Atonement 2

27 1 0
                                        

گل رز مشکی و روی سنگ قبرش گذاشت..با اینکه دو سال گذشته اما هنوز  مثل روز اول درد میکرد..
قلبش..
روحش..
جسمش..
همش درد داشت..
این روزا همش به فکر دخترکش بود. اینکه الان حالش خوبه؟ خوشحاله؟ راحته؟ حتما همینطوره..دخترکش بالاخره از چنگال ببر وحشی مثل خودش آزاد شده مگه میشه الان خوشحال نباشه؟ مگه میشه حالش خوب نباشه؟
آروم لب زد :

+ برات گل رز مشکی آوردم..همون‌طور که خواستی..

به رز مشکی روی سنگ قبرش خیره موند و ادامه داد :

+ دوون داره حرف میزنه ، همیشه فکر میکردم که اول اسم تورو میگه..میگه مامان..ولی جز مامان همه چیو یاد گرفته..دیروز چندتا از بچه های مهدکودک اذیتش کردن. بهش گفته بودن اگر تو دوسش داشتی ترکش نمیکردی..راست میگن؟ می‌دونی کل شب داشتم براش تعریف میکردم که چقدر دوسش داشتی..که چقدر میخواستی باهاش زندگی کنی..یهو یه سوال اومد تو سرم.‌.سوهی..واقعا دوسمون نداشتی که رفتی؟ واقعا منو دوست نداشتی؟ منو نمیخواستی؟ بهت حق میدم..ولی..حتی ثانیه ای دوسم نداشتی؟
+ دستام و دیدی؟ ببین چقدر قشنگ شدن..دفعه پیش اگر جیمین نمی‌رسید..من به تو می‌رسیدم..چه زندگی تخمیه نه؟ اگر چند دقیقه دیرتر می‌رسید من الان تو بغلت بودم.. بوت میکردم و ...

بغضی که تو گلوش نشسته بود اجازه نداد بیشتر حرف بزنه. اشکاش روی گونه های ریختن..
دو سال گذشته بود..
دو سال از وقتی که سوهی از روف گاردن بیمارستان به پایین سقوط کرده بود گذشته بود..
هنوز یادش بود.‌.
هنوز یادش بود که سوهی قدم برداشت تا به آغوش تهیونگ برگرده
هنوز یادش بود که دخترکش میخواست پیشش زندگی کنه..
اما نشد..
خدا نذاشت..
بارون نذاشت..

خندید..خنده ای که پر بود از درد..پر بود از تاریکی..
بعد از برخورد قطرات بارون به روی صورتش خندش شدت گرفت
رو به آسمون داد زد :

+ متنفرم ازت..متنفـــــــرم ازت..تو ازم گرفتیش..تو نذاشتی جبران کنم...این بارون لعنتیت اونو ازم گرفت..روت میشه بهم نگاه کنی؟ ببین چی به سر زندگیم اوردی؟ ببین چیکارم کردی؟؟ حقم بود..تمام اون هشت ماهی که بالا سرش تو بیمارستان جون دادم حقم بود..تمام اون هشت ماهی که بلاتکلیف بودم حقم بود..ولی..ولی نبود سوهی..مرگ سوهی..نه..این حقم نبود‌‌..حق دوون این نبود..

سنگ ریزه ای از زمین برداشت و رو به آسمون پرت کرد..

+ بدم میاد ازت..متنفرم ازت

چندین سنگ به آسمون پرت کرد و فریاد زد‌‌..
زیر بارون..
توی قبرستون..
فریاد میزد و به خدا گله میکرد..
بخاطر تنها شدن خودش..
بی مادر شدن دوون
و همینطور مرگ همسرش ، سوهی..

ولی واقعا سوهی مرده بود؟؟ من که اینطور فکر نمیکنم. شاید تو ندونی ولی من از اتفاقاتی که اون روز توی بیمارستان مرکزی سئول اتفاق افتاد خوب خبر دارم..

| Atonement 2 |Where stories live. Discover now