your eyes

88 10 23
                                        

از وقتی سوار ماشین شده بودن تا وقتی برست به مکان مورد نظرشون هیچ حرفی بینشون رد و بدل نشده بود حتی یک کلمه
با یک نگاه میتونستن ساعت ها باهم صحبت کنن نیازی نیازی به بیانش نبود ، بدون حرف زدن همو می‌فهمیدن
پاشو روی ترمز گزاشت و ماشین از حرکت ایستاد ب
با باز کردن در ماشین و اومدن هوای تازه به داخل ماشین ریه هاشو از هوای خنک و بوی نم بارون پر کرد و با بازدمش بیرون فرستاد
هردو از ماشین بیرون اومده بودن و بی صدا کنار هم ایستاده بودن ، مثل همیشه هیچ حرفی نمیزدن و فقط به جلوشون خیره بودن و از طبیعت لذت میبردن

حالا ریه هاش به جای بوی جنگل از بوی عطر پسرک توی بقلش پر شده بود
عادت داشت ، بدون هیچ دلیلی و کاملا ناگهانی بقلش میکرد و اگر جداش نمیکردن ساعت ها توی همین حالت میموند
مینهو فکر می‌کرد این فقط یه حرکت عادیه برای ابراز محبت و علاقه اما خبر نداشت جیسونگ اونو به عنوان یه درمان برای تمام دردهاش میدونه شبیه یه همذفری که اهنگ مورد علاقتو پخش میکنه و وقتی میزنیش به گوشت تمام صداهای دور و برت و توی سرت خفه میشن و فقط تو میمونی و حس خوب و کلی آرامش

انرژی ای که جیسونگ داشت خیلی زیاد بود ، بیشتر از حد تحمل مینهو
برای همین  برای بودن کنار مینهوانرژی شو دور انداخته بود حتی پرحرفی و جنب جوشش رو هم همینطور اما هنوز هم همون جیسونگ قبلی بود ، همون جیسونگی که ساعت ها برای نوشتن یه نامه وقت میزاشت و برای نوشتن هر کلمه کلی فکر می‌کرد تا بهترینشون رو انتخاب کنه و در آخر هم مینهو با یک نگاه سرسری و خوندن نصف نیمه اش ازش تشکر میکرد همون جیسونگی که با یه لبخند گرم کل خستگی مینهو از ساعت ها کار رو از بدنش بیرون میکرد
حتی بعضی وقتا خیلی بابت حرف نزدن و آروم بودن بهش فشار میومد درحدی که می‌خواست جیغ بزنه ولی برای اذیت نشدن پسر مورد علاقش هیچ حرفی نمیزد اینجوری نبود که مینهو هم مثل اون براش تلاش نکنه ولی تلاشش به نصف تلاش جیسونگ هم نمی‌رسید 
چشمای جیسونگ فقط مینهو رو میدید  بدیاش و کم کاریاش رو هم به وضوح میدید و بابتشون دلخور میشد اما انقدری مینهو رو دوست داشت که اصطلاحا کور شده بود و این چیزا براش مهم نبودن تا وقتی مینهو رو کنارش داشت هرچقدر هم سرد و بی اهمیت نسبت به خودش همچی اوکی بود
حالا هم به لطف اسرار های مکررش تونسته بود مینهو رو با خودش به جنگل بیاره تا بتونن باهم کمی وقت بگذرونن
نگاهشو از منظره فوق العاده رو به روش گرفت و به منظره بهتری داد و با چیزی مواجه شد که اصلا انتظارشو نداشت مینهو برخلاف همیشه با یه لبخند بزرگ و گرم بهش نگاه می‌کرد ، چشماش برق میزدن   میتونست قسم بخوره  توی چشماش کلی ستاره داره و خبر نداشت این حس متقابله
بدون اینکه متوجه بشن مدت طولانی ای ارتباط چشمی برقرار کرده بودن و برای اولین بار جیسونگ حس میکرد یه چیز متقابلی توی رابطه شون پیدا کرده

little one-shotsMga kuwentong kahuhumalingan mo. Tumuklas ngayon