سلاااام من لونارا هستم قبل شروع فیک باید بگم این اولین کار منه و اگه کسی خوندش خوشحال میشم نظرتون رو دربارش بهم بگید
با توجه به اینکه تازه کارم ممکنه کلی اشتباه انجام بدم پس به بزرگی خودتون ببخشید :)
یه معرفی کوچولو بکنم از شخصیت ها
جیمز
رئیس بزرگ یکی از قدرتمندترین باندهای مافیایی شهر مردی خونسرد، باهوش، مرموز و غیرقابلپیشبینی که هیچکس از گذشتهی واقعیاش خبر نداره
پرث
افسر پلیسی باهوش، جدی و وظیفهشناس. برای انجام یه مأموریت مخفی وارد باند جیمز میشه، اما هرچی بیشتر اونو میشناسه مرز میان وظیفه و احساس براش کمرنگتر میشه
پوند و پووین
دو همتیمی پرث در عملیات نفوذ. پوند آرام، منطقی و حسابشده عمل میکنه، اما پووین شخصیتی تند و احساسی داره و از خلافکارها متنفره
.
.
.
.
.
.
.
.
صدای تقتق بارون روی شیشه، کل طبقه رو برداشته بود
پرث لیوان کاغذی قهوه رو روی میز گذاشت و کش و قوسی به گردنش داد. شیفت شب همیشه خستهکننده بود، مخصوصاً وقتی از سه پروندهی پشت سر هم فقط یه مشت گزارش نصیبت میشد.
پووین روی صندلی چرخدارش لم داده بود و با خودکار، بیحوصله روی پروندهای ضرب گرفته بود.
«قسم میخورم اگه یه گزارش دیگه مجبورم کنن تایپ کنم، لپتاپ رو از پنجره پرت میکنم.»
پوند بدون اینکه حتی سرش رو از روی مانیتور بلند کنه، گفت:
«هر هفته همینو میگی.»
«یه روز هم انجامش میدم.»
«اون روز خودت باید پول لپتاپ رو بدی.»
پووین اخمی کرد و خودکارش رو سمت پوند پرت کرد.
خودکار به شونهی پوند خورد و روی زمین افتاد.
پوند فقط نفسش رو با کلافگی بیرون داد، خم شد خودکار رو برداشت و خیلی آروم گذاشتش روی میز پووین
«بزرگ شدی، یه کم هم مثل آدم رفتار کن.»
«من؟ تقصیر توئه که زیادی آرومی.»
پرث خندهش گرفت.
«شما دوتا اگه یه روز دعوا نکنین، باید شک کرد.»
پووین خواست چیزی بگه که صدای زنگ تلفن داخلی، هر سه نفر رو ساکت کرد.
پرث گوشی رو برداشت.
«بله؟»
چند ثانیه گوش داد.
«الان میایم.»
گوشی رو سر جاش گذاشت پوند نگاهش کرد
«چی شده؟»
«رئیس خواسته هر سهمون بریم دفترش.»
پووین زیر لب گفت:
«خدایا خودت رحم کن...»
دفتر دیو جیراوات همیشه زیادی مرتب بود.
نه پروندهای روی میز پخش بود، نه وسیلهای اضافه دیده میشد.
دیو پشت میزش ایستاده بود، نه نشسته همین یعنی موضوع مهمیهوقتی هر سه نفر وارد شدن، با دست به صندلیها اشاره کرد.
«بشینین.»
هیچکس شوخی نکرد پووین هم که همیشه یه چیزی برای گفتن داشت، این بار ساکت نشست.
دیو چند لحظه به چهرهی هر سه نفر نگاه کرد.
بعد یه پوشهی مشکیرنگ رو روی میز گذاشت.
هیچ اسمی روش نبود.
فقط یه مهر قرمز که روش نوشته شده بود:
CONFIDENTIAL
پوند اولین نفری بود که سکوت رو شکست «پروندهی جدیده؟»
دیو دستهاش رو روی میز گذاشت.
«از امروز، این پرونده اولویت اول واحد ماست.»
پرث ابروش رو بالا داد.«چه پروندهایه؟»
دیو مستقیم توی چشمش نگاه کرد.
«نفوذ.»
سه نفر همزمان به هم نگاه کردن.
پووین اخم کرد.
«کجا؟»
دیو پوشه رو باز کرد، اما برگهها رو سمت خودش نگه داشت.
«اسم هدف... جیمزه.»
اسم که توی اتاق پیچید، سکوت سنگینتری نشست.
پووین خیلی آروم سوتی کشید.
«همون جیمز؟»
دیو فقط سرش رو تکون داد پرث اسم رو بارها شنیده بود همه شنیده بودن آدمی که هیچ عکسی ازش توی رسانهها نبود هیچ مدرکی علیهش پیدا نمیشد.
هر پروندهای که اسمش توش دیده میشد، یه جایی بیسر و صدا بسته میشد بعضیا میگفتن نصف شهر زیر دستشه بعضیا هم معتقد بودن فقط یه افسانهست.
اما یه چیز بین همه مشترک بود...
هیچکس دلش نمیخواست اسمش رو بلند بگه.
دیو اولین عکس پرونده رو روی میز گذاشت.
یه مرد با کتوشلوار مشکی سرش کمی پایین بود و عینک دودی به چشم داشت کیفیت عکس پایین بود، انگار از فاصلهی خیلی دور گرفته شده بود چهرهش کامل معلوم نبود پووین عکس رو برداشت
«فقط همین؟»
«تنها عکسیه که ازش داریم.»
«یعنی حتی یه عکس درست هم نداریم؟»
«نه.
پرث عکس رو از دست پووین گرفت.
چند ثانیه نگاهش کرد
عجیب بود...
با اینکه صورت مرد معلوم نبود، یه حس سنگین از همون عکس منتقل میشد.
دیو آروم گفت:
«از فردا آموزش هویتهای جدیدتون شروع میشه.»
پرث نگاهش رو از عکس گرفت.
«یعنی... ما سه نفر؟»
«آره.»
«چرا ما؟
دیو چند لحظه سکوت کرد.
«چون هیچ تیم دیگهای حاضر نشد این مأموریت رو قبول کنه.
برای اولین بار، پووین چیزی برای جواب دادن نداشت
اتاق دوباره ساکت شد فقط صدای بارون شنیده میشد.
پرث دوباره به عکس نگاه کرد مردی که حتی چهرهش هم معلوم نبود...
اما قرار بود از فردا، نزدیکترین آدم زندگیش بشه.
و خودش هنوز نمیدونست...
این پرونده، فقط یه مأموریت نبود
شروع چیزی بود که قراره زندگی همهشون رو برای همیشه تغییر بده.
YOU ARE READING
Another Name
Fanfiction«بعضی پروندهها هیچوقت بسته نمیشن... حتی وقتی صاحبشون سالهاست مرده باشه.» پرث هیچوقت فکر نمیکرد مأموریتی که با نفوذ به باند بزرگترین رئیس مافیای شهر شروع میشه، روزی مرز بین حقیقت و دروغ رو برای همیشه از بین ببره. و بدتر از همه... دشمنی که مأم...
