Romance, Dram
Policeman Yoongi, Househusband Hoseok
****
نور خورشید و صدای وزش باد از لا به لای پنجره مرد رو از خواب به واقعیت هل داد.
چشم هاش رو با چندبار پلک زدن کامل باز کرد و سعی کرد از جاش بلند بشه.
با پیچیدن درد شدیدی در ناحیه لگن و پایین تنهش سریعا با پرت کردن خودش روی تخت از شدت گرفتن بیشتر درد جلوگیری کرد.
عصبی و کوفته روش رو به سمت راستش برگردوند و تازه وجود همسر پرجنب و جوشش رو در کنارش حس کرد.
با چرخوندن سرش و نگاه کردن به ساعت رو میزی با تعجب و یک ضرب روی تخت نشست و دردی که یکباره به تن برهنهش پیچیده بود رو نادیده گرفت.
عقربه های ساعت شش و سی دقیقه رو نشون میدادن و این به معنا این بود که تا کمتر از نیم ساعت دیگه باید راه میوفتاد تا به اداره برسه.
عصبی رو به مرد غرق در خواب کنارش پوفی کشید و سعی کرد تکونش بده.
_هوبااا، هوبا
همسرش با غلت زدن بیشتر توی پتو پیچید و بی توجه به تلاش های مرد به خوابش ادامه داد.
مرد کلافه به سمت همسرش خم شد و لپ های برجستهش رو کشید.
_مگه با تو نیستم؟!بیدار شوووو، چرا مثل هرروز بیدارم نکردی؟؟ انقدر نخواب اونی که دیشب دو راند به فاک رفت تو نیستی.
با خستگی مشتی به بازو همسرش زد.
مو فندقی کنارش با بیحالی و خواب آلودگی کمی چشمهاش رو باز کردو با چشمهای نیمه بازش به همسر عصبیش خیره شد.
با درک موقعیت سریعا از جاش بلند شد و یک ضرب روی تخت درکنار مرد نشست.
_بیبی، ساعت چنده؟؟چرا تو زودتر از من بیدار شدی؟با عجله به ساعت روی میز نگاه انداخت،
هو شت خیلی خوابیدم..متاسفم متاسفم، تا تو یک دوش بگیری سریع صبحانه رو آماده میکنم.
مرد مو فندقی نیمه برهنه با خزیدن روی تخت به سمت لبه تخت رفت تا زودتر خودش رو به آشپزخانه برسونه.
با کشیده شدن دستش و پرت شدنش توی آغوش همسر بی اعصابش با تعجب به دست اون که داشت پیشونیش رو لمس میکرد خیره شد.
_تب داری چرا؟؟
مو مشکی با جدیت و ریشه های نگرانی توی صداش پرسید و با دستش لپ های همسرش رو لمسکرد.
هوسوک با تکون خوردن سعی کرد از آغوش همسرش جدا بشه اما با سفت تر شدن بازوهای یونگی به دورش تسلیم شد.
_من خوبم، احتمالا بخاطر دمای بالای رادیاتورهاست، دیروز سر شب انقدر هوا سرد بود که مجبور شدم درجهش رو بالاتر ببرم.
یونگی با تکون دادن سرش به نفی پتو رو از کنار تخت برداشت و روی همسرش انداخت.
_ربطی نداره هوبا، اگر اونجوری بود منم تا الان تنم داغ میشد.
با به یاد آوردن صدای بادی که شنیده بود سرش رو به سمت پنجره کنار تختشون چرخوند و با دیدن باز بودن لولا پنجره اخمی کرد.
_اون چرا بازه؟؟ واسه همینه تب داری، چرا تو این سرما لای پنجره رو باز کردی؟؟؟
به پنجره اشاره کرد و با اخم همسرش رو سرزنش کرد.
مو فندقی خودش رو از آغوش همسرش بیرون کشوند و پتو رو از روی خودش کنار زد.
_عااا اون.. دیشب بعد سکسمون تو عملا بیهوش شدی بیبی، اتاق زیادی گرم شده بود و بوی کام و عرق خیلی پیچیده بود. میدونستم خیلی بدت میاد برای همین پنجره رو یکمی باز کردم تا هوا عوض بشه.
سپس با چرخوندن سرش به سمت یونگی روی شونش زد.
_این الان مهم نیست، من حالم خوبه و فقط یک تبه کوچیکه. اونی که فعلا دیرش شده تویی... ببخشید نتونستم زودتر بیدار بشم تا توی وان یکم با آب گرم ماساژت بدم. اگر خیلی درد داری یک مسکن برات میارم توام زودتر یک دوش آب گرم بگیر تا من قهوه و صبحانه رو آماده کنم. باشه؟؟؟
_معلومه که مهمه، تو سرما خوردی و اگر از همین الان به خودت اهمیت ندی قراره یک بیمار بدبخت باشی که تا یک هفته ازش مراقبت کنم. الانم ساکت شو و از جات تکون نخور، امروز اداره نمیرم تا ازت مراقبت میکنم..
کمی خزید و با تکیه دادن به تاج تخت سر همسرش رو روی سینهش گذاشت.
موفندقی با تعجب به همسرش خیره شد و با تعجب _چی داری میگی_ رو زمزمه کرد.
یونگی با لبخند موهای نسبتا بلند همسرش رو بوسید و اون رو محکم تر در آغوش کشید.
_نگران نباش هوبا، زنگ میزنم اداره و با افسر شین هماهنگ میکنم که نمیتونم بیام مطمئنا همه امروز یک نفس راحت از دستم میکشن.
هوسوک بالاخره تسلیم شد و با لبخند گرمش سرش رو توی آغوش همسرش پنهان کرد.
_درست میگی احتمالا ازین که این مرد تلخ و جدی رو توی محیط اداره پلیس نبینن خیلی خوشحال میشن.
_هی! تلخ؟؟ با کی بودی؟؟؟
یونگی با اخمی ساختگی گفت و با خندیدن مو فندقی توی بغلش اون رو بیشتر به خودش فشرد.
