دان.زين
توو اتاق راه ميرفتم..
به لو نگاه ميكردم،دارم ديوونه ميشم اين پسر نميفهمه كه اين اختراع چه قدر مهمه مثل گاو نشسته رو صندلي پاهاشم انداخته رووو ميز
ز:لو ميشه يه غلطي كنييي الان سكته ميكنم
اين دوس پسر بي خاصيتت كجاس داره كون ميده،ميدوني اين آخرين فرصت براي اين كار بايد مخ پدرش رو بزنه من دارم سكته ميكنم،پول گيرمون مياد ميفهمي...
لو آروم از جاش بلند ميشه و دستاش و بالا مياره
لو:هي زي آروم باش دستگاهت حتي تستم نشده روو كسي ميخواي چي جوري اثبات كني كار ميكنه
ز:لو روو قلب اون حيوونا كار كرد
تا اومدم حرفم رو بزنم فرفري از در اون اتاق كوفتييي اومد بيرون و رف رووو پاي لو نشست
آخرش من دققق ميكنم از دست اين دوتا
ز:هزا چي شد؟؟؟
لو يهو بلند ميشه و با عصبانيت انگشتش رو تهديدوار تكون ميده
لو:لقبي كه من بهش ميدم رو بهش ندهه
واااييييي ميگم سكته ميكنم واس اينه
هري بلند ميشه در حالي كه نيششش بازه
هز:زي بايد يكي رو پيدا كني حاضر به اين كار شه تا دديم قبول كنهه
خوب منظقيه امااا كي آخههه؟؟؟يعني پيدا ميشهه؟؟؟؟بايد ببينم كي بيماريه قلبي داره
دان.ليام
اسمم ليامه ما خدمتكار امارت ماليك هستيم بهترين دوستام نايل و شان هسن،خوب راستش هيچ كس با من دووس نميشه چون من قلبم مشكل داره و دكترااا اميدي ندارن به غير از نايل و شان كسي نميدونه
داشتم مثل هميشه درس ميخوندم كه در اتاقم با صداي بدي بسته شد
فدريك:پسره آشغالم داره درس ميخونه!!!
گم شو برو بالا كه كاراي استخر رو انجام بدي،آقا با دوستاش ميان و بايد همه چي رو آماده كني
بلندم كرد و محكم خوردم به ميز بعد اين كه نگاش كردم محكم زد تووو گوشم
اين تيكه داستان رو يادم رف بگم من بچه ناخواسته بودم و مامان بابام از من بدشون مياد،از اون جايي هم كه گي هسم ديگه بدتر
دان.سوم شخص
ليام از اتاق كوچيكش ميره بيرون از پله هاي امارت ميره بالا به سالن بزرگ كه ميرسه تريشيا نشسته بود روو مبل گلبهي مخصوصش و طبق معمول دختراش دورش بودن
تريشيا لباسش رو مرتب ميكنه و قبل اينكه پسرك از ديدش خارج شه صداش ميكنه
تي:ليام...بيا اينجا
ليام آروم از پله هايي كه ميرفت بالا اومد پايين و به سمت سالن رفت
لي:ب....ب....بله خانوم
تريشيا از جاش بلند ميشه و يه نگاه به ليام ميكنه و يه ابروش رو بالا ميندازههه
تي:ليام چرا ميترسييي؟؟؟ همش لكنت داري يا سرت پايينه،ما اينجا همه باهم زندگي ميكنيم،فقط ميخواستم بگم بابات گف كه بايد بري استخر رو آماده كني يا نه
ليام سرش رو بالا مياره،برعكس مادر و پدرش تريشيا دوسش داشت و باهاش مهربون بود، البته كه از كتك خوردناش باخبر نبود
لي:چشم خانوم الان ميرم،ببخشيد من داشتم درس ميخوندم و
YOU ARE READING
Loveislove
Fanfictionميدونم نميشه ولي من بايد موفق شم ..... من بايد كاري كنم زنده بمونه..... خواهش ميكنم بزارين كه كمكش كنم.... فقط اين فرصت رو بهم بدين....
