oneshot

35 9 7
                                        

دخترک غذایش را نصفه و نیمه رها کرد و به سمت کتابخانه چوبی و نمور گوشه ی اتاق رفت. پاهای کوتاه و لاغرش به کفپوش چوبی برخورد میکردند و موهای فرفری و بلندش پشت سرش پرواز میکردند.

دست بالا برد تا خودش را به طبقه ی کتاب های مورد علاقه اش برساند. اما وقتی موفق نشد لب هایش را آویزان کرد و چشم های گرد شده اش خمار شد.

_پاپااا...غذامو تا آخر خوردمااا!

آستین پیراهن شیری رنگش را روی لب هایش کشید و روی آن رد زردی از غذا به جا گذاشت...

_قول دادی امشب برام کتاب بخونی پاپا. یادت که نرفته؟

مرد خندید و سرش را به دو طرف تکان داد.

_کدومش رو برات بخونم گنج طلایی؟

و بعد پشت سر او ایستاد. دستی به قفسه ی کتاب هایش کشید و انگشتش روی اسم حک شده ی زیر طبقه ای ماند.«افسانه های عشق»

دخترک با هیجان دست برد و دانه دانه کتاب ها را بیرون کشید و هر بار زیر لب «نچ»ـی گفت.

_پاپا؟...میشه اون کتابه رو برام بخونی؟

مرد پلکی زد و دستی میان طره های موی دخترش برد.

_کدوم یکی رو میخوای دخترم؟

_همونی که اسم نداره و یه نسخه ی قدیمیه...

برقی عجیب و نامفهوم از چشمان مرد گذر کرد. سر به تایید تکان داد و کتاب را از بین دیگر کتاب‌ها بیرون کشید و روی میز گذاشت.

ظرف های غذا را جمع کرد و به دخترک که دست هایش را روی میز گذاشته و با انتظار خیره ی دست‌هایش بود، لبخندی زد. پنجره را باز کرد و به بیرون از برج خیره ماند.

نیم نگاهی به کتاب روی میز انداخت. نفسش تنگ شده بود. نفسی از هوای بیرون گرفت و بعد روی تخت نشست. دکمه ی اول پیراهن سفیدش را باز کرد و به دخترک اشاره کرد.

دختر کوچولو کتاب را از روی میز برداشت و در آغوشش کشید.با قدم های تند خودش را به تخت رساند. به کمک پدرش خودش را بالا کشید و پیراهنش را مرتب کرد.

_درست مثل یک خانم متشخص؟!

مرد گفت و دخترک در جوابش تکرار کرد.

_درست مثل یک خانم متشخص!

دختر خندید و کتاب را به دست مرد داد.

مرد آغوشش را باز کرد و چند ثانیه بعد دختر با لبخندی بزرگ، در بغلش جای گرفت. خاک کتاب را تکاند و ورق زد.نگاهی به چال گونه ی دختر انداخت و آه کشید.

_روزی روزگاری...در بلندای آسمان آبی...یا که در پست ترین نقطه زمین؛ در خیالی دست نیافتنی...یا که در واقعیتی نه چندان دور...داستانی آغاز شد...

_چرا همیشه داستانو اینجوری شروع میکنی؟؟

مرد دست دور شانه ی دخترش حلقه کرد.

Librarian Stories to obsess over. Discover now