سلام من دوباره اومدم.
همونطور که میدونید مجبور شدم فنفیکو پاک کنم.
ولی دوباره آپ کردم بعد فردای همون شب که آپ کردم واقعا نمیدونم چی شد که فنفیک پاک شد.
واقعا داشتم دیوونه میشدم.
الانم که دوباره گذاشتم . لطفا کمک کنین تا مثله قبل کامنتا و سین ها زیادشن . فنفیکو به دوستاتون معرفی کنید💙
آلیسون برای بار هزارم دستشو رو شکمش که حسابی باد کرده بود گذاشت.
به پسرش فکر میکرد.
به اینکه قرار شبیه کی بشه، رنگ چشاش قراره چه رنگی باشه..
ولی خب رنگ چشم بچه ها تغییر میکنه ولی بازم کنجکاو بود. میخواست بدونه.
نگاهاشو از شکمش گرفت و به پسر کوچولوش نگاه کرد که رو زمین زانو زده و داره بهش نگاه میکنه.
مانع لبخندش نشد.
پسر کوچولوش با شیفتگی و هیجان بهش نگاه میکرد.
"اون چطوره مامان؟"
صدای پسرش مثل ملودی بود براش.
کوچولو و شیرین.
"خوبه.. بعضی وقتا لگد میزنه" اونطور بود.
زیاد هم نباشه خیلی وقتا پسر کوچولوش بهش لگد میزد.
درست مثل همون لحظه.
آلیسون لبخند بزنه هم بازم با هر لگد استرسش بیشتر میشد و دردش میومد. و از بیرون کاملا معلوم میشد.
پسرش با تعجب بهش نگاه کرد
"میخوای بهش دست بزنی؟" پسرش بجا اینکه جواب بده لبخند زد و دستشو رو شکم مادرش گذاشت.
لگد های برادرشو حس میکرد
اما یچیزی اشتباه بود؟
وقتی به مامانش نگاه کرد دید لبخند رو لباش خشک شد.
آلیسون بخاطر درد بخودش می پیچید.
دردی که حس کرد صد در صد ماله لگد نبود.
"به بابات زنگ بزن لویی!"
--------------------
"اون کدومه بابا؟"
"ردیف سوم.. همون که داره به ما نگاه میکنه."
لویی بدون اینکه خودش بخواد لبخند زد و نوک انگشتاش شیشه بزرگ رو لمس کردن.
چقدر بچه زیباییه با خودش فکر کرد.
برای از نزدیک دیدنش لحظه شماری میکرد.
------------
Harry's POV
وقتی تکلیفامو تموم کردم از صندلی پاشدم و برای اینکه هوا بخورم به طرف پنجره اتاقم رفتمو سرمو بیرون بردم.
از پنجره دیدم که لویی با زانوش به توپ میزد
1...2...3...4...5...6...
وقتی دیگه نمیشمردم هم بدون اینکه توپ بیوفته زمین به کارش ادامه میداد
منم سعی میکردم بدون اینکه تابلو باشه به بیرون نگاه کنم.
به تکلیفای رو میزم نگاه کردم و از جلو پنجره کنار اومدم و تصمیم گرفتم برم پیش لویی.
وقتی منو دید توپو با یه حرکت خاص و جذاب تو دستش گرفت و بین گودی کمرش و ساق دستش نگه داشت. لبخند زدم
YOU ARE READING
He's My Hero - L.S (Persian Translation)
Fanfictionلویی از بچگیش عاشق برادر کوچولوش شده بود که یه لحظه هم ازش جدا نمیشد اون خیلی خوش شانسه که برادرش هم عاشقشه Thank you for permission @jigolouis
