قدم هاش رو با احتیاط روی سنگ فرش پوشیده شده از دونه های سفید رنگ برف برمیداشت و ناامیدانه یقه کتش رو بالا میکشید تا شاید بتونه بخش های بیشتری از گردنش رو از سرما دور نگه داره.بخاطر اینکه دوست پسرش رو توی این هوا منتظر نگه نداره عجله کرده بود و شال گردن گرم و نرم عزیزش رو جا گذاشته بود و الان مجبور بود سرمای لعنتی رو تحمل کنه.
توی اخبار شنیده بود که امشب یکی از سرد ترین شب هاییه که سئول به خودش دیده.هیچ وقت نفهمیده بود چه چیزی باعث میشه مردم از رسیدن زمستون و دیدن برف ذوق زده بشن!اولین برف سال چه جذابیتی داشت که بخاطرش کلی عکس و استوری پست میکردن و خبر از رسیدنش میدادن؟ زمستون پر از دردسر و مریضی بود و بس.با این حال دوست پسرش اونقدر براش عزیز بود که بخاطرش ساعت یک شب از تخت نرم و پتوی پشمیش و شکلات داغش بگذره و بخواد توی تخلیه هیجان و شادیش شریک بشه.
تصور گونه ها و بینی سرخ شده و قهقهه های بلندش وقتی برف هارو این سمت و اون سمت پرت میکنه باعث شد لبخند کمرنگی روی لب هاش بشینه.
-ارزشش رو داره.
زمزمه کرد و نگاهش رو به اطراف داد.خیابون خلوت بود، البته اگه مرد مستی که درحال تلاش کردن برای گرفتن ماشین بود و زوجی که زیر چراغ برق مشغول بوسیدن همدیگه بودن رو نادیده میگرفت.
-توی این سرما چیزی از بوستون میفهمین؟
همونطور که چشم هاش رو برای اون زوج میچرخوند غرغر کرد.
اسمون قرمز بود..تنها چیزی از زمستون که به نظرش زیبا میومد همین بود.رنگ خونین سقف همیشه تیره شهر چیزی بود که چان از تماشا کردنش خسته نمیشد.
ساعتش رو چک کرد..نباید خیلی دیر میکرد..مطمئن بود فلیکس خیلی قبل تر از زمانی که تعیین کرده بودن رسیده به محل قرارشون و اروم حرکت کردن چان باعث میشد اون بچه لجباز مثل دفعه های قبل توی تخت بیوفته.
اه عمیقی کشید و سعی کرد قدم هاشو محکم و سریع تر برداره.
زمان زیادی نگذشت تا به محل قرارشون برسه.با دیدن فلیکسی که روی زمین نشسته بود و با برف ها بازی میکرد با تاسف سرش رو تکون داد
-خیلی دیر کردم؟چرا نشستی روی زمین؟ سرما میخوری.
پسر با شنیدن صداش دست از گلوله کردن برف ها برداشت و برگشت.درخشش توی چشم ها و لبخند روی لب هاش نشون میداد که چقدر از دیدنش خوشحاله. از جاش بلند شد و بعد از تکوندن پشت هودی سفیدش خودش رو توی بغل چان پرت کرد.
اخم هاش بخاطر دیدن لباس های تنش توی هم رفت و همونطور که بدن ظریفش رو به خودش میفشرد غرغر کرد
-توی چنین هوایی هودی پوشیدی؟ میدونم سرمارو دوست داری ولی بدنت از سنگ نیست که.سرما میخوری.
بی توجه به حرف های چان ازش جدا شد و سمت سکوی خالی از برفی که نزدیکشون بود رفت و روش نشست.با دستش بهش اشاره کرد که کنارش بشینه.
چشم هاش رو چرخوند و قدم هاش رو سمت پسر بداشت
-هیچوقت گوش نمیکنی.
صورتش بخاطر سطح سرد سکوی سنگی جمع شد با این حال تصمیم گرفت دیگه غر نزنه و از شوق و ذوق پسر کنارش کم نکنه.
به نیمرخ فلیکس خیره شد.نور سفید رنگ چراغ برقی که نزدیکشون بود بهش کمک میکرد که به خوبی بتونه جزییات صورتش رو ببینه.
مژه های بلندش،گونه ها و بینی صورتی شدش ، لبخند ظریفش و درخشش چشم هاش و کک و مک های ستاره ای شکلش دست به دست هم داده بودن تا اون رو شبیه مجسمه ای بی نقص نشون بدن و چان بخواد زیر پارچه سفید رنگی پنهانش کنه تا مبادا کسی پیدا بشه و بخواد این اثر هنری ارزشمند رو ازش بدزده.
YOU ARE READING
Hypothermia
Fanfiction*هیپوترمی یا سرمازدگی یه بیماری عمومیه که به دنبال کاهش دمای بدن باعث اسیب دیدن همه اندام ها اختلال کارکردشون میشه* -one shot- -Chanlix- -Angst/drama-
