🍋Last Slice🍋

623 182 209
                                        

تا وقتی خبر جلو افتادن دادگاهش رو نشنیده بود، باور نمی‏کرد که اون مدرک قراره کارساز باشه. آقای کانگ بلافاصله همون روز ویدیو رو تحویل داده بود و بعد از بررسی، جلسه دادگاهی که قرار بود دو هفته‏ی دیگه برگزار بشه، هفت‌روز جلو افتاده بود و حالا چانیول با دل‏آشوبه‏ای که از صبح رهاش نمی‏کرد، در انتظار شروع جلسه‏ی سرنوشت‏سازش روی نیمکت‏های سالن نشسته بود. تنها کسی که سر موقع اومده بود آقای کانگ بود و هنوز از مینگی و حتی یونهو خبری نبود. لین‌ یوشن و وکیلش با چهره‏هایی که به وضوح اضطراب و کلافگی رو نشون می‏دادن، سمت دیگه‏ی راهرو نشسته بودن. وقتی خبردار شدن که مدرک جدیدی تحویل قاضی داده شده و دادگاه جلو افتاده، متوجه اضطراری بودن اوضاع شدن و انگار که یه زنگ هشدار براشون به صدا دراومده بود؛ هشداری که می‏گفت نقشه‏هاشون خراب شده.

نگاه پر از تنفرش رو گرفت و به دست‏های دستبندخورده‏ش دوخت. نمی‏دونست حالا که بکهیون از همه‏چیز خبر داره، این‏بار توی دادگاه شرکت می‏کنه یا نه. بهش حق می‏داد اگه نخواد ببینتش ولی ته دلش دوست داشت کنارش باشه و حتی شده یه‌ثانیه قبل از شروع اون مکالمات خشک و پر از اصطلاحات قانونی، رایحه‏ش رو وارد ریه‏هاش کنه. خانواده‏هاشون هنوز جزئیات دقیق رو نمی‏دونستن اما اونقدر هم احمق نبودن که نفهمن خیلی چیزا ازشون پنهان شده. شاید در حالت عادی، آقای پارک تا مو رو از ماست بیرون نمی‏کشید، ول‏کن ماجرا نبود اما وقتی چانیول عاجزانه ازش خواهش کرد که چیز بیشتری نپرسه و همه‏چیز رو بسپاره به یونهو و آقای کانگ، گوش کرده بود. برای اولین‏بار توی کل عمرش، پسر لجباز و مغرورش ازش خواهش کرده بود و حتی اگر خلاف اصول خودش بود، بهش گوش می‏داد. تنها خواسته‏ی پسرش مراقبت از امگاش بود که حتی اون کار هم توی اون اوضاع سخت به‏نظر می‏رسید. امگای تازه‏وارد خانوادشون به قدری رنجور و ضعیف شده بود که می‏ترسیدن بلایی سرش بیاد و مطمئن بود اگه توانایی جمع‏کردن اشکاش رو داشتن، می‏تونستن یه دریاچه‏ی نمک درست کنن.

بار سنگین غم اتفاقات افتاده، بیشتر از همه روی دوش آلفا و امگایی سنگینی می‏کرد که انگار فراموششون شده بود جفت تقدیری همدیگه‏ هستن و نمی‏تونن بدون هم دووم بیارن. طرف دیگه‏ی ماجرا خانواده‏ی بکهیون بودن که باوجود حرف‏زدن با خانواده‏ی پارک و خود بکهیون، حدس می‏زدن جفت پسرشون بیشتر از چیزی که به‏نظر میاد گیر افتاده اما نمی‏تونستن حتی با شیرین‏زبونی و لوس‏کردنای گذشته، پسرشون رو به حرف بیارن. پسری که مصنوعی‌بودن حال خوبش حتی از پشت موبایل هم مشخص بود اما به روش نمی‏آوردن تا بار بیشتری روی شونه‏هاش نباشن.

مگه بکهیون کوچولوشون چقدر عاشق شده بود که حتی دیگه پدر و مادرش رو هم محرم اسرارش نمی‏دونست و باهاشون حرف نمی‏زد؟ باید از اینکه عشق رو تجربه می‏کرد خوشحال می‏بودن یا بابت آسیب‏هایی که ممکن بود ببینه، نگران می‏شدن؟ هر دو خانواده تنها کنار ساحل ایستاده بودن و غرق‏شدن بچه‏هاشون رو به چشم می‏دیدن و فقط امیدشون به وکیل کانگ و یونهویی بود که حکم غریق‏نجات رو براشون داشتن.

𓂃Lemony Love𓂃Stories to obsess over. Discover now