ببر سفید با راه راه های سیاه رنگ، موهای خزمانند، بینی صورتی و چشمان رنگارنگش که در طول جنگل مه آلود به سمت دشت پر از شکار، آهسته قدم برمیداشت، جلوه خیره کنندهای رو از خودش به نمایش میگذاشت. بعد از مدت ها میتونست از محدوده تعیین شده فراتر بره و برای خودش و پای سیبش یه شکار اساسی جور کنه.
چشمش به چندتا خرگوش سفید که سرشون حسابی گرم بود افتاد، باید قدم هاش رو آهسته تر برمیداشت و مراقب میبود تا شکارش از حضورش بویی نبره. خوشبختانه ببر سفید میدونست چطور از دیدشون پنهان بمونه.
با زیر نظر گرفتن یکیشون، آروم آروم سمتش رفت، به قدری حواسش جمع اون خرگوش ریز جثه بود که متوجه چوبی که دقیقا جلوی پاش وجود داشت نشد و با فشردن و به صدا درومدنش، تمامیشون پراکنده شدن. دوید و دوید، اما حتی نتونست به یکی از اون ها نزدیک بشه و گیرش بندازه! غرش آرومی از بین لب هاش خارج شد، اخم هاش در هم فرو رفته بود و دندونای نیش تیزش رو به میمونی که بالای درخت بهش خیره نگاه میکرد و میخندید نشون داد.
"یه روز خودم شکارت میکنم موجودِ دوپای زشت!"
بعد از شکار ناموفقش بدون اینکه گوش و دم های مخملیش رو پنهان کنه به شکل انسانیش برگشت و سعی داشت از طبیعت بکر اطرافش لذت ببره. کنار رودخونه به تخته سنگی تکیه داده بود؛ با چشمای بسته به صدای آب و نغمه ی شنیدنی پرنده ای که روی شاخه ی درخت نشسته، گوش سپرده بود و آرامش دلچسبی رو به وجودش تزریق میکرد.
از غروب خورشید مدت زمان نسبتا زیادی گذشته بود و میدونست یه کم دیگه سروکله ی پای سیبش پیدا میشه. طبق عادت همیشگیش شروع کرد تعریف کردن داستانش برای پرنده و موجود دوپای زشتی که همیشه کنارش حضور داشتن!
_از موقع دیدنش زمان زیادی گذشته، شاید 10 سال؟! مطمئن نیستم ولی وقتی چشم باز کردم اولین کسی که دیدم اون بود!
با یادآوری لبخند درخشان تنها فرد با ارزش زندگیش، لب هاش به دو طرف کش و دم سفید رنگش به پرواز درومد.
_هنوزم یادمه...خنده اش زیباترین تصویری بود که تو عمرم دیدم. جوری که منو تو آغوشش گرفت و بعدش شروع کرد اشک ریختن، هنوز هق هق هاش تو گوشم میپیچه. بهم گفت تنها نمونه ی موفق هایبرید که تونست بسازه من بودم. از همه پنهانم کرد و به دروغ گفت آخرین نمونه هم از بین رفت.
تیله هایی که حالا به سبز تغییر رنگ داده بود، برق زدن و قلبش از عطر دلپذیری که همیشه مشامش رو پر میکرد به تپش افتاد.
_آغوشش همیشه گرمم میکنه...اون مکان امن زندگیمه...غرایز و خوی حقیقیِ من وحشی گریه ولی فقط و فقط کنار اونه که آرومم...مطیعم؛ اگه الان هم آرومم به خاطر عطریه که ازش تو جای جای خونه و این جنگل ثبت شده!
با چکیدن قطره اشکی روی گونه اش تک خنده ای زد.
_آه دوباره احساساتی شدم! میدونید...همیشه ازش میخوام برام از این که چطوری منو به وجود آورد حرف بزنه؛ با اینکه همش غر میزنه و با اون لحن بامزه و معترض گونه اش صدام میکنه و میگه" خال خالی؟ خسته نشدی از بس این داستان تکراری رو برات تعریف کردم؟ " ولی آخه خودش نمیدونه که صداش چقدر آرومم میکنه.
KAMU SEDANG MEMBACA
Falling Water
Fantasiخانه آبشار محلی که با عشق ساخته شد از طرف عاشق برای معشوق دانشمند جوانی که با پشتکار برای نتیجه آزمایشاتش تمام شرایط موجود رو تحمل کرد. با کمک پدر و دوتا از بهترین دوستانش برای متولد شدن خال خالیِ محبوب و عزیز کرده تلاش کردند و ثمره این پشتکار، عشق...
