remorse :این کلمه به معنای پشیمانی ای است که با سرزنش وجدان و پریشانی همراه است
-----------------------------------------------------
نوری که از پنجره رد میشد تمام اتاق رو روشن میکرد ، این یعنی شب قبل که مشغول تماشای شهر بوده یادش رفته پرده هارو بکشه و بیخیالشون شده و بعدم خوابش برده .
وقتی نورمستقیم به صورتش رسید و به چشمش خورد باعث شد چشماش رو جمع کنه و دستش رو روشون بذاره .
میخواست بازم بخوابه ولی هرچقدر سعی کرد نتونست چون دیگه خوابش پریده بود و همش تقصیر نوری بود که مستقیم به چشمش خورده بود ، مثل یه تیر خیلی تیز عمل کرده و به هدفش رسیده بود و باعث شده جیسونگ بیدارشه . اگر سردرد نمیگرفت شانس میاورد ولی از اونجایی که خیلی بدشانس بود امکان نداشت به مشکلاتش سردرد هم اضافه نشه .
با کلافگی که ناشی از خوب نخوابیدنش بود روی تختشون نشست و نگاهی به اطرافش انداخت پایین تخت پر از لباسا و پیراهنای مینهو بود ، یادش اومد که دیشب بیشتر لباساش رو از کمد دراورده و مثل هرشب بغل کرده ، باهاشون رقصیده ، باهاشون حرف زده ، باهاشون غذا خورده ، تلویزیون تماشا کرده و در آخر با هم بیرون رو تماشا کردن و حتی چندتاشونو با خودش روی تخت برده و روی تخت باهاشون خوابیده .
هنوز معتقد بود که لباساش بوی خودش رو نگهداشتن ، هنوز حسش میکرد فکر میکرد لباساش خود مینهوعه و فقط اینطوری میتونست خودش و قلبش رو آروم کنه .
ولی کم کم داشت به این نتیجه میرسید که شاید دیوونه شده ، داشت منطقی به رفتاراش نگاه میکرد هیچوقت انقدر با خودش غریبه نشده بود .
این اولین بار تو زندگیش بود که خودش رو نمیشناخت انگار دیگه خودش نبود برای همینم نمیدونست باید چکار کنه نمیدونست باید چجوری به زندگیش ادامه بده چجوری با خودش کنار بیاد .
چند وقتی میشد که درست حسابی چیزی نخورده بود یادش نمیومد کی یه وعده کامل خورده دیگه حتی یادش میرفت باید غذا بخوره فقط وقتی یادش میوفتاد که معدش شروع میکرد به سروصدا کردن و درد گرفتن حتی بعضی وقتام از گرسنگیه زیاد حالت تهوع میگرفت و اونموقع میفهمید باید بلند شه و یه چیزی بخوره ولی اونموقع هم خودش رو فقط با قهوه یا چیزای کوچیکی که تو خونه پیدا میکرد سیر میکرد .
آخرین بار که چک کرد فهمید که قهوش داره تموم میشه و باید بخره ولی مگه یادش میموند ؟ مگه میتونست از خونه بیرون بره ؟ دیگه حتی خرید کردنم بدون اون بی معنی بود .
اصلا چرا باید خرید میکرد چرا باید به خونه رسیدگی میکرد چرا باید به خودش رسیدگی میکرد چرا باید به فکر خودش باشه به هرحال که اون دیگه نیست اون که دیگه هیچکدوم از تلاشاش رو نمیبینه دیگه تشویقش نمیکنه دیگه ازش تشکر نمیکنه برای کارایی که میکنه دیگه حتی نیست که بهش نگاهم بکنه پس فایده انجام دادن اینکارا چیه ؟
این چیزیه که از وقتی که دیگه مینهو نیست جیسونگ با خودش میگه .
از وقتی اون نیست با هیچکس در ارتباط نیست و خیلی وقته دوستاش رو ندیده میدونه که حتی دیدن دوستاشم براش یادآور مینهوعه برای همینم تلفن خونه وهمینطور آیفون رو قطع کرده ، سیم کارتش رو درآورده و خیلی وقتم هست که به اینترنت وصل نشده .
تنها دلیلی که هنوز گوشیش رو شارژ میکنه و روشن نگهش میداره بخاطر عکسای دوتاییشونه .
خودش رو گول میزد که داره همه چیز رو فراموش میکنه ولی وقتی اول صبح چشماشو باز میکرد تنها چیزی که میومد تو ذهنش مینهو بود ، خاطراتی که توی اون 3 سال با هم ساخته بودن ، عکسایی که کنار تخت روی میز بود یا عکسایی که توی گوشیش بود همه باعث یادآوردی مینهو میشد .
وقتی کار اشتباهی میکرد هیچوقت معذرت خواهی نمیکرد فقط کافی بود یکم خودش رو برای مینهو لوس کنه و اگیو بره تا مینهو یادش بره جیسونگ چکار کرده بوده .
همونطور که روی کاناپه نشسته بود و به تلویزیون خاموش نگاه میکرد گربه ای که از مینهو مونده بود خودش رو روی کاناپه انداخت و کنارش نشست ، دیگه حتی اون گربه هم فهمیده بود جیسونگ حالش خوب نیست و خیلی کم نزدیکش میشد .
اون گربه خودش فهمیده بود نباید زیاد جلوی چشم جیسونگ باشه ، حتی اون گربه هم دلش برای مینهو تنگ شده بود مثل بچه ای که دلش برای مادرش تنگ شده و مادرش رو میخواد ولی بهش نمیگن چرا مادرش نیست یا بهشم میگن ولی اون انقدر کوچیکه که متوجه نمیشن چی میگن ونمیتونه حرفاشون رو بفهمه .
هروقت که جیسونگ اون گربه رو میدید یاد مینهو میوفتاد و این براش آزاردهنده بود چون هرچقدرم سعی میکرد مینهو رو فراموش کنه یا بهش فکر نکنه اون گربه رو میدید و گند میخورد به همه چیز .
یکدفعه وقتی خیلی عصبانی بود و میخواست از خونه بیرون بندازش نتونسته بود و سریع درخونه رو بسته بود نمیتونست همچین کاری کنه اون که انقدر بیرحم نبود یا حتی میخواست واگذارش کنه ولی وقتی یه خانواده رو پیدا کرد و همه چیز قطعی شد فهمید که نمیتونه اینکارو بکنه اون گربه تنها چیزی بود که از مینهو براش مونده بود .
YOU ARE READING
Remorse [Minsung]
Fanfictionاگر جیسونگ میدونست این اتفاق میوفته بازم اونکارو میکرد؟ فکرنمیکنم ! اگر مینهو میدونست اینجوری میشه از خونه پاشو بیرون میذاشت؟ نه ! بیشتر مراقب میبود ؟ قطعا همه چیز از یه سوتفاهم و یه مشکل کوچیک شروع شد ولی پشیمونی زیادی به بار آورد ... - [ Remors...
![Remorse [Minsung]](https://img.wattpad.com/cover/320816332-64-k941868.jpg)