Oh Dear Diary

4 1 0
                                        

Povتهیونگ
سئول،سال ۱۹۹۳
بازم توی کافه جای همیشگیم نشسته بودم.همون روزای تکراری و کارای تکراری.هوای امروز هم گرفته بود
انگار خوشحالی و زیبایی اسمون این شهر با ورود من از بین رفته بود...به سیگارم یه پوک دیگه ای زدم و با سوزشی که توی سینه ام حس کردم چشمامو بهم فشار دادم.بعد اون تصادف لنتی با سیگار خودموخفه کرده بودم.یه گارسون که مطمئنم سن و سال زیادی نداشت به سمتم اومد.خستگی و ناامیدی رو میتونستم از چشماش بخونم
_اقا کافه داره بسته میشه باید از اینجا برین.
اوهومی زیر لب گفتم و وسایلم که چیز زیادی بجز یه دفتر و خودکار نبود رو برداشتم و بیرون رفتم
اما کجا میرفتم؟جایی برای من نبود که برم
کسی منتظر من نبود
تا غروب توی خیابون پرسه میزدم
انگار قلبم دنبال محبتی بود که سالها چیزی ازش ندیده
بود رطوبت قبل بارون رو حس میکردم
انگار این اسمون هم میخواست با من گریه کنه
اون شب بارون شدیدی اومد و مطمئن بودم سرما میخورم.اما دوست نداشتم به خونه ی بی روحم برگردم
توی افکارم غرق بودم که صدای جیهوپو شنیدم
اون اینجا چیکار میکرد؟
_تهیونگا اینجا چیکار میکنی؟سرما میخوری.هی...تو خوبی؟
+هوسوک...چرا صدات گرفته؟
_چیزی نیست...خوب میشم.الان تو مهمی.باز داشتی زیر بارون قدم میزدی؟یادت رفته دکترت چی گفت؟ته؟صدامو میشنوی؟
معلوم بود حال خودش هم بده
اون صورت همیشه خندون الان دیگه تمام خنده هاش الکی شده بودن.اروم سمتم اومد دستشو روی شونم گذاشت و منو نزدیک خودش برد
اون داشت بغلم میکرد؟اینکه چیز جدیدی نیست...اما چرا انقدر اینبار ارامش داشت؟بغل اون پسر چی داشت؟چجوری تونسته بود ضربان قلب نا اروم من رو برای چندثانیه هم که شده ارومتر کنه و ارامش خالص رو بهش تزریق کنه؟نمیدونم...فقط میدونم که مثل بغل مادرم،توی شبایی که میترسیدم ارامش داشت.
سرم رو اروم روی شونش گذاشتم
انگار بغضی که سالها بود قورتش داده بودم منتظر یه شونه بودن تا خودشونو تخلیه کنن
اما اینبار من جلوشو نگرفتم
گذاشتم اروم اروم دردهایی که به هیچکس نگفته بودم از چشمام جاری بشن
جالب بود...تهیونگ مغرور اون شب توی بغل ینفر گریه کرد...شاید بخاطر احساس امینیتی بود که اون بغل داشت؟
هیچکس نمیدونه...:)
_ته...کوک اومده دیدنت
+من سالهاست که خودمو برای این لحظه اماده کرده بودم!:)









اوووکییی....یعنی چه اتفاقی توی گذشته بین ته و کوک افتاده؟؟:))))

You've reached the end of published parts.

⏰ Last updated: Aug 29, 2022 ⏰

Add this story to your Library to get notified about new parts!

Two Parallel LinesWhere stories live. Discover now