Part 1

65 9 0
                                        


پارت 1 : خاکستر روزهای گذشته

خاطرات زندگی پیشین، در میان دود و ویرانه‌ها محو شده بود؛"

".و حالا تنها چیزی که باقی موند، حفظ بقا بود



از آخرین باری که آسمان شهر سئول رنگ آرامش به خودش دیده و تنها آوایی که به گوش می‌رسید، صدای بوق کر کننده ماشین‌های حبس شده درون یک ترافیک سنگین یا آوای مردمی که غرق در کارهای عقب افتاده و روزمرگی‌های همیشگی شده بودند، روزهای زیادی می‌گذشت!

این روزها تنها چیزی که می‌تونستی توی هوای این شهر احساس کنی، بوی دود و خونآبه‌های به جا مونده از اجساد پوسیده شده مردمی بود که روزی تنها دغدغه توی ذهنشون، افزایش شمار اندوخته‌های داخل بانکشون بود.

آژیرهای هشدار خاموش شده بودند و صدای فریاد درخواست کمک از ترس قاتل‌های فراری درون حنجره خفه شده بود، دیگه هیچ‌کس باقی نمونده بود! صدای لخ‌لخ قدم‌هایی که به سختی روی زمین کشیده می‌شدند، از بین خرابه‌های به جا مونده آخرین تمدن انسانی، توی سکوت شهر سقوط کرده می‌پیچید، این دیگه یک بیماری ساده نبود... ویروس تکامل یافته و حالا شهر زیر قدم مردگان متحرک متر می‌شد!


منطقه قرمز، مرکز سئول

صدای چرخش سریع ملخ‌های هلیکوپتر، اجساد متحرک و گرسنه رو به دنبال خودش می‌کشید، چشم‌های بی‌رمق و خسته نیروهای ویژه ارتش با ناامیدی و حزن به شهری که هیچ چیز ازش باقی نمونده بود، خیره شدند.

افسر فرمانده از طریق بی‌سیم درون گوش تیم ضربت اعلام وضعیت کرد.

"خیلی‌خب پسرا برای پرش آماده بشین، یک بار دیگه آعلام می‌کنم... هدف پاکسازی منطقه قرمز شهره، مأموریت شما اینه که بقایای آلوده رو پاکسازی کنید و به دنبال بازمانده‌های احتمالی بگردید..."

لحظه‌ای مکث کرد، یادآوری چنین خطر بزرگی حتی برای فرمانده باتجربه تیم ضربت هم سخت بود. دم عمیقی گرفت و با نیم نگاهی که به سمت سرباز کنار دستش انداخت، حرفش رو عوض کرد و ادامه داد:

"کنار شما بودن برای من افتخار بزرگی بود، تمام!"

نیازی به گفتن حرف‌های اضافه نبود، قبل از شروع این مأموریت برای تک‌تک سربازهایی که قبول کرده بودند تا داخل این یورش شرکت کنند، به وضوح شرح داده بود احتمال زنده بیرون اومدن از این مأموریت تقریباً کمتر از ده درصده، با این حال همه قبول کرده بودند تا برای آخرین بار بخاطر آرامش تازه جون گرفته پشت حصارها تلاش کنند.

ZenosyneWhere stories live. Discover now