01

451 55 2
                                        

 مقدمه  
این کتاب توسط کمپانی بیگ هیت هیچ گونه رسمی ای پیدا نکرده و فقط یک فیکشن جهان متناوب است. 
افراد و اتفاق ها واقعی نیستند و یا از اتفاق های واقعی ای که افتاد برداشته نشدن.این صرفا یک فیک و تصورات خالصانه است. 
پخش کردن یا سرقت از هر قسمت این کتاب بدون اجازه نویسنده مجاز نیست. 
 
 ——————————————————
 
وقتی که داشتم تو راه رو های مدرسه راه میرفتم متوجه ی نگاه های بقیه دانش آموز ها شدم.مثل همیشه پچ پچ ها،شایعات،قلدری.هیچ چیز جدیدی نیست.... 
اما اشتباه نکنین.شخصیت من شبیه اون فردی که توی داستان کلیشه ای میخونین نیست.من اجازه نمیدم اونها کار افتضاحی با من انجام بدن.قطعا من ضعیف نیستم و منتظر کسی نیستم که از من دفاع کنه. 
دیدن این دنیا بهترینه اما این بخش دیگر من به قدری خوش شانسه که در اونجا بمونم و برای زندگی خالص و معصوم باشم. 
فقط نگاه کنین این دنیا چقدر آلوده و کثیفه . اگه من یه روان پریش(دیوونه) باشم ، فقط ١ دهم جمعیت مدرسه زنده میمونن اگه من از اینجا شروع به کشتن کنم. 
من همیشه میتونم صداشو بشنوم که میگه فقط کافیه که یه نگاه بندازه و داداش، اون تقریبا تونست بزنه بیرون و همه چی تو مشتش بود اما باز هم شکست خورد. گاهی وقتا میخوام براش دلسوزی کنم اما بعد میفهمم که من هیچ حس همدردی ای بهش ندارم، من هیچ حس همدردی ای با هیچ کس ندارم. یه لحظه بهش فکر کنین، دنیا رو محور خودخواهی میچرخه و اگر بزاری که احساساتت بهت غلبه کنن، تو تنها کسی میشی که هیچ چیزی ازت باقی نمیمونه. 
"سوبین هیونگ" 
یک صدای به شدت مزاحم منو مهمون خودش میکنه. "چیه؟" خیلی رک با لحنی سرد جواب دادم. من از اون دسته آدمایی نیستم که زیاد حرف بزنند چون این مثل تن دادن به خواسته دکترا میمونه. گفتار درمانی و خدا میدونه که چقدر ازش متنفرم. 
اونا ازم میخوان که من اینکار رو انجام بدم تا از این اختلال چندگانگی شخصیت بهبود پیدا کنم. اما نه، دیگه اینکار رو انجام نمیدم. دردناکه، سرم درد میگیره وقتی این کار رو انجام میدم و باعث میشه سردرگم بشم به خاطر هجوم خاطرات اون حادثه ناگهانی. و من از اون خاطراتی که باعث میشه احساس ضعیف بودن بکنم در حالی که نیستم، متنفرم. من قوی ام و هیچ بنی بشری نمیتونه اشک منو در بیاره.دوباره اینجاست، همون پسری که تمام ترم بغل دستیم بود، باز هم دوباره اومده پیشم وزوز کنه. من اون رو دوست ندارم و هرگز آرزو ندارم مثل اون شم. 
 
من هرگز نمیخوام ضعیف باشم. 
 
اون گفت “چرا صبح به این زودی عبوس هستی  درحالی که خورشید خیلی زیبایی بهت میتابه.” و من فقط از کنارش گذشتم.اون توی هر کلمش اغراق میکنه و این خیلی آزار دهندس. 
“سوبین سوبین تو میدونی!؟ میدونی خیلی سردی؟من فقط میخواستم باهات صحبت کنم و صمیمی شم اما تو تو اینطوری هستی . به هرحال سرد بودنت باعث میشه خیلی باحال به نظر برسی اما در هر صورت من ازت جذاب ترم..” 
 
“به هرحال سر بودنت باعث میشه خیلی باحال به نظر برسی.” 
 
اه،تو از تعریف های اون خوشت اومد.نیومد؟!تو واقعا ضعیفی، گول این کلمات شیرین رو نخور چون در آینده شیرینی شون رو از دست میدن. قرار نیست با همچین چیزایی احساساتی شی.این یادت باشه که تو توی زندگی اون اهمیت نداری .ما با هم فرق میکنیم تو جای من نیستی و من جای تو نیستم. 
من میتونم حس کنم اون داره دوباره ناراحت میشه .هیچوقت نمیتونم با این پسر کنار بیام.همچنین تیکه هایی که بهش میندازم مثل گفتن حقیقت بهش صدمه میزنه.حقیقت آزادت میکنه .من 
اینکار رو میکنم و به توهم و خیالش پایان میدم.ما مثل هم نیستیم. دوتا ادم مخالفیم که توی یک بدن گیر افتادیم. 
 
اون دوست داره معاشرت کنه درحالی که من نمیکنم.(آدم معاشرتی هست درحالی که من نه). 
اون علاقه داره درمان بشه درحالی که من دوست ندارم.اون میخواد اون خاطره ها برگردن ولی من نمیخوام. دیدید؟  خیلی تفاوت ها هست که باید بهشون اشاره بشه. 
 
 
چه چیزی از این خاطرات بدست میاورد؟  هیچی درست نیست. 
اون  خاطرات برمیگردن اما آدمایی که اون لحظات رو باهاشون تقسیم کردیم هیچ وقت بر نمیگردن. این فقط باعث میشه از علاقه ای که نسبت به آدم هایی که رفتن ، زجر بکشیم. 
 
دیوونه کننده(احمقانست) است درسته؟ 
 
 
“سوبین..اوه...تو قبلا بیدار شدی. چه احساسی داری؟” وقتی داره از من سوال میپرسه خیلی نگران بنظر میرسه. 
“منظورتون چیه عمو؟ من فقط بیدار-” 
زمانی که چشمام به سمت اتاق رفت ، نتونستم جمله ام رو کامل کنم. 
سفید خالص، یک پرستار ، دکتری که منو تحت نظر داره..این اتاق من نیست.مطمئنم. 
"عمو چرا من توی بیمارستانم؟ من یادم نمیاد مریض شده باشم." با سردرگمی لبخند میزنم تا چیزایی ک نمیتونم درک کنم برام روشن شه. 
"سوبین ، اه..تو پدر مادرت رو یادت میاد؟!" سوال عموم باعث شد برم توی فکر که انقدر احمقم که عموم ازم چنین سوالی میپرسه.وقتی که میخواستیم بریم سفر تصادف کردیم و پدر و مادرم مردن. 
“آقای چوی ، من اینو به نمایندگی  عموت دارم میگم.شما به اختلال تجزیه هویت تشخیص داده شدید.از امروز نباید مثل گذشته زندگی کنید.پس خودتون رو آماده کنید. 

Your Name | Persian Where stories live. Discover now