاخره تصمیم گرفته شد که هوسوک همچنان فشار بخوره(چون به بقیه مربوط نبود که اون با دوست دخترش قهر کرده بود تا در کمال آرامش بیاد به این سفر مجردی ).
و بعد، هرکس کنار دوست پسرش خوابید، هرکس جز هوسوکی که همچنان فشار سینگلی وارد خونش شده بود.
نیم ساعت گذشته بود که صدایی مثل صدای بیب بیب سفینههای فضایی از بیرون بلند شد. جیمین که هنوز بیدار بود یکم سر بلند کرد و به آرومی گفت:
- این صدای چیه؟
جونگکوک که کنارش خوابیده بود، یکی از چشمهاش رو باز کرد و به جیمین نگاه کرد. بعد دستش رو دور کمر جیمین پیچید و اون رو به خودش نزدیکتر کرد و با صدای خوابآلودی گفت:
- چیزی نیست عزیزم، بیا بخوابیم.
و بعد از اینکه بوسهای روی شقیقهی جیمین گذاشت، چشمش رو بست و سرش رو روی بالش گذاشت تا دوباره بخوابه.
یونگی هم که با اون صدا هوشیار شده بود، سر جاش نشست و رو به جیمینی که بخاطر سریع نشستنش با تعجب بهش زل زده بود، آهسته گفت:
- نکنه صدای ماشین نامجونه که توی کوچه پارک کرده؟
و تا جیمین خواست جوابی بده، سریع بلند شد و با گفتن اینکه "میرم ببینم چه خبر شده " به سمت در رفت.
جیمین هم سریع بلند شد و بدون توجه به جونگکوک که تکون شوکهای خورد، سریع پشت سر یونگی به سمت بیرون رفت و با صدایی آهسته گفت:
- هیونگ وایسا منم بیام. تنهایی خطرناکه، بیرون تاریکه.
یونگی سریع به سمت در حیاط رفت و بعد از باز کردنش وارد کوچه شد تا ماشین رو چک کنه. جیمین بالای پلهها روبهروی در حیاط و پشت به در انباری منتظر هیونگش که نادیدهش گرفته بود، ایستاده بود تا برگرده.
تو همین فاصله کوتاه مدت که منتظر یونگی ایستاده بود، نیم نگاهی به پشت سرش_به سمت در انباری_ کرد و با دیدن اینکه پرده روی شیشه در سریع تکون خورد، پنیک کرد.
با ترس و بدون هیچ صدای اضافهای سریع روش رو به طرف در حیاط برگردوند، اما سنگینی نگاهی رو روی خودش احساس میکرد، پس سرش رو به طرف باغچه برگردوند؛ چون احساس کرد یکی از زیر درخت داره نگاهش میکنه.
از شدت ترس و استرس درحال سکته بود و دست و پاش یخ زده بود که یونگی داخل شد و در رو بست.
به سمت جیمین اومد و با ولوم صدای کمی گفت:
- هیچ خبری نبود، شاید صدای حیوونی چیزیه.
و با دیدن صورت رنگ پریدهی جیمین گفت: - هی جیم، حالت خوبه؟ چیشده؟
جیمین درحالی که دست یونگی رو گرفته بود و تا داخل میکشید، گفت:
- چیزی نیست هیونگ، بریم داخل که دیروقته.
و با هم به طرف سالن رفتن.
جونگکوک که منتظر برگشتشون بود، با وارد شدنشون به سالن آروم پرسید:
- چیشده؟ کجا رفتید یهو؟
یونگی- رفتم ماشین رو چک کردم. هیچی نیست، بخواب.
و به طرف تهیونگ رفت و سر جاش دراز کشید و بعد از بوسیدن پیشونی تهیونگ که در حال دیدن خواب هفت پادشاه بود، خودش هم چشمهاش رو بست تا بخوابه.
جیمین هم که هنوز احساس ترس میکرد، سریع جفت جونگکوک دراز کشید و خودش رو بهش چسبوند و جونگکوک هم با حلقه کردن دستش به دورش و بغل کردنش بهش شب بخیر گفت و بالاخره هر دو توی در آغوش هم به خواب رفتن.
پایان پارت اول
امیدوارم دوستش داشته باشید.
منتظر نظرات قشنگتون هستم :))
YOU ARE READING
Bicycle (Kookmin)
HorrorName:Bicycle Couple: Kookmin_Taegi Genre: scary_lovely تا حالا شده حالتی بهتون دست بده که هرچقدر هم دهنتون رو باز کنید که داد بزنید اما هیچ صدایی نیاد ازش؟ اگه توی خوابهاتون براتون پیش بیاد میگن بختک افتاده روتون. ولی الان که دنیای خواب نیست، پس...
