P1

36 9 4
                                        

از اتاقک فلزی آسانسور بیرون اومد و قدم‌های خسته‌اش رو به‌سمت در واحدش، روی زمین کشید. لحظه‌ای مقابل در ایستاد و به عددهای سفیدرنگ روی صفحه‌ی دیجیتالی خیره موند.

رمز خونه، موبایل و گاوصندوقش، همه‌وهمه به یک نفر برمی‌گشتن؛ به کسی که الان اونجا نبود تا بدن خسته‌اش رو در آغوش بگیره. با بوسه‌هاش، خستگی رو از تنش دربیاره و سختی ماجرا، فقط در نبود معشوق و خانواده‌اش خلاصه نمی‌شد؛ قسمت سختش اینجا بود که جیمین زمینه‌ساز این دوری شد؛ اون کاری کرد که دست‌های هر دوشون از سرما بلرزه و نتونن با گرفتن دست‌های هم، وجودشون رو با عشق گرم کنن.

آهی کشید و با بالاآوردن دستش، ابری که از حسرت‌هاش ساخته شده بود رو کنار زد. انگشت اشاره‌اش رو به ترتیب روی اعداد پایین آورد؛ 1،‌2،3،0. لبخندی که هر بار با واردکردن این اعداد روی لبش می‌نشست، باز هم لب‌های قلوه‌ایش رو مزین کرد؛ این فکر که حتی تاریخ تولد مرد هم مثل خودش بی‌نقص بود، قلب عاشق جیمین رو از همیشه دلتنگ‌تر می‌کرد.

با بازشدن در از افکارش دست کشید؛ افکاری که یک لحظه رو هم برای پروازکردن به‌سمت مردی که دلتنگ لمس‌هاش شده بود، از دست نمی‌دادن.

وارد خونه شد و با ورودش موج شدیدتری از دلتنگی رو به رگ‌هاش تزریق کرد. اون به‌طرز احمقانه‌ای، کل خونه رو با گل‌های لاوندر پر کرده بود؛ فقط برای اینکه بوی موهایی که همیشه با همین رایحه شسته می‌شدن رو فراموش نکنه.

چشم‌هاش رو با خستگی از این حس بست. پشیمون بود؟ نمی‌دونست! آیا اگه بیشتر تلاش می‌کرد، می‌تونست راه دیگه‌ای برای نجاتشون پیدا کنه؟ این رو هم نمی‌دونست! اما و اگرها حتی برای لحظه‌ای یقه‌اش رو رها نمی‌کردن تا بتونه به زندگی‌اش اون‌طور که باید و شاید رسیدگی کنه و حالا در راهروی خونه‌اش باز هم به سراغش اومده بودن تا با تن تسلیم‌شده‌ی پسر، کشتی بگیرن!

با بستن در، بار دیگه چشم‌هاش رو باز کرد و با عقب‌روندن افکارش، قدمی درون تاریکی گذاشت؛ خونه‌اش هم بعداز رفتن معشوقش، مثل زندگی‌اش در تاریکی فرو رفت. تمایلی به روشن‌کردن چراغ‌ها و دیدن فضای خالی‌ای که زمانی با وسایل شریکش پر می‌شد رو نداشت و همین شد دلیل فرار جیمین از خونه‌اش؛ دلیلی که باعث می‌شد پسرک جز در تاریکی نتونه قدم به درونِ این خونه بذاره!

با شنیدن صدای شکمش، پوفی کشید و کلافه دست لای موهای بلوندش برد. جیمین از ته دل مایل بود تا سروصدای معده‌اش رو نادیده بگیره و مستقیم به تخت بره؛ اما برای حفظ تنها یادگار دوستش، نیاز به زنده‌موندن داشت؛ پس راهش رو به‌طرف آشپزخونه کج کرد.

بلافاصله بعداز بازکردنِ در یخچال، چراغ سفیدرنگ درونش فضای اطرافش رو کمی روشن کرد. نگاهی به فضای خالیِ داخلش انداخت و با دیدن پیتزای نصفه‌ای که از دیشب به جا مونده بود، زیر لب شکر گفت و اون رو بیرون کشید؛ اما هرگز تصور نمی‌کرد بستن در یخچال، با ظاهرشدن سایه‌ای درست مقابل چشم‌هاش همراه بشه.

The Jackal (Kv)Where stories live. Discover now