اسم من جان وینچستره و همسرم دو هفتست که مرده...
زندگیم خاکستری شده و واقعا انگیزه ای ندارم که از تخت بیام بیرون، کاش میتونستم بخوابم و دیگه بیدار نشم، کاش میتونستم انقدر بنوشم تا همه چیزو فراموش کنم ولی من دوتا پسر کوچیک دارم که تازه مادرشونو از دست دادن و نمیتونم پدرشون رو هم ازشون بگیرم و الکلی شدن اخرین چیزیه که بهش نیاز دارم، اینو میدونم که هیچوقت قرار نیست لحظه ای که مری رو توی شعله های اتیش دیدم یادم بره و تا وقتی زنده ام دلتنگشم اما باید از همه این ها بگذرم و مراقب بچه هام باشم اونا جز من کسی رو ندارن
بابی برام یه تراپیست پیدا کرده با اینکه حرف زدن با یه نفر دیگه واقعا برام سخته اما خب این اولین قدم برای ادامه دادنه و اون بهم پیشنهاد داد که بهتره به نوعی خاطره بنویسم و ژورنال درست کنم، فکر میکنه نوشتن به من کمک میکنه ولی من واقعا بدترین ادم توی اینکارم، هیچوقت نمیتونم احساساتم رو به کلمه در بیارم و حقیقتا نمیدونم چجوری الان دارم اینکارو میکنم
قراره شروع کنم از مراحل سوگواری بگذرم و به زندگی ادامه بدم، سخته اما باید اینکارو بکنم نمیخوام دوران کودکی دین و سم رو خراب کنم، چند شب اول خیلی سخت بود، سم گریه میکرد و من هیچ جوره نمیتونستم ارومش کنم، دین هم شبا از کابوس مرگ مادرش از خواب میپرید و مدت خیلی طولانی ای توی بغلم گریه میکرد، هنوز سنگینی اون شب رو تو وجودم حس میکنم، الان شبا بغل خودم میخوابه و یکم بهتر شده و سم هم کمتر گریه میکنه، فکر کنم به یه نتیجه ای داریم میرسیم
اشپزی من به شدت افتضاحه و واقعا نمیدونم دین چرا هیچ اعتراضی بهم نمیکنه، خوشبختانه توی درست کردن شیر برای سم بهتر از درست کردن صبحونه عمل میکنم، امروز با پسرا رفتیم بیرون یکم هوا بخوریم، برای سم صندلی کودک گرفتم تا وقتی تو ماشینه خیالم راحت باشه، دین اصرار داره اونقدری بزرگ شده که بتونه صندلی جلو کنار من بشینه، تو راه که داشتم رانندگی میکردم چشمم خورد به یه کتابفروشی، ماشینو پارک کردم و از دین قول گرفتم تحت هیچ شرایطی از ماشین پیاده نشه تا من برگردم اینکه تنهاشون بزارم حتی برای چند دقیقه باعث عذاب وجدانم میشه، سریع وارد مغازه شدم و دنبال یه کتاب اشپزی گشتم که اون وسط چشمم به یه کتاب با عنوان تربیت کودک خورد، به عنوان یه پدر تنها که هیچ ایده ای نداره چجوری باید دوتا پسربچه رو بزرگ کنه کتاب بدی به نظر نمیرسید، در نهایت با یه کتاب اموزش اشپزی و تربیت کودک و یه کتاب داستان قبل از خواب برای پسرا برگشتم تو ماشین و به محض سوار شدن دین بهم گفت: دیدی به قولم عمل کردم؟
منم لبخندی بهش زدم و پیشونیشو بوسیدم و کتابارو دادم دستش و راه افتادیم سمت خونه
امشب شام کمتر سوخته و بیشتر قابل خوردن بود، به نظرم با تمرین میتونم بهتر بشم و دین مجبور نباشه خودش دست به کار بشه اصلا دام نمیخواد به این فکر کنم که بچه ای به این سن مجبور باشه برای سیر کردن خودش و برادرش شروع به آشپزی کنه، بعد از خوابوندن سم و مجبور کردن دین به مسواک زدن توی تخت دراز کشیدیم و کتاب داستانی که گرفته بودم رو باهم خوندیم، دین از نقاشیای داخل کتاب خیلی خوشش اومده بود و سعی میکرد کلمه هایی که براش عجیب قریب بودن رو بخونه، اگه ببینم به کتاب علاقه داره شاید خودم زودتر شروع کردم بهش خوندن نوشتن یاد بدم، به نظرم اینکه با علاقه یادبگیره خیلی بهتر از اینکه تو مدرسه به زور سعی کنن یادش بدن، بعد از تموم شدن داستان چراغ بغل تخت رو خاموش کردم و دین رو تو بغلم گرفتم و سعی کردم بخوابم، فردا دیگه باید برگردم سرکارم، نمیدونم چجوری قراره هم کار و هم خونه رو باهم مدیریت کنم ولی خب سعیمو میکنم
YOU ARE READING
If John Winchester was a good father
Short Storyوانشات سوپرنچرال/Supernatural چی میشد اگه جان وینچستر بابای خوبی بود... *حاوی مقداری دستیل هپی اند
