*اين بوك به تازگي تموم شده، لطفا براي حمايت ازش و زحمتي كه من براش كشيدم، لطفا انلاين بخونيدش و وت بديد🩷.
***
يه پسر و اسبش عين دل و دلبر ميمونن.
اسب هري، يه مادهٔ كوچك به اسم برتي بود. يه اسب مزرعهاي معمولي سفيد با يه لكه سياه وسط پيشونيش. اسبدار ميخواست بكشتش، ميگفت اين اسب نه زورش به كار مزرعه ميرسه، نه اونقدر خوشتيپ و تر و تميزه كه واسه كالسكه كشيدن خوب باشه. اما هري، يه روز كه رفته بود اصطبل، ديد اين اسب از طويلهاش زده بيرون و داره با دماغش قفسه سينهش رو بو ميكنه و همونجا تصميم گرفت نجاتش بده.
هري، پسراي كه همسنوسالاي خودشو نميشناخت. بهعنوان تنها وارث دوك سامرست، اجازه نداشت از ملكشون بيرون بره، بره مدرسه يا با بچههاي طبقه پايين معاشرت كنه، مبادا كه تيفوئيد يا تب اسكارلت بگيره. هميشه با دوربين تئاتر مادرش بچههاي خدمتكارا رو از پشت پنجره اتاقش ديد ميزد و دلش ميخواست باهاشون بازي كنه.
برتي تنها دوستش بود. هر روز صبح از سر ميز صبحونه يواشكي واسهش كيك ميبرد اصطبل.
يه روز باباش بهش گفت: «اين اسب داره چاق ميشه. ديگه نميتوني سوارش بشي. يه اسب درستوحسابي واسه شكار انتخاب كن.»
ولي هري علاقهاي به شكار نداشت.
برتي عاشق كيكاي ليمويي بود. هري اونارو تو جيب جليقهاش قايم ميكرد كه باباش نفهمه و ميدويد سمت اصطبل. از اونجا برتي رو تا كنار رودخونه ميبرد، بهش كيك ميداد، پشت گوشش رو ميخاروند تا با خوشحالي دمش رو تكون بده. بعضي وقتا باهاش از روز خودش حرف ميزد و تظاهر ميكرد كه اونم داره از روزش براش تعريف ميكنه.
يه صبح خنك ماه آوريل، وقتي داشت يال هاي برتي رو برس ميكشيد، ديد اسب اصيل تو طويله كناري با يه اسب عربي جابهجا شده. يه اسب عضلاني با هيكلي كشيده و رنگي كه سياهيش مثل نيمهشب بود. هري سرش رو از در طويله بالا برد تا بهتر ببينتش، ولي اسب با پاش زمين رو كوبيد و اعتراض كرد.
هري دنبال اسبدار گشت و ازش پرسيد: «اين اسب مال كيه؟»
آلفرد كلاه تويدش رو بالا داد: «مال ما نيست، قربان. پدرتون اين اسب رو از مصر آورده. هديهايه واسه دوك جديد واريك.»
هري با تعجب گفت: «يه مهمون داريم؟ بابام به من چيزي نگفته بود.»
آلفرد خنديد: «شايد نخواسته خيلي هيجانزده بشين.»
هري اخم كرد: «واسه چي بايد هيجانزده بشم؟»
آلفرد جواب داد: «چون دوك واريك جنتلمن نيست.»
هري مات و مبهوت موند.
آلفرد لبخندي زد: «اون يه پسره. درست همسنوسال شما.»
YOU ARE READING
Victorian Boy [L.S]
Historical FictionCOMPLETED || EDITED VICTORIAN ROMANCE || - هري، دوك باکرهٔ سامرست، چیز زیادي از عشق نمیدونه، درحالي که لويي، دوك زیرك واروئیك، شاید زیادي میدونه. وقتي این دو دوك براي شکار روباه بیلزدیل در یورك دور هم جمع میشن، هري خودش رو توي تخت لويي پیدا میکنه...
![Victorian Boy [L.S]](https://img.wattpad.com/cover/385055458-64-k678332.jpg)