Chapter-1

387 40 33
                                        

مغازه‌ی خودکشی!
تنها دلیلی که برای خریدن این کتاب وسوسه‌ش کرد، همین اسم عجیبش بود.
اما برخلاف واژه های منفیی که باعث تشکیل این اسم شدن، حس بدی با نگاه کردن به این کتابِ مرموز بهش دست نمیداد، انگار قرار نیست داستانش مثل اسمش باشه، انگار حسش می‌دونست داستان قشنگی توی ورقه ‌های کاهی رنگ کتاب جا گرفته و قرار نیست مثل اسمش دلهره‌آور باشه و انگار واژه هایی که داستان رو روایت می‌کنند، شباهتی با واژه هایی که اسمش رو ساختن نداره.
هنوز نمی‌تونست باور کنه که چطور بعد از گذشت چند روزی که این کتاب رو گرفته، چطور تونسته جلوی خودش رو بگیره و حتی یک کلمه‌ ازش رو هم نخونه؟ انگار یه نیروی نامرئی جلوی خوندنش رو گرفته بود.
شاید دلیل اصلیش نبودن مکانی که توش احساس راحتی کنه. نداشتن خونه‌ای که توش احساس تعلق کنه. شاید هنوز اتفاقاتی که افتاده بود انقدر تازه و گیج کننده بود که نمی‌تونست ذهن رو به کتاب تازه‌ش بده.

کتاب رو توی کوله پشتیش چپوند و با برداشت پالتوی کهنه‌ی زمستونیش، از اتاق نسبتا بزرگی که فقط یک تخت و کمد داشت و تنها نکته‌ی جذابش پنجره‌ی بزرگ روبه پارکش بود، خارج شد.
خونه ساکت بود، چون غیر از اون هیچ کس دیگه توی این واحد بزرگ و اشرافی وجود نداشت، فقط خودش بود و خودش و از همیشه بیشتر احساس طرد شدگی و تنهایی میکرد. اما با اینکه تنها بود و حس عجیبی داشت، حداقل امن بود؟
با اینکه کسی توی خونه نبود اما باز هم بی صدا قدم برمیداشت، انگار میترسید، میترسید کسی صدای راه رفتنش رو بشنوه. در چوبی و طرح دار رو با احتیاط باز کرد و بعد از اینکه خارج شد با صدای غژ آرومی در رو بست. از جیب پالتوی بلندش کلیدی که هفته‌ی پیش وکیل بهش داده بود رو بیرون کشید و به اسم خودش که با برچسب سفیدی روش چسبونده شده بود خیره شد. هیچ وقت فکرش رو نمیکرد یک روز این احساسات رو تجربه کنه.
بعد از قفل کردن در خونه کلید رو به جیبش برگردونش و به سمت خروجی رفت، دستش رو روی نرده های آهنی راه پله قدیمی و پیچ‌پیچی گذاشت، تیزی سرمای فلز رو تا مغز استخونش حس کرد.
هنوز سه تا پله رو پایین نرفته بود که بوی تند الکل توی دماغش پیچید و بعد هم قیافه‌ی کریح مرد کابوس هاش.

***

جلوی آیینه ایستاد، به چهره‌ی خسته‌ش خیره شد‌، چروک های زشت صورتش بهش دهن کجی کردن، روز مزخرف و اعصاب خوردکنش، مثل همیشه تازه شروع شده بود.
چند دقیقه‌ به گودی و سیاهیِ زیر چشمش خیره‌ شد؟
چند ساله که داره توی مرداب تنهایی دست و پا میزنه؟
چند وقت میشه حتی لبخند هم نزده؟
جواب هیچ کدوم از این سوالات رو نمی‌دونست و حتی اهمیتی هم براش نداشت، چون این انتخاب خودش بود. خودش انتخاب کرده بود که زندگیش رنگ و بوی غم و تنهایی بگیره، چون دلیلی برای شاد بودن و خندیدن نداره، چون این دنیا تقاص تمام لبخند هاش رو ازش پس گرفته و برای هر کدوم از خندها‌ش یه سیلیِ محکم بهش هدیه داده بود.

You've reached the end of published parts.

⏰ Last updated: Jul 11, 2025 ⏰

Add this story to your Library to get notified about new parts!

[BITTER COFFEE]Stories to obsess over. Discover now