اوایل نوامبر بود، ویلای فرمانده با درختا و باغچه ای که سالهاست باغبونی نداشته با درختای بلند و در هم تنیده مثل هر سال پذیرای خزان میشن .
جونگوک گوشه ای از این خونه روی یک کاناپه درحالی که دستش رو روی چشماش گذاشته دراز کشیده بود و سعی میکرد به آرامشی که از تنهاییش میگیره فکر کنه ،فقط برای چند ساعت فرمانده خسته دوست داشت به چیزی فک کنه که دوستش داره، اما اون خیلی وقته که همچین چیزی رو از یاد برده
خیلی وقته
باید ها شده بودن تموم کاری که انجام می داد، سال های پی در پی زیادی
ولی اینکه امشب داشت به این موضوع فکر میکرد رو خودش هم نمی دونست.شاید سرنوشت امشب بازیش گرفته بود
بازیه یاد آوریه گذشته ؛گذشته ای که جونگوک هم ازش بیزار بود و هم دلتنگش،یاداوری همچین خاطراتی چه حسی می تونه داشته باشه.
صدای زنگ تلفن باعث شد از افکارش بیرون بیاد
دست دراز کرد تا گوشی رو از روی میز برداره ، با دیدن اسم مخاطب جواب داد:
_بله
جونگ معلوم هست کجایی !بچه ها خیلی وقته دور هم جمع شدن
_هیونگ تو که منو میشناسی
دست بردار مرد ، شما تازه از ماموریت برگشتین
همه می دونن چه قدر فرمانده لایقی هستی و حواست به تیمت هست
اونا دوست دارن
_هیونگ خواهش میکنم ادامه نده
جونگ ، حالت خوبه!
_خوبم نام
باید یه عضو جدید واسه تیم پیدا کنیم.
اوکی ولی چرا اینقدر یه هویی ، میدونی که پیدا کردن یه عضو جدید آسون نیست .
راستشو بهم بگو جونگوک، اتفاقی افتاده
یونگی یه چیزایی راجب ماموریت میگفت ، به اون ربط داره !؟
_یکم دیگه راه میوفتم به سمت سئول
اونجا بیشتر صحبت میکنیم .
باشه
میبینمت .
از در ویلا بیرون زد ، هوا هنوز تاریک بود و میشد حلال زیبای ماه رو دید
سوار ماشین شد و به راه افتاد
تا سئول راه زیادی نبود ولی جونگوک آروم رانندگی میکرد ، شاید چون عجله ای نداشت
اول جاده ساحلی بود که بوی ضعیفی احساس کرد
سعی کرد امتنایی نکنه تا که شدید تر شد .
حالا با اطمینان می دونست بوی خونه که از دریا میاد
راهش رو به سمت ساحل کج کرد ، ماشین رو همون جا نگه داشت و سعی کرد منبع بو رو پیدا کنه
برای یه خوناشام اصیل که بوی خون رو می تونست از چند کیلومتری حس کنه کار سختی نبود
چیزی که بیشتر از همه جونگوک رو ترغیب میکرد به پیدا کردن منشا خون، بوی متفاوتی بود که داشت
قطعا مال انسان نبود
ولی از این فاصله هم نمی تونست چیز زیادی بفهمه.
باید پیداش میکرد
نیم ساعتی بود که داشت همین طور می گشت، خیلی از ماشینش دور شده و الان تقریبا نزدیک ساحل صخره ای بود ، همون موقع
چشمش به جسم بی حرکتی که موج ها گاها تکونش میدادن برخورد .
سریع به طرفش دوید و از آب فاصله داد
دنبال منبع خونریزی می گشت، پس جایی از لباسش که کمی رد خون داشت رو بالا زد و در کمال تعجب هیچی ندید
نه این امکان نداشت ،مطمئن بود بوی خونی که برده بود مطعلق به فرد رو به روشه و اثرش هنوز روی لباسش مونده بود .
شاید اگه توی دریا نیوفتاده بود راحت تر میشد تشخیص داد
_باید بیشتر بگردم ،ممکنه
یا ممکنه!
ژاکتی که تن جسم نیمه جون بود رو کامل از تنش در آورد
و حالا با دست کشیدن روی تن پسر دنبال ردی از آسیب دیدگی بود
با برجستگی هایی که زیر دستش احساس کرد ، دیگه یقیق پیدا کرده بود.پوزخندی زد :
_ هیچ وقت فکر نمی کردم تو همچین جایی یه خوناشام پیدا کنم ! قدرت ترمیمت هم انگار سریع بوده
ولی گلوله هایی که تو بدنته رو باید زود تر بیرون بیارم .
بی توجه به ناله های ضعیفی که پسر بی هوش از روی درد سر میداد ، سرش رو سمت پهلوی تیر خوردش برد
_ ممکنه یکم دردت بیاد ولی راه دیگه ای نیست
نمی خوام ریسک کنم تا به شهر برسونمت
همین الانشم شرایطتت خیلی خطرناکه.
به محض درومدن دندونای نیشش اونا رو توی تن پسر فرو کرد و با پاره کردن پوستش شروع کرد به مکیدن
تا اولین گلوله رو در بیاره .
جسم ظریفی که حالا محکم تر زیر دستاش نگه داشته بود ، از درد می لرزید .
اولین گلوله رو دراورد
پوست پسر شروع کرد به ترمیم و این تا حدودی خیال جونگوک رو راحت میکرد
سراغ گلوله دوم رفت و سعی کرد به مزه لذیذ خونی که زیر زبونش حس میکرد توجه نکنه
عجیب بود که همچین حسی داشت .
عجیب بود که مزه خونی داشت اونو تحریک میکرد
اونم خون یک خوناشام!
چند دقیقه بعد هر پنج تا گلوله رو از بدن پسرک درآورده بود و بی رمق تر از قبل روی شن های ساحل افتاده بود.
جونگوک براید استایل بغلش کرد و به سمت ماشین برد
روی صندلی های عقب گذاشتش و خودش جلو نشست
بخاری رو روشن کرد تا پسری که هنوز تنش خیس و ضعیف به نظر می رسه رو گرم کنه.
حالا می تونست برگرده ،ولی نه !نه تا وقتی تکلیف خوناشام جدیدی که پیدا کرده براش مشخص نشده
_( چرا تیر خورده بود؟نظامیه!؟
اگه اینطور بود من حتما میشماختمش.
چطور تا الان پیداش نکرده بودم ، به قیافش می خورد کره ای باشه.
پس
اون کیه؟)
درای ماشین رو قفل کرد و چشماش رو روهم گذاشت ،
ترجیه داد ماشین رو همونجا نگه داره و منتظر بیدار شدن پسر بمونه
هوا هنوز تاریک بود
ماه با انعکاسی که آبی تیره موج های دریا از تصورش نشون میدادن منظره زیبایی ساخته بود
هیچ ابری امشب توی آسمون نبود
و ماه کامل تا میتونست خودنمایی میکرد
جونگوک پاک هاش رو روهم گذاشت و زیر لب گفت
_زندگی داره جالب میشه.
❄🔹️🔹️🔹️🔹️🔹️🔹️🔹️🔹️🔹️🔹️🔹️🔹️🔹️🔹️❄
سلام دوستان 😊
اولین پارت از mark رو تقدیمتون میکنم
امیدوارم که خوشتون اومده باشه و با فشردن ستاره پایین پارت از داستان حمایت کنید 🌟
و با کامنت گذاشتن نظرات و احساساتتون رو بیان کنین♥️
دوستدار شما آلیس
ESTÁS LEYENDO
Mark
Hombres Loboپس از جنگ کره ،هنگامی که این کشور در حال قوی کردن قوای امنیتیش بود جئون سونگ جون سازمانی متشکل از افراد متفاوت و دارای قدرت های فرا طبیعی ساخت . موجوداتی که تا قبل از اون به محض شناخته شدن یا کشته میشدن یا تبعید ، دولت هم بخاطر قدرتمندی و مفید بودنش...
