تا وقتی خبر جلو افتادن دادگاهش رو نشنیده بود، باور نمیکرد که اون مدرک قراره کارساز باشه. آقای کانگ بلافاصله همون روز ویدیو رو تحویل داده بود و بعد از بررسی، جلسه دادگاهی که قرار بود دو هفتهی دیگه برگزار بشه، هفتروز جلو افتاده بود و حالا چانیول با دلآشوبهای که از صبح رهاش نمیکرد، در انتظار شروع جلسهی سرنوشتسازش روی نیمکتهای سالن نشسته بود. تنها کسی که سر موقع اومده بود آقای کانگ بود و هنوز از مینگی و حتی یونهو خبری نبود. لین یوشن و وکیلش با چهرههایی که به وضوح اضطراب و کلافگی رو نشون میدادن، سمت دیگهی راهرو نشسته بودن. وقتی خبردار شدن که مدرک جدیدی تحویل قاضی داده شده و دادگاه جلو افتاده، متوجه اضطراری بودن اوضاع شدن و انگار که یه زنگ هشدار براشون به صدا دراومده بود؛ هشداری که میگفت نقشههاشون خراب شده.
نگاه پر از تنفرش رو گرفت و به دستهای دستبندخوردهش دوخت. نمیدونست حالا که بکهیون از همهچیز خبر داره، اینبار توی دادگاه شرکت میکنه یا نه. بهش حق میداد اگه نخواد ببینتش ولی ته دلش دوست داشت کنارش باشه و حتی شده یهثانیه قبل از شروع اون مکالمات خشک و پر از اصطلاحات قانونی، رایحهش رو وارد ریههاش کنه. خانوادههاشون هنوز جزئیات دقیق رو نمیدونستن اما اونقدر هم احمق نبودن که نفهمن خیلی چیزا ازشون پنهان شده. شاید در حالت عادی، آقای پارک تا مو رو از ماست بیرون نمیکشید، ولکن ماجرا نبود اما وقتی چانیول عاجزانه ازش خواهش کرد که چیز بیشتری نپرسه و همهچیز رو بسپاره به یونهو و آقای کانگ، گوش کرده بود. برای اولینبار توی کل عمرش، پسر لجباز و مغرورش ازش خواهش کرده بود و حتی اگر خلاف اصول خودش بود، بهش گوش میداد. تنها خواستهی پسرش مراقبت از امگاش بود که حتی اون کار هم توی اون اوضاع سخت بهنظر میرسید. امگای تازهوارد خانوادشون به قدری رنجور و ضعیف شده بود که میترسیدن بلایی سرش بیاد و مطمئن بود اگه توانایی جمعکردن اشکاش رو داشتن، میتونستن یه دریاچهی نمک درست کنن.
بار سنگین غم اتفاقات افتاده، بیشتر از همه روی دوش آلفا و امگایی سنگینی میکرد که انگار فراموششون شده بود جفت تقدیری همدیگه هستن و نمیتونن بدون هم دووم بیارن. طرف دیگهی ماجرا خانوادهی بکهیون بودن که باوجود حرفزدن با خانوادهی پارک و خود بکهیون، حدس میزدن جفت پسرشون بیشتر از چیزی که بهنظر میاد گیر افتاده اما نمیتونستن حتی با شیرینزبونی و لوسکردنای گذشته، پسرشون رو به حرف بیارن. پسری که مصنوعیبودن حال خوبش حتی از پشت موبایل هم مشخص بود اما به روش نمیآوردن تا بار بیشتری روی شونههاش نباشن.
مگه بکهیون کوچولوشون چقدر عاشق شده بود که حتی دیگه پدر و مادرش رو هم محرم اسرارش نمیدونست و باهاشون حرف نمیزد؟ باید از اینکه عشق رو تجربه میکرد خوشحال میبودن یا بابت آسیبهایی که ممکن بود ببینه، نگران میشدن؟ هر دو خانواده تنها کنار ساحل ایستاده بودن و غرقشدن بچههاشون رو به چشم میدیدن و فقط امیدشون به وکیل کانگ و یونهویی بود که حکم غریقنجات رو براشون داشتن.
YOU ARE READING
𓂃Lemony Love𓂃
Fanfiction🍋 عشق لیمویی 🍋 پارک چانیول رئیس آلفای کمپانی جواهرسازی Happy Shineه که کارمنداش از عصبانیتش و فریاداش آسایش ندارن. اما حتی آلفای مغروری مثل اون هم باید یه منبع آرامشی داشته باشه نه؟ مثلا آرامشی از جنس لیمو و وانیل که ناگهانی توی زندگیش پیدا بشه و...
