بعضی ها تسلیم سرنوشت میشن و بعضی ها تغییرش میدن،تو از کدوم دستهای؟
.
.
هوا هنوز روشن نشده بود که از خواب بیدار شد
چشم هاش رو با خوابالودگی مالید
با پاهای کوچولوش به سمت اتاق پدر و مادرش حرکت کرد
روی نوک پا ایستاد تا قدش به دستگیره ی در برسه آروم و بی سروصدا در رو باز کرد با دیدن صحنه ی رو به روش سر جاش متوقف شد چند بار پلک زد و در رو بست و ناراحت به سمت اتاقش حرکت کرد
روی تخت نشست و به صورت غرق در خواب برادر کوچیک ترش نگاه کرد نگران بود و این نگرانی میترسوندش،صحنه ای که این چند ماه زیاد دیده بود رو هیچ وقت درک نکرد چرا پدر و مادرش و اون مردِ غریبه هر سه لخت بودن؟
با هم چه کاری انجام میدادن؟
دلیلش رو نمیدونست
هرچقدر بیشتر فکر میکرد به هیچ نتیجه ای نمیرسید،هنوز برای فهمیدنش خیلی بچه بود
نگران پتو رو روی خودش انداخت امیدوار بود فردا صبح بتونه لبخند مادرش رو ببینه
.
.
تا صبح خوابش نبرده بود و پشت در اتاقش نشسته بود،گوشش رو تیز کرده بود و امیدوار بود زودتر مادرش رو تنها بذارن
با شنیدن بسته شدن در خونه لبخند پهنی زد و به سمت اتاق مادرش قدم برداشت
_مامانی
لبخند از روی صورتش محو شد و با بغض به بدن لُخت مادرش نزدیک شد
_اوما خیلی درد داری؟
زن،دست های بی جونش رو به سمت پسرکش بلند کرد
_مـ...میخوای بریم حمام؟
زن،چشم هاش رو به نشونه ی آره بست
هنوز پلک هاش خیس از اشک بود و تمام بدنش کبود بود
پسربچه زور زیادی برای بلند کردن مادرش نداشت اما همه ی تلاشش رو کرد تا به سمت وان حمام حرکت کنه
با دست های کوچولوش دستش رو گرفت و پایین وان نشست
_اوما،آبوجی آدم بدیه؟!
زن بدون توجه پلکهاش رو بست و سرش رو به لبه ی وان تکیه داد پسرک با نگرفتن جوابی از جا بلند شد و به سمت در رفت
_صبحانه درست میکنم با هم بخوریم باشه مامانی؟
مامانی یکم مریضه باید تا وقتی خوب میشه تمام تلاشم رو کنم براش آشپزی میکنم
خونه رو تمیز میکنم و ظرف هارو میشورم
مامانی میگه اینجوری حالش خوب میشه
باز هم میتونه بخنده و من و داداشی رو بغل کنه
مامانی حرف نمیزنه خودش بهم گفته دوست داره حرف بزنه ولی نمیتونه،گفته وقتی بهدنیا اومده و خیلی کوچولو بوده دکتر ها گفتن هیچ وقت نمیتونه حرف بزنه ولی دروغ میگفتن!
من که میفهمم مامانی چی میگه...مامانی خیلی سعی کرد بهم زبان اشاره یاد بده تا باهاش حرف بزنم سخته اما مامانی میگه با این که فقط هفت سالمه خیلی باهوشم
ولی من باهوش نیستم چون هنوز کامل یاد نگرفتم چطور باید با مامانی حرف بزنم...
اوما میگه نگران نباشم چون هنوز سنم کمه پس باید خیلی تلاش کنم تا زود یاد بگیرم "
YOU ARE READING
𝕃𝕀𝔽𝔼 ℍ𝕀𝕊𝕋𝕆ℝ𝕐 𝟚
Fanfictionمن کشتمش این بهترین تصمیمی بود که تو کل زندگیم گرفتم شاید قبل از شروع این فیک قضاوتم کنید اما قسم میخورم که اگه بدونید باهام چیکار کرده برای کشتنش تحسینم میکنید!من کشتمش و امشب از همیشه سخت تر بود چون تیزی تبر،کند شده بود! _نویسنده: دل ژانر: امپرگ...
