'نامه ای به هیچکس:
من یادم نیست، مادرم هم یادش نبود، امّا از قدیمی تر ها شنیده بود که روزی انسان ها آزاد بودن؛ بزرگ می شدن و به جایی به اسم مدرسه می رفتن، عاشق می شدن و ازدواج می کردن، بچه دار می شدن و کنار خانوادهاشون سال های سال زندگی می کردن. بدون ترس، بدون درد.
من یادم نیست، امّا روزی بچه ها در کوچه و خیابون دنبال هم می دویدن و بازی می کردن و هنگام ظهر، وقتی خورشید وسط آسمون قرار می گرفت، صدای آهنگ های شاد از بلندگوی کامیون رنگارنگ بستنی فروش در محلّه می پیچید. روزی تنها دغدغه بچه های چهار پنج ساله طعم بستنی مورد علاقهاشون بود.
من یادم نیست، امّا زندگی مردم انقدر ملالت بار و غم انگیز نبود، آدم بزرگ ها جشن می گرفتن و پس از کوبیدن شیشه های بزرگ مشروب به همدیگه سر مست و به دور از هر گونه ترس و تشویشی با ریتم آهنگ می رقصیدن. شنیدم بچه ها هم حق جشن گرفتن داشتن، هرچند که خبری از مشروب نبود، ولی بهتر از هیچی بود.
من یادم نیست، اما روزی شهر ها پر از خونه و آدم بودن. در خانه های روستایی حیواناتی مثل گاو و گوسفند و مرغ پیدا می شد. مردم با هم رفت و آمد داشتن و با هم خاطرات خوب می ساختن... خاطرات قشنگ... خاطراتی که دوست داری هیچوقت از یادت نره.
من یادم نیست، امّا زمانی می شد با صدای بلند و از ته دل خندید. بی دلیل خندید. بدون نگرانی خندید. زمانی خوشحالی عجیب نبود. خوشحال زندگی کردن وجود داشت و زندگی قشنگ بود.
جذابه، نه؟! شاید فکر کنی همهاش افسانه است، ولی تک تکش واقعیته. من یادم نیست، هیچکس یادش نیست. تنها افرادی که یادشون بود سال هاست که مردن... امّا میخوام تو به یاد داشته باشی و فراموش نکنی که این ها هیچکدوم داستان و افسانه نیستن. این سیاره روزی به انسان ها تعلق داشت، این جا روزی مکان قشنگی برای زندگی بود تا این که همه چیز عوض شد. ای کسی که بعد از من این دفتر رو میخونی، از تو میخوام که بدونی زندگی زیبای ما توسط گونهای نابود شد، گونه ای که مسبب تمام بدبختی ها و ناراحتی های من و توعه، گونه ای که باید ازشون متنفر باشی... ابر انسان ها.
این نامه رو به کی می نویسم؟ نمی دونم... شاید به هیچکس، امّا امید دارم روزی برسه که کسی با خوندنش گذشته شیرین انسان ها رو به یاد بیاره و در تاریک ترین روز های زندگیاش بدونه خوشحالی و زیبایی وجود دارن، ولی از ما دریغ شدن. زندگی خیلی بیشتر از موندن درون مجموعه هاست. هیچکسی که این نامه رو میخونی برات آرزوی موفقیت و فردای بهتر دارم.'
_ (اسمت)؟ کجایی؟ گروه آماده حرکته و منتظر دستور توعه.
صدای جنی کاملاً به موقع به گوش رسید. دقیقاً زمانی که آخرین کلمات روی دفتر کهنه حَک شدن. دیگه حرفی برای گفتن نبود، پس برای آخرین بار به دفتر نگاهی انداختی؛ ورق های کثیف و قدیمیاش بر اثر عبور از روز های طوفانی و چندین بار خیس شدن پُف کرده و زرد شده بود. دفتر رو بستی و همراه با مداد قد کوتاه به داخل کولهات پرت کردی و بعد از بستن زیپش از پشت تخته سنگ گرمی که بهش تکیه داده بودی بیرون اومدی و رو به روی جنی ایستادی.
YOU ARE READING
The Leader (Baekhyun x Reader) ✔
Fanfiction✔ رهبر | پایان یافته با آرزوی داشتن انسانهایی با قدرتهای فوق بشری برای پیروزی در جنگ جهانی سوم، کشور های قدرت طلب ساخت سربازهای ابرانسانی را شروع کردند؛ فارغ از آن که درحال ساختن بزرگترین و خطرناک ترین دشمن بشریت هستند. با شکست پروژه و فرار ابرانس...
