𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 ¹ | مردی که هرگز نباید وجود می‌داشت

28 2 4
                                        


سئول هیچ‌وقت واقعاً نمی‌خوابید.

حتی در تاریک‌ترین ساعت‌های شب، وقتی آخرین قطارها از حرکت می‌ایستادند و بیشتر مردم پشت درهای بسته خانه‌هایشان پنهان می‌شدند، شهر همچنان نفس می‌کشید.

اما همه‌ی نفس‌های شهر پاک نبود.

زیر نورهای درخشان برج‌ها، پشت شیشه‌های ساختمان‌های لوکس، در اتاق‌هایی که نامشان هیچ‌وقت در نقشه‌ها ثبت نمی‌شد...

معامله‌هایی انجام می‌شد که می‌توانستند زندگی آدم‌ها را تغییر دهند.

یا تمام کنند.

در این شهر، بعضی آدم‌ها قدرتشان را با عنوان شغلی‌شان نشان می‌دادند.

مدیرعامل.

سیاستمدار.

سرمایه‌گذار.

اما بعضی‌ها...

فقط با اسمشان.

و یکی از آن اسم‌ها، آرام‌تر از هر تهدیدی بین مردم می‌چرخید.

اوه سهون.

هیچ‌کس نمی‌توانست با اطمینان بگوید او از کجا آمده.

هیچ پرونده‌ی رسمی‌ای از کودکی‌اش وجود نداشت.

هیچ مصاحبه‌ای.

هیچ عکس خانوادگی.

هیچ گذشته‌ای که بتوان به آن چنگ زد.

انگار مردی که امروز یکی از قدرتمندترین چهره‌های دنیای زیرزمینی سئول بود، یک روز ناگهان از تاریکی بیرون آمده بود.

بعضی‌ها می‌گفتند او یک قاتل بی‌رحم است.

مردی که برای رسیدن به هدفش هیچ خط قرمزی ندارد.

بعضی‌ها می‌گفتند او تنها کسی است که در این دنیای فاسد هنوز قوانینی برای خودش دارد.

کسی که به افراد ضعیف‌تر از خودش اجازه نمی‌دهد قربانی شوند.

و بعضی‌ها...

فقط یک کلمه برایش داشتند:

هیولا.

اما هیچ‌کس حقیقت را نمی‌دانست.

چون اوه سهون یاد گرفته بود حقیقت را پنهان کند.

نه فقط از دشمن‌هایش.

از همه.

حتی از خودش.

ساختمان مرکزی Black Veil در مرکز شهر قرار نداشت.

برخلاف تصور مردم، قدرتمندترین آدم‌ها همیشه بلندترین برج را انتخاب نمی‌کردند.

گاهی امن‌ترین مکان، جایی بود که هیچ‌کس فکر نمی‌کرد ارزش محافظت داشته باشد.

یک ساختمان مدرن و ساده در منطقه‌ای تجاری.

Black VeilStories to obsess over. Discover now