چشام رو باز کردم و خودم رو دوباره تو زندان همیشگیم دیدم...اتاقم.. نیمه های صبح بود باز از خواب پریده بودم و دوباره یادم نمیومد موضوع خوابم رو حتی یه خواب اروم هم این اواخر جزو ارزو هام بود... به ساعت گوشیم نگاهی انداختم 4:30 دقیقه بامداد.. حوله م رو برداشتم و رفتم...
بعد از نیم ساعت از حموم در اومدم موهام رو خشک کردم لباس پوشیدن و کوله م رو برداشتم و رفتم...
تو راه یه شیرقهوه گرفتم تنها چیزی که شاید هر روز میخورم همین بود راستش قدم زدن رو به گرفتن تاکسی ترجیح میدم.. پس به محل کارم رفتم ینی کتابخونه ی ماه و خورشید یه زمانی خیلی معروف بود صاحبش به خاطر شکست عشقی که از عشق سابقش خورده بود اونجارو ساخته بود چه بی معنا.. ولی به هر حال کتابخونه دنج و ارومی واسه کار من بود نویسندگی.... نه اشتباه نکن من واسه اینجا کار نمیکنم ترجیح میدم جاهایی که من رو از افکار بیهوده م کمی جدا کنن کار کنم گرچه سالهاست طعم ارامش رو فراموش کردم... به سمت محل همیشگی کنار پنجره رفتم و نشستم هواشناسی گفته بود بارون میاد.. هوا از همین الان هم گرفته و ابری بود و ابر های خاکستری تو دل اسمون خودنمایی میکردن یه اهنگ بیکلام پلی کردم و مشغول کارم شدم همیشه به قسمت ممنوعه کتابخونه میرفتم خبری از کسی نبود طبیعتا صدای شلوغ بازی های بچه های دبیرستانی رو نمیشه شنید از اینجا و خب کسی هم جرات نداره بیاد اینجا چون فقد چند سال پیش یه قتل اتفاق افتاده بود اینجا... به هر حال ساعت از 7 صب به 7 شب تغییر کرد
بعد از ذخیره کردن فایل چشام رو بستم میدونستم کمی سرخ شده چون همین حالا هم سوزشش داشت اذیتم میکرد اون پیرمرد خرفت(دکتر) گفته بود نباید زیاد فشار بیارم بهشون... لبتاپ رو خاموش کردم و داخل کوله م جاش دادم که بلند شدنم همزمان با تیر کشیدن سرم همراه شد و صدای سوت بدی داخل سرم پیچید بعد از چند لحظه که کمی بهتر شدم به حرکت ادامه دادم و بدون اینکه کسی بفهمه از بخش ممنوعه خارج شدم و از کتابخونه بیرون رفتم تو پیاده رو مشغول قدم زدن بودم هوا رو به تاریکی میرفت و بارون شدتش رو بیشتر کرده بود پس کلاه لباسم رو انداختم رو سرم تا کمتر خیس بشم حوصله سرماخوردگی ندارم..
داشتم عین ادم به مسیر رو به روم ادامه میدادم که یه ادمیزاد که چه عرض کنم یه کوری محکم خورد بهم خب بیاید واقع گرایانه به این قضیه نگاه کنیم همه تو این موارد میگن هی چته؟! کوری؟ جلو پاتو ببین
ولی من مگه همه م؟! پس از کنارش بدون زدن حرفی رد شدم که با صدای اهسته ای عذرخواهی کرد...
بعد از چندین دقیقه طولانی به خونه رسیدم..
+انیو
.......
خب طبیعیه طبق معمول کسی نیست جوابم رو بده همه ادمای زندگیم یا مردن یا برای من مردن... کوله م رو گوشه از اتاقم گذاشتم و بعد از عوض کردن لباس به اشپزخونه رفتم و چون تو یخچال کمی سالاد داشتم پس همون رو خوردم و بعدش خوابیدم..
ولی کاش همه این ها پایان ماجرا بود...
KAMU SEDANG MEMBACA
My half
Fiksi Penggemarتهیونگ که سعی میکنه قهرمانش رو به جایگاه قبلی خودش برگردونه و جونگ کوکی که به حرفش گوش میکنه.. چی میشه اگه اتفاقی تهیونگ عاشقش بشه و کوک بهش حسی نداشته باشه؟!! پایان داستان چیه؟ تهیونگ به کوک میرسه؟ میتونه اونو تصاحب کنه؟ میتونه اونو برای خودش کن...
