چشمای جونگهان تنها جایی بود که سونگچول میتونست توش آرامش رو پیدا کنه. آرامشی که دنیا با خباثت تمام ازش گرفته بود. اما حالا باعث شده بود محل آرامشش و کسی که بار دیگه معنای زندگی رو بهش نشون داده بود تو این وضعیت باشه. اگه فقط اون اتفاق نمی افتاد.....
~فلش بک~
جونگهان pov
با دیدن صحنه ی رو به روم حس کردم قلبم از حرکت ایستاد. نمیتونستم باور کنم. اون سونگچول من نبود درسته؟ اون سونگچول من نبود که داشت یه نفر دیگه رو بجز من میبوسید.خواهشا یکی بیاد و بگه این فقط یه کابوسه.......نه من بیدارم...... پس همه ی این ابراز علاقه ها و عشق بازی ها الکی بوده. با حس سوزش چشمام دیگه نتونستم فضای خفه ی کلاب رو تحمل کنم و ازونجا زدم بیرون
سونگچول pov
با حس چیز نرمی که روی لبام قرار گرفت کمی مستیم پرید اما هنوز اونقدر هوشیار نشده بودم که بفهمم دارم کیو میبوسم....این لبا طعمشون مثل لبای خوشمزه ی هانی خودم نیست پس کیه؟؟؟؟؟؟ سریع چشام رو باز کردم و دختری که داشت منو میبوسید رو به عقب هل دادم...اه لعنتی.
خواستم برم به اون دختر هرزه درسشو یاد بدم که با دیدن کسی که توی پالتوی سفیدش گم شده بود و داشت با عجله به سمت خروجی کلاب میرفت نفسم بند اومد. نفهمیدم چجوری از کلاب بیرون اومدم و دنبال جونگهان دویدم
سونگچول: هانی صبر کن...هانییییییی
جونگهان: ولم کن. میخوام تنها باشم
سونگچول: هانی خواهش میکنم به حرفم گوش کن. بزار واست توضیح بدم
جونگهان: چیو توضیح بدی؟ اینکه الکی عاشقت شدم و راحت بهم خیانت کردی؟
سونگچول: هانی خواهش می__
جونگهان: نه هیچ حرفی نزن دیگه نمیخوام ببینمت
و با سرعت به سمت اون طرف خیابون دوید. صداش زدم تا شاید حداقل برگرده و به حرفام گوش بده...اما ای کاش هیچ وقت اینکارو نمیکردم....وقتی با تمام توانم اسمش رو داد زدم، ایستاد. ولی همون موقع دیدم که ماشینی با سرعت به سمتش اومد و تنها چیزی که یادم میاد اینه که بدن و بی جون غرق در خون هانیم رو بغل کرده بودم و با دستای لرزون و چشمایی که لایه ای از اشک پوشونده بودنشون آمبولانس خبر کردم.
~پایان فلش بک~
سونگچول بی حال روی صندلی کنار تخت هانیش نشسته بود و دستای جونگهان رو گرفته بود.
سونگچول : هانی خواهش میکنم چشات رو باز کن. قول میدم...قول میدم اگه بیدار شی دیگه هیچ وقت بدون تو جایی نرم. هیچ وقت بخاطر اینکه به یکی دیگه بجز من نزدیک شدی باهات دعوا نکنم...فقط....فقط ازت میخوام چشات رو باز کنی تا بتونم یبار دیگه ببینمشون
پنج روز از وقتی که جونگهان تصادف کرده و روی تخت بیمارستان افتاده میگذره و تو این مدت سونگچول از کنار تختش تکون هم نخورده.
سونگچول pov
همش تقصیر منه لعنتیه اگه صداش نزده بود اون وسط خیابون نمی ایستاد و تصادف نمیکرد...همش تقصیر منه لعنتیه_
جونگهان : سونگ...چول
با شنیدن صدای فرشته مانند و ضعیفی به خودم اومدم....باور نمیشه بالاخره هانیم چشاش رو باز کرد
سونگچول : جونگهان تو.....تو بالاخره بهوش اومدی
مثل موشک از روی صندلی بلند شدم و خودم پرت کردم بغل جونگهان
جونگهان : آییی خرس گنده گمشو اونور لهم کردی من هنوز خوب نشدم
سریع از روش بلند شدم
سونگچول : ببخشید هانی
لبخند زدم و باعث شدم فرشته ام مثل یه گیلاس کوچولو و خوشمزه بشه *-*
جونگهان : اممم سونگچولی
سونگچول : جانم
جونگهان : چرا....چرا اون دختره رو بوسیدی
آهی کشیدم
سونگچول : ببین هانی من اون دختره رو نبوسیدم...فقط مست کرده بودم و اون دختر هرزه هم خودش منو بوسید....من فک کردم تویی
جونگهان : اصلا چرا مست کرده بودی؟ بخاطر دعوامون؟
سونگچول : ...آره.....ولی هانی همه ی اینا تقصیر خودته
جونگهان : چی؟؟؟؟ من؟؟؟؟؟
سونگچول : آره دیگه. اگه نمیزاشتی اون پسره بهت نزدیک بشه این اتفاقا نمی افتاد. تو حتی دستت رو هم انداخته بودی دور گردنش
و لبام رو آویزون کردم
جونگهان پشت چشمی نازک کرد
جونگهان : قیافتو اونجوری نکن وگرنه میخورمت
سونگچول : مثل اینکه یادت رفته تو رابطمون کی تاپه کی باتم
جونگهان : خفه شو
و به طرز کیوت و کشنده ای پتو رو کشید روی سرش....به کیوتیش خندیدم و رفتم کنارش دراز کشیدم
جونگهان : گمشو جام تنگه
محکم تر بغلش کردم و به خودم چسبوندمش
سونگچول : عاشقتم
جونگهان : فک کن منم عاشقتم
