بعد ورود رمز، در با صدای تیک مانندی باز شد. پسر با ساکی که بوی خوش غذا از اون ساتع می شد، وارد خوابگاه شد.
×سلام هیونگ، اوه بوی غذا میاد واسه دوست پسرت غذا آوردی؟ برای ما نیاوردی؟
لب های چانگبین در پایان صحبت هایش آویزون شدند که باعث خنده مینهو شد.
-سلام بچه و بله برای دوست پسرمه.
لب های پسر کوچیک تر بیشتر آویزون شد و به محض اینکه برگشت که به اتاقش برگرده و غذایی برای خودش سفارش بده چون مینهو هیونگش بهش غذا نمیده، پسر بزرگتر صداش کرد. بعد برگشتن با قلبمه ای مواجه شد که قطعا درش غذا وجود داشت.
-چون خیلی مهربون بودم برای شما سه نفر هم غذا آوردم.
×هیونگگگ، میدونستی بهترین هیونگی؟
-مزه پرونی بسه برو با بچه ها بخور منم این و بدم به پسرم.
چانگبین خنده ای به کلمه "پسرم" کرد و بعد تکون دادن سرش درحالی که قابلمه رو محکم بغل کرده بود جوری که انگار یکی میخواد تمام اون گنج با ارزش رو از چنگالش در بیاره، از اونجا دور شد و به تبعیت از اون مینهو هم راهی اتاق پسرک شد.
بعد زدن چند تقه به در با نشنیدن صدایی وارد اتاق شد و جیسونگی رو دید که سرش رو میزه و به خواب عمیقی فرو رفته.
خنده ای به لب های نیمه باز پسرش کرد و بعد اینکه ساک غذا رو روی میز گذاشت، با قرار دادن دست هاش روی کمر و زیر رون هاش اون رو بلند کرد و به طرف تخت ی نفره گوشه اتاق برد.
خودش هم بخاطر اینکه دیشب تا دیروقت مشغول طراحی رقص جدید بود نتونسته بود خوب بخوابه، کنار جیسونگ دراز کشید و سر پسر رو جایی ما بین بازو و سینه اش گذاشت و با قرار دادن دستش روی کمر پسر چشم هاش رو برای استراحت بست.
بوسه ای روی گونه، لب و دماغش گذاشته شد و قبل اینکه بتونه اون ها رو حس کنه، بوسه ها قطع شد و این دلیلی شد که مینهو چشم هاش رو باز کنه. با دیدن جیسونگی که برگه های روی میز رو جمع می کرد لبخندی زد و بلند شد.
+بیدار شدی چاگی؟ ببخشید میخواستم میز و تمیز کنم واسه ناهار.
مینهو دست هاش رو دور شکم پسرش حلقه کرد و با گذاشتن سرش رو شونه جیسونگ به دست های پسر که تند تند روی میز حرکت می کردند و سعی داشتن میز رو خلوت کنن، خیره شد.
-ی بار هم نمیتونم ناگهانی بیام پشتت و تو بترسی.
با گفتن این حرف پسر کوچیکتر تو بغلش چرخید و چشم های گرد شده از تعجبش رو نشون دوست پسرش داد.
+ها؟ ببخشید میشه بپرسم کی بود توی سومین قرار یجوری از پشت اومد که به محض گفتن سلام جوری من و ترسوند که پرت شدم تو حوض آب سر وسط ژانویه؟
-واقعا؟ چه ادمی مزخرفی.
مینهو با تعجب ساختگی گفت و بعد مشت پسر روی بازوش نشست.
+آره تازه اینقدر مزخرف بود که اولش داشت بهم میخندید.
-چون ری اکشنت خیلی باحال بود، یهویی پریدی هوا. ولی بعدش دستت و گرفتم آوردم بیرون و حتی سوییشرتمم دادم بپوشی و از دست فروش دم پارک برات شیرکاکائو داغ گرفتم.
با یادآوری خاطره جالبی که داشتن، بوسه ای روی دماغ مینهو گذاشت.
+اوهوم یادمه. حالا نظرت چیه با اون بدبختی که آخرش هم تب کرد ناهار بخوری؟
مینهو ناگهان خم شدن و با گرفتن دست جیسونگ، بوسه ای پشت دست پسرش زد.
-با کمال میل عزیزدلم.
با کمک هم میز رو چیدن و بازهم مینهو علاقه اش رو به طور عملی نشون داد. حواسش به تک تک قاشق های غذای پسر بود که داخل اون مقدار غذا، حداقل یکی از مواد مقوی روی میز، وجود داشته باشه.
+مینهو به خدا دارم میخورم.
-میدونم ولی تو قاشقت گوشت نبود.
+ولی تو قاشق قبلیم بود.
-اون مربوط به گذشته است، حال مهمه.
جیسونگ با صورتی پوکر به پسر نگاه کرد که باعث تک خند مینهو شد.
+چی چی مربوط به گذشته اس؟ کلا ۴ ثانیه بیشتر نشد که قاشق بعدی اومد، ۴ ثانیه ۴ ثانیه باید گوشت بخورم؟
-شاید ۴ ثانیه نبود و ۴ ثانیه و ۵۳ صدم ثانیه بود.
+مینهو، عزیزم، جدی بسه بیخیال.
-میخوری دیگه؟
جیسونگ با خنده بوسه ای روی لب مینهو گذاشت و سرش رو تکون داد.
+آره چاگی میخورم، میخورم با شرطی که توهم بخوری.
-باشه.
به تبعیت از جیسونگ مینهو هم لبخندی زد و لب پسرکش رو بوسید.
جیسونگ شاید میگفت که نیازی نیست هر ۴ یا ۵ ثانیه یکبار یک گوشت بخوره ولی میدونست این تاکید پسر نشون میده چقدر دوستش داره و به سلامتیش اهمیت میده. پسر بزرگتر چنین آدمی بود، شاید نمیتونست هر روز به جیسونگ بگه عاشقشه و خوشحاله که سالمه و دارتش ولی میتونست مراقبش باشه و از لحاظ علمی بهش عشق بده. اما در عین حال مینهو تمام سعیش رو می کرد که با به زبون آوردن هم بتونه احساساتش رو به پسر بگه و جیسونگ بابت این تلاش خیلی به مینهو افتخار می کرد.
-دوست دارم جیسونگ.
+منم دوست دارم عسلم.
از اول هم نمیتونستم زیاد بنویسم، نه اینکه نخوام کلا بیشتر از ی حدی نمیتونم ادامه بدم؛ انگار که مغزم بسته بشه.
خیلی وقت بود میخواستم این رو بنویسم و بالاخره نوشتمش و با اینکه کوتاهه تصمیم دارم آپش کنم و دارم فکر میکنم برای این سناریو ها که خیلی زیاد شدن ی بوک جدا درست کنم.
چون نوشته ها متصل به هم نیستند و جدا اند فکر نمیکنم اینکه دیر به دیر آپ بشه مشکل زیادی داشته باشه. به هرحال که باید ی نوشته خوب باشه و همچنین مقدار درس ها زیاده نمیتونم زیاد پای گوشی باشم و بنویسم وگرنه موضوع زیاد دارم همچین نوشته هایی که نیاز به بازسازی داره.
خلاصه که همین، مرسی خدافص.
YOU ARE READING
Lunch? -MinSung-
FanfictionName : Lunch Couple : MinSung Gener : Slice of life - fluff -A bit of comedy -SCENARIO- شاید جیسونگ زیادی در عالم هپروت باشه که بخواد به فکر غذا باشه، پس مینهو میتونه ناهارش رو با اون بخوره دیگه نه؟
