"من با پدرم درموردت صحبت کردم."
قهوه تو گلوی جونگین پرید. با بهت سرش رو بلند کرد و به فلیکس نگاه کرد.
"چ...چی؟"
فلیکس شونههاشو بالا انداخت و بیخیال به صندلیش تکیه داد.
"چرا میترسی؟ پدرم با رابطهی ما مشکلی نداره. اون کاملا از ما حمایت میکنه. اگر هم تا الان چیزی بهش نگفتم به خاطر ترس تو بود."
جونگین آب دهنش رو قورت داد و با صدای آرومی شروع به حرف زدن کرد.
"ولی فلیکس."
"ولی نداره جونگ. اگر این رابطه برات جِدیه باید پدرم رو ببینی و من رو به پدر و مادرت معرفی کنی. اگر این کار رو نکنی فقط به من ثابت میشه که هیچ چیز برات معنی خاصی نداره."
فلیکس قطعا همچین حسی نداشت و از عشق جونگین نسبت به خودش خبر داشت. اون به خوبی میدونست اون پسر تا چه حد بهش وابسته است. فقط میخواست با این حرفها اون رو راضی کنه تا ترسش رو کنار بذاره. اونها یکسال بود که باهم بودن ولی به خاطر ترس بی دلیل جونگین خانوادههاشون هیچ اطلاعی نداشتن.
جونگین با عجله از روی صندلیش بلند شد و روی صندلی کنار فلیکس جا گرفت. دست فلیکس رو توی دستش گرفت و تند تند شروع به صحبت کردن کرد.
"عزیزم خودت میدونی که اینطور نیست. من واقعا دوست دارم. فلیکس چطور میتونی همچین فکری بکنی؟ تو میدونی که من برای ادامهی زندگیم تو رو میخوام. اوه هیچ کس بدون شخص دیگهای نمیمیره ولی فکر نکنم من بدون تو بتونم واقعا زندگی کنم فقط زنده میمونم. من هیچ وقت نمیخوام سرنوشت پدرم برام تکرار بشه. اصلا هرچی تو بگی. کی باید بیام و پدرت رو ببینم؟"
فلیکس که داشت تلاش میکرد به تلاش دوست پسرش نخنده کنترلش رو از دست داد و بلند خندید. جونگین تازه متوجه شد چه اتفاقی داره میفته. اخمی رو صورتش نشوند و سرش رو به طرف مخالف برگردوند.
"تو باز هم از نقطه ضعفم استفاده کردی."
با خنده جونگین رو توی آغوش گرفت.
"هی جونگ ناراحت نشو. ببخشید ولی این تنها راه راضی کردنت بود. خودت هم میدونی که الکی میترسی. و راستش ددی تو راهه و تا چند دقیقه دیگه میرسه."
جونگین با تعجب سرش رو بلند کرد و به چشمهای فلیکس خیره شد.
"توی لعنتی. میخوای من سکته کنم بمیرم از دستم راحت شی؟ مشکلت با من چیه فلیکس؟ مثلا دوست پسرتم."
"آروم باش جونگین بهت قول میدم چیزی نمیشه."
جونگین صاف نشست و سرش رو کنار گوش فلیکس برد.
"مطمئن باش ازت انتقام میگیرم فلیکس بنگ."
فلیکس هم دستش رو روی گردن جونگین گذاشت و کنار گوشش لب زد.
"منتظر انتقامت هستم لی جونگین."
به سمت در نگاه کرد و دید که پدرش وارد کافه شد.
"ددی اومد."
با خوشحالی بلند شد و برای پدرش دست تکون داد. چان با دیدن دو پسرِ جوون لبخندی زد و به سمت میزشون حرکت کرد.
YOU ARE READING
Our Fathers(Chanho, Jeonglix)
Fanfictionمینهو دستهاش رو دور گردن چان حلقه کرد. «چان... ما... ما... لعنت به من...» چان با تعجب به مینهو خیره شده بود. چشمهای پسر دوباره پر اشک شده بودن. «این کبودیها کار پدرمه.» خون چان به جوش اومد. باید چیکار میکرد؟ «ما باید جدا شیم.» ..... بنگ فلیکس پ...
