Part 1

31 6 0
                                        

با خستگی موهای نامرتبش رو مرتب کرد و نگاهی به چشمای پف‌کرده‌اش داخل آینه انداخت،یک شب دیگه تو همون جهنمی که دیگه بهش عادت کرده درحال شروع شدن بود...
باید شهریه دانشگاه رو جور میکرد، و تنها چیزی که داشت، توانایی تحمل بود.

با بی‌میلی لباس فرم مشکیش رو تنش کرد، آستین‌هاش رو بالا زد و از آپارتمان کوچیک و بهم‌ریخته‌اش بیرون زد
نورهای نئونی بار فضای تاریک خیابون رو روشن کرده بودن.
به داخل رفت و بلافاصله صدای موسیقی بلند و خنده‌های مست مشتریان تو سرش پیچید.

از این کار متنفر بود، اما چاره‌ای نداشت.
مثل همیشه، خودش رو تو نقش یک خدمتکار بی‌احساس فرو برد و به سمت میزها رفت
چند ساعت گذشته بود و تهیونگ مشغول سرو نوشیدنی‌ها بود که ناگهان احساس کرد دستی روی بازوش کشیده شد. قبل از اینکه حتی فرصت کنه واکنش نشون بده، صدای مست و کشداری گفت
-"هی... خوش‌تیپ! تو اینجایی که مارو سرگرم کنی، نه؟ پس چرا این‌قدر سردی"
درحالی که سعی داشت خودش رو کنترل کنه با لحن خشکی گفت: "فکرکنم قانون واضح نوشته شده که تا وقتی خود کارکنان رضایت ندادن،شما حق ندارین دستی بهشون بزنین".

مرد مست به جای عقب کشیدن، محکم‌تر بازوش رو گرفت و با لبخندی کثیف گفت: "نکنه غرور داری، هان؟ فکر کردی توی این لباس سیاه، هنوز کسی هستی؟" بعد از اون، با صدای بلند خندید و چند نفر از اطراف هم شروع به خندیدن کردند
فکش رو محکم فشار داد.

دلش می‌خواست همون لحظه مشتش رو تو صورت مرد بکوبه، اما می دونست که این کار فقط اوضاع رو بدتر می‌کنه. نفس عمیقی کشید و خواست دست مرد رو از خودش جدا کند که ناگهان...
"ولش کن."
صدای خشن و سردی تو فضا پیچید. صدایی که باعث شد تمام افراد حاضر در اونجا ساکت بشن.
سرش رو بالا آورد و برای اولین بار، با چشمایی که از سایه‌های تاریک پر شده بودن، به مردی نگاه کرد که انگار خودش هم متعلق به تاریکی بود

مرد مست، که تا چند لحظه قبل با غرور بهش زور می‌گفت، سرش رو به سمت منبع صدا چرخوند. چشمای نیمه‌بازش روی مردی قفل شد که در تاریکی انتهای سالن ایستاده بود. نورهای ضعیف نئونی چهره‌اش رو مشخص نمی‌کردند، اما حضورش جوری سنگین بود که تمام فضا رو تحت تأثیر قرار داده بود.

مرد به آرومی از سایه‌ها بیرون آمد. کت مشکی بلندش روی شونه ‌هاش افتاده بود، موهاش مرتب به عقب شونه شده بود و چشمای تیره‌اش حالتی تهدیدآمیز داشت.
تهیونگ حتی نیازی به پرسیدن نداشت تا بفهمه این مرد کسی نیست که بشه به راحتی نادیده اش گرفت.
"گفتم دستت رو بردار."

این بار لحنش حتی سردتر از قبل بود، انگار که درحال صادر کردن به فرمان بود.
مرد مست لبخند کج و مسخره‌ای زد، اما وقتی نگاه‌های اطرافیان رو دید، کمی مردد شد. از سکوت ناگهانی بار و چهره‌هایی که با ترس و احترام به تازه‌وارد نگاه می‌کردند، مشخص بود که اون مرد کسی نیست که بشه باهاش شوخی کرد.

You've reached the end of published parts.

⏰ Last updated: Feb 21, 2025 ⏰

Add this story to your Library to get notified about new parts!

Faces hidden in the darkWhere stories live. Discover now