صدای لرزش چرخ های قطاری که حدود دو ساعت پیش از ایستگاه مرکزی سئول بیرون اومده بود و به سمت بوسان میرفت، فضای واگن رو پر کرده بود.
پسر جوونی که هدفون سفید رنگی دور گردنش بود با چشمانی بی قرار به اطراف نگاه میکرد. انگار به دنبال یک منبع حواس پرتی برای استرسش بود.
روبهروش پسر دیگهای با چشمانی خسته و کتابی باز در دستش نشسته بود؛ ولی برای مدت طولانیای خیره به یک صفحه مونده بود.
ناگهان با تکون شدیدی که قطار خورد، کتاب از دست پسر مقابلش به زمین افتاد. بیدرنگ خم شد و کتاب رو برداشت. مثل اینکه یک دلیل برای حواس پرتی پیدا کرده بود. به آرومی پرسید:
_اوه این کتاب...فصل چندمی؟ داستان قشنگی داره.
درحالی که کتابو تو دستش جابهجا میکرد و منتظره جوابه پسر متعجب روبروش بود، نگاهش به نوشتهی صفحه اول کتاب افتاد.
«تقدیم به مینهوی عزیزم»
پس اسمش مینهو بود.
بعد از چند ثانیه سکوت، پسرِ مینهو نام جواب داد:
_نمیدونم ولی از دیشب رو همون صفحه موندم؛ فقط وانمود میکنم دارم میخونم.
جیسونگ کتاب رو به سمت صاحبش گرفت.
_ذهنت درگیر چیزیه؟
مینهو کتابش رو از دو دستِ مقابلش گرفت و با گوشه آستینش خاک احتمالی روی کتاب رو پاک کرد.
_یجورایی اره.
جیسونگ نگاهی به ساعتش انداخت و بعد دوباره سرش رو بالا گرفت.
_کدوم ایستگاه پیاده میشی؟
مینهو دوباره کمی مکث کرد.
_ایستگاه بعدی.
_خب، وقت زیادی نداریم ولی میخوای دربارهش صحبت کنیم؟ شاید یکم ذهنت خلوت تر شد.
مینهو یکم گیج شده بود. یک آدم رندوم ازش میخواست راجب درگیری ذهنیش باهاش حرف بزنه؟ مطمئن نبود باید انجامش بده یا نه.
جیسونگ وقتی با سکوت نسبتا طولانیِ مینهو مواجه شد شونه ای بالا انداخت و سعی کرد اون رو وادار به صحبت کنه.
_ام..مینهو؟ میتونم به اسم صدات کنم؟
پسر روبروش انگار بیشتر گیج شده بود، پس برای رفع ابهامات ادامه داد:
_اسمت صفحه اول کتاب نوشته شده بود..
مینهو چند بار پلک زد و بعد کتاب رو باز کرد.
_اوه درسته..
و دوباره سکوت. جیسونگ گلوش رو صاف کرد.
_ خب مینهوشی...من جیسونگم! اگه راحت نیستی راجبش صحبت کنی مجبورت نمیکنم ولی به هرحال احتمال اینکه دوباره همو ببینیم زیاد نیست و میتونم تضمین کنم حرفایی که میزنیم از این قطار بیرون نمیره. اگر هم وقت بیشتری داشتیم، تو هم به حرفای من گوش بده. خوبه؟
