PLAY

280 46 28
                                        


"تاکید میکنم. کار احمقانه ای نکن!"
به صفحه گوشیش نگاه کرد و کلافه چشماشو توی کاسه چرخوند. همونطور که گوشیشو توی جیب شلوار طوسی رنگش میچپوند به مسواک زدن ادامه داد.
با همون مسواک تو دهنش گفت:
- قرار نیست بهم بگی چیکار کنم و چیکار نکنم!
اون نه قهر بود نه عصبانی. حتی لجوج و تخس هم نبود! فقط نمیخواست از اون پسر حرف شنوی داشته باشه. دلیلش واضح بود...میدونست که برای پسر مهمه و میخواست از این اهمیت و توجه نسبت به خودش کمال استفاده رو ببره.
و همین دلیل محکمی بود تا برای خودش دردسر درست کنه و دوست پسرشو در جریان تک تک جزئیات قرار بده!
وقتایی که پسر عصبانی از پشت گوشی قسم میخورد که اینبار راحتش نمیذاره بزرگترین لبخند دنیا روی لبش مینشست... اینطوری هم توجهش رو داشت هم عشقش و هم وقت کوفتیی که همیشه با کار پر بود! درواقع جانگ کوک اینکارو میکرد تا برای بار چند هزارم به جفتشون ثابت کنه از اون کلینیک روانشناسی برای دوست پسرش مهم تره و خب همینطورم بود.
اما واقعیت اینه که همه چیز قرار نیست همیشه طبق برنامه ریزیه ما پیش بره!
بعد از خشک کردن صورتش با حوله از دستشویی اومد بیرون و خودش رو روی تخت نامرتبش پرت کرد، به پشتی تخت تکیه داد و با لبخند کجی زمزمه کرد:
- بیا یه فرصت بهت بدیم.
و تایپ کرد "خونه خالیه نام. مامان بابا رفتن و تا ساعت سه قرار نیست برگردن."
میدونست توی این ساعت سرش شلوغه و بین نیم تا یک ساعت دیگه طول میکشه تا جوابش رو بگیره.
از جا بلند شد و پشت میزش نشست، کامپیوترش رو روشن کرد و به بازی ای که فقط برای چهل و پنج دقیقه ازش غافل شده بود ادامه داد.
حدود یک ساعت و نیم گذشته بود و هنوز پیامی براش نیومده بود. کم کم داشت نگران میشد. دوباره به پسر پیام داد.
"خیلی خب نمیخواد ایگنورم کنی فقط بگو نمیخوای."
مضطرب لبش رو به دندون گرفت و شروع کردن به کندن پوستش.
بعد از یک ربع پسر رو دوباره صدا کرد. و همچنان جوابی نگرفت.
با عصبانیت گوشی رو پرت کرد یه گوشه و دوباره به بازی برگشت.
وسط بازی پیامی از طرف بازیکن مقابل براش اومد.
"میگم کوکی... اگه تنهایی بیا یه بازی دیگه کنیم!"
چشماش گرد شد. هیچکس دقیقا هیچکس به جز نامجون اونو اینجوری صدا نمیکرد و اسم هیچکدوم از اکانتاش اسم خودش نبود... فقط و فقط یه احتمال میداد و اونم این بود که طرفش نامجونی بود که دو ساعت تمام منتظر یه علائم حیاتی ازشه.
پیام جدیدی که اومد رشته افکارش رو پاره کرد.
"کوکی...هستی پسر؟"
با گیجی تایپ کرد.
"نظرت چیه به جای اینکه اینجوری سر به سرم بذاری بهم زنگ بزنی؟"
"این یعنی بازیو قبول کردی."
اخمی روی پیشونیش نشست.
"چی؟ نه. منظورت چیه؟"
"جملم پرسشی نبود."
و با صدای زنگ گوشیش کمی توی جاش پرید.
دستش رو روی قلبش گذاشت و لعنتی زیرلب گفت.
با دیدن اسم نامجون نفسشو با حرص داد بیرون. بلافاصله بعد از اینکه جواب داد صدای نامجون توی گوشی پیچید.
- هی ببخشید. اصلا متوجه نشدم کی و چجوری پشت میز خوابم بر-
نذاشت حرفش رو کامل کنه و با حرص وسط حرفش پرید:
- ببینم مسخره بازیت گرفته؟ فقط به جای اینکه اکانت جدید بزنی و بیای تو بازی چرت و پرت تحویلم بدی جواب پیامامو بده!!
نامجون با تعجبی که کاملا از تن صداش هویدا بود جواب داد:
- منظورت چیه؟ بازی؟ خودتم میدونی من از بازی کردن خوشم نمیاد.
کوک چشماش رو تو کاسه چرخوند و گفت:
- آها باشه. ولی اصلا بامزه نیستی آقای کیم.
با دیدن پیام جدیدی که روی صفحه کامپیوتر اومده بود اخم کرد و دیگه صدای اعتراض متعجب نامجون رو از پشت گوشی نمی شنید.
"اوکی بازی از این قراره. کاری که بهت میگم رو انجام بده وگرنه تو دردسر میفتی."
از نامجون پرسید:
- منظورت از دردسر چیه؟
- هان؟ من فقط پرسیدم هنوز تنهایی یا برگردم خونه خودم؟!
پیام بعدی اومد و این بار ضربان قلب کوک رفت بالا.
"ماموریت اول. گوشیو روی دوست پسرت قطع کن و شیش دُنگ حواستو بده به من. خوشم نمیاد وقتی با من بازی میکنی حواست پرت مرد دیگه ای باشه!"
یه تای ابروشو بالا داد و به نامجون گفت:
- تمومش کن نام. داره عجیب میشه.
پسر بزرگتر گیج شده بود!
- چی میگی کوکی. خودت اول درموردش- هی دوباره یه کار احمقانه کردی؟
جوابی نگرفت.
- بهم نگو که از اون بسته ترکیبی مواد مخدر من دراوردی تهیونگ استفاده کردی!
و باز هم سکوت.
این بار داد زد:
- جئون جانگ کوک جواب منو بده.
جانگ کوک اما فقط به نوشته های روی صفحه کامپیوتر خیره بود.
"داری حوصلمو سر میبری خوشگل پسر. تو بازیو قبول کردی فکر نمیکنی اگه بدون انجام دادنش ول کنی بری بی ادبیه."
همون لحظه پیام بعدی اومد.
"اوکی بذار خیالت رو راحت کنم. من کیم نامجون نیستم... تلفن رو روش قطع کن یا بهت قول میدم تو راه خونه تصادف کنه."
آب دهنشو قورت داد و بدون هیچ حرفی تلفن رو روی دوست پسرش که داشت با نگرانی داد میزد قطع کرد.
"ممنونم."
با صدای زنگ موبایلش دوباره از جا پرید.
"جواب نده."
دوباره اخم کرد. به اسم نامجون خیره شد، میدونست الان تا سر حد مرگ نگران و عصبانیه.
تایپ کرد "تو چه کوفتی هستی دیگه؟ ببین فقط کافیه بفهمم یکی از دوستامی به مقدساتت قسم میخورم بعد از این زندت نمیذارم."
صدای گوشی قطع شد و به ثانیه نکشید که دوباره زنگ خورد؛ باز هم نامجون بود.
"فقط به حرفم گوش بده. چیزی نمیشه!"
"به اتاق پدر مادرت برو. زیر بالشت مادرت یه کاغذه اونو آتیشش بزن."
بدون اینکه از جاش تکون بخوره بعد از چند دقیقه تایپ کرد. "انجامش دادم."
"دروغ اول. یکیشونو از دست میدی!"
چشماش به بزرگترین حد خودشون رسیدن. سریع تایپ کرد "نه! صبر کن" ولی درست قبل از اینکه پیام رو بفرسته صدای جیغ لاستیک ماشین سکوت کوچه خلوت رو شکست.
نفسش رو حبسش کرد، جرئت نداشت از جاش تکون بخوره.
"یالا! انقدر بزدل نباش! برو کوچه رو چک کن. شاید مربوط به تو نبود حالا."
با سریع ترین سرعتی که تا به حال از خودش دیده بود به سمت کوچه دوید.
بارون نم نمی میبارید و تک چراغ سفید رنگ وسط کوچه با نور کمی زمین رو روشن کرده بود.
دو سه نفر از همسایه ها بیرون اومده بودن و راننده ماشین آشفته کنار ماشینش ایستاده بود و ازشون میپرسید که درمورد جنازه جلوی ماشینش نظری دارن یا نه.
جانگ کوک با قدمای سست بهشون نزدیک شد.
ناباور به جثه بی جون سگ روی زمین خیره شد. بدون اینکه متوجه بشه اشکی از چشمش چکید و زیر لب اسم سگش رو زمزمه کرد.
راننده با ناراحتی گفت:
- مـ من واقعا عذرمیخوام آقا. هیچ ایده ای ندارم سگتون از کجا پیداش شد. حتی سرعتم اونقدرام زیاد نبود. من-
نذاشت مرد به حرفش ادامه بده. با بغض گفت:
- منم همینطور. هیچ ایده ای ندارم چجوری تونسته بیاد بیرون. هیچ ایده ندارم چه اتفاقی داره برام میفته...
نگاه مرد رنگ تاسف و ترحم داشت. انگار میدونست چرا چشمای این پسر جوون انقدر پریشونه، انگار از همه چی خبر داشت.
بعد از اینکه به اتاقش برگشت دوباره پشت میز نشست.
"تسلیت میگم. حالا کاریو که خواستم انجام بده."
عصبانی بود، ناراحت و آشفته.
باورش نمیشد فقط توی حدودا سه ساعت زندگیش انقدر مضحک شده بود.
از جا بلند شد و به سمت اتاق والدینش راه افتاد.
هنوز دستش به دستگیره در نرسیده بود که تلفن خونه زنگ خورد. به امید اینکه نامجون باشه و بتونه ازش کمک بخواد به سمت تلفن دوید.
مطمئن بود فقط اونه که درجا خودش رو میرسونه و بدون اینکه فکر کنه این پسر دیوونه شده به دادش میرسه.
تلفن رو برداشت و قبل از اینکه اصوات از بین لبای نیمه بازش خارج بشه با شنیدن صدای تهیونگ شوکه شد.
- جانگ کوک توام...توام اون پیامای مسخره رو گرفتی؟
تهیونگ...پسر اون رسما داشت ضجه میزد!
کوک با صدای لرزونی جواب مثبت داد.
- خودتو نجات بده کوک! اون زندگیتو نابود میکنه.
سکوت کرد و تهیونگ دوباره به حرف اومد:
- کشتنش کوک. یونتان رو کشتن!
و با صدای بلندی شروع کرد به گریه کردن.
کوک خواست حرفی بزنه که دوباره صدای تهیونگ رو شنید.
- تموم نمیشه. اونا ازت میخوان خانوادتو بکشی، خودتو بکشی هیچوقت خواسته هاشون و چیزایی که ازت میگیرن تمو
و بدون کامل کردن جملش تلفن قطع شد...
جانگ کوک یخ کرده بود. دستاش میلرزیدن و ضربان قلبش حالا روی هزار بود. نمیتونست آروم نفس بکشه هرچقدر سعی میکرد برای بهتر شدن حالش نفس عمیق بکشه تاثیری نداشت.
کاغذ رو برداشت و به اتاقش برگشت. قصد داشت به محض آتیش زدن کاغذ کامپیوتر رو از برق بکشه و سوار ماشینش شه و بره پیش نامجون.
با تمام وجود نگران دوست پسرش شده بود. دیگه خبری از تماساش نبود! حتی پیامم نمیداد و به تلفن خونه هم زنگ نزده بود... منتظر بود نامجون نگران رو پشت آیفون ببینه ولی خبری ازش نبود. انگار نه انگار چندین دقیقه پیش وسط یه مکالمه مضطرب کننده تلفن رو روش قطع کرده بود.
"کیم تهیونگو بیخیال شو و کار احمقانه ای نکن. اون حماقتش توی دردسر انداختش، مثل اون نباش."
"کاغذ رو ولش کن. ماموریت جدید داری."
با چشمای نگران به مانیتور خیره شد.
ساعت از سه صبح گذشته بود و نه خبری از پدر مادرش بود و نه نامجون  و حتی تهیونگ.
یادش نمیومد توی زندگیش انقدر ترسیده و نگران باشه.
در حالی که گریه میکرد تایپ کرد "چجوری میتونم این بازیو متوقف کنم؟"
و جواب بی رحمانه بود!
"نمیتونی!"
"التماست میکنم."
"این خلاف مقرراته کوکی..."
لبشو گزید و پرسید"اگه تمومش کنم چی میشه؟"
"اتفاق خوبی برات نمیفته."
براش مهم نبود چه بلایی سر خودش میاد. بزرگترین ترس زندگیش از دست دادن بود و حالا در معرض از دست دادن تک تک آدمای ارزشمند زندگیش بود.
"جونمو بگیرین ولی تمام کسایی که به من مربوطن و قاطی این ماجرا شدن رو بیخیال شین."
"اوه!"
همین یه پیام... و کوک هنوز منتظر راهی بود که بتونه بازی رو تموم کنه.
قسم خورد دیگه تا آخر عمرش سمت هیچ بازیی نره!
بعد از پنج دقیقه، درست زمانی که از گرفتن جواب ناامید شده بود پیام جدیدی براش اومد.
"فقط کافیه لاگ اوت کنی!"
"عواقبش پای خودت."
همین؟ این همه ضجه و عذاب و فشار روحی فقط با یه لاگ اوت کردن ساده تموم میشد؟
از شدت مضحک بودن ماجرا خندش گرفته بود!
چند دقیقه ای از لاگ اوت کردنش نگذشته بود که صفحه گوشیش روشن شد.
"خطر توی صدکیلومتری توست. نادیده میگیری یا به پلیس خبر میدی؟"
یه تای ابروش رو داد بالا و زیر لب زمزمه کرد این چه کوفتیه؟!
به هیچ وجه نمیخواست قضیه رو کشش بده فقط میخواست به خودش بیاد و ببینه تمام مدت فقط روی تخت خوابش برده بوده!
گزینه زنگ زدن به پلیس رو لمس کرد و گوشی رو کنار گوشش گرفت.
اما به جای بوق خوردن یا هرچیزی فقط صدای خنده دختر بچه ای پخش شد.
با اخم تماس رو قطع کرد و همون موقع پیام نامجون باعث شد تا دوباره اشک از چشماش سرازیر بشه.
"کوکی خوبی؟"
بدون تعلل تایپ کرد.
"نجاتم بده. دیوارای این خونه دارن خفم میکنن!"
و طولی نکشید که جوابش اومد.
"تو راهم. مراقب خودت باش."
چشماشو بست، نفس عمیقی کشید و خودش رو روی تخت رها کرد. صدای موبایلش اومد.
"خطر توی پنجاه کیلومتری توست. نادیده میگیری یا به پلیس خبر میدی؟"
به صفحه گوشیش نگاه کرد و بلند داد زد فاک یو!
صدای در از طبقه پایین اومد با تصور اینکه نامجون رسیده با خوشحالی به سمت در اتاقش رفت اما با یاداوری اینکه رمز جدید در رو به نامجون نگفته خشکش زد.
صدای حرف زدن میومد. بی صدا بهشون گوش کرد و با فهمیدن اینکه صدا صدای پدر مادرش بود لبخند بزرگی زد.
همینکه درو باز کرد تا به پدر مادرش خوشامد بگه دوباره گوشیش به صدا دراومد.
"پشت درم عزیزم."
"خطر توی سی کیلومتری توست. نادیده میگیری یا به پلیس خبر میدی؟"
پیام دوم رو نادیده گرفت و بدو بدو به سمت در خونه رفت تا بازش کنه اما متوجه شد کسی توی خونه نیست!
اخمی کرد و با خودش فکر کرد که شاید از ترس و تنهایی فقط توهم زده.
در رو برای نامجون باز کرد و با دیدن قامت بلند پسر پشت در بدون لحظه ای مکث پرید و محکم بغلش کرد.
- امشب تقریبا سکتم دادی پسر.
کوک سرش رو روی شونه دوست پسرش گذاشت و با صدای بلند زد زیر گریه.
پسر بزرگتر دستی پشتش کشید و آروم زمزمه کرد:
- آروم باش. من پیشتم، همه چی تموم شده.
از لحظه ای که توی ماشین نامجون نشستن تا لحظه ای که به پشت در خونش رسیدن مو به موی ماجرا رو براش تعریف کرد. همه چیز به جز پیامای عجیب اخیر و توهم پدر مادرش.
شاید باید واقعا همه چیز رو میگفت. حذف بخشی از داستان، هر چقدرم کم اهمیت میتونه پایان رو عوض کنه... یه داستان با تک تک جملاتش کامل میشه، خط به خط، کلمه به کلمه...
پشت در که رسیدن نامجون سرشو انداخت پایین و آروم گفت:
- ممکنه خیلی عصبانیت کنه اما باید چیزیو بهت بگم.
کوک منتظر بهش خیره شد و با باز شدن در و روشن شدن برقا تهیونگ و خواهرش، سگاشون و والدینش رو صحیح و سالم و خوشحال دید، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده.
بهش لبخند زدن و هیجان زده داد زدن "سوپرایز!"
جانگ کوک گیج شده بود و فقط میتونست با چشمای  ناباور بهشون خیره بشه اما با صدای نامجون از شوک اومد بیرون.
- همم من فقط میخواستم بهت درس عبرتی بدم که بیخیال تو دردسر انداختن خودت بشی. ببخشید اگه زیاده روی کردم...
پسر کوچیکتر با عصبانیت و ناباوری داد زد:
- زیاده روی؟ شما روانیا تقریبا منو کشتین. باورم نمیشه! واقعا باورم نمیشه فقط بخاطر چندتا شوخی مسخره همچین بلایی سرم آوردین.
داد میزد، فحش میدادو با عصبانیت از احساسات وحشتناکی که توی این چند ساعت تحمل کرده بود تعریف میکرد.
بعد از چندین دقیقه داد و بیداد بالاخره آرومش کردن و دور هم جشن کوچیکی گرفتن که اتفاقی نیفتاده.
دور هم نشسته بودن و به دوربین گوشی جانگ کوک که توی دستای خواهر تهیونگ بود لبخند زده بودن اما درست قبل از ثبت عکسشون خواهر تهیونگ با تعجب گفت:
- جانگ کوک! اینجا نوشته توی خطر افتادی! اتفاقی افتاده؟
کوک وحشت زده از جا بلند شد تا گوشیشو از دست دختر بگیره و ببینه دوباره چه اتفاقی داره براش میفته!
همون موقع گوشی تهیونگ به صدا دراومد.
چهره تهیونگ وحشت زده و گنگ بود.
آروم گفت:
- از بیمارستان زنگ زدن. گفتن نامجون هیونگ تصادف کرده و بستریه!
کوک نفسش رو حبس کرد، حس میکرد یکدفعه یه سطل آب یخ روی سرش خالی کردن.
به نامجون نگاه کرد.
لبخند پر آرامش و ترسناکی روی لباش بود.

PLAYWhere stories live. Discover now