آشنایی•ᴗ•

1.1K 261 36
                                        


نفس عمیقی کشید و کمی جلوتر رفت، به‌خاطر قد کوتاهش نسبت به بقیه دید کاملی به اعلانیه نداشت.
استرس داشت و سعی می‌کرد با گاز گرفتن لباش یا لپاش از داخل دهنش یک‌جوری استرسش کمتر بشه!

با صدایی که به زور ممکن بود کسی میون اون همهمه بشنوه بریده بریده گفت: "ب...ببخشید ..می..میشه کمی کنارتر برید..."

صداش به گوش کسی نرسید و جمعیت مقابلش مشغول صحبت بودن و قصد کنار رفتن هم نداشتن!
عینکش که روی بینیش کمی پایین‌تر اومد بود رو با انگشت اشاره‌اش بالاتر برد، و بعد بندهای کوله‌اش رو کمی روی شونه‌هاش جابجا کرد.

یکمی نزدیک‌تر به جمعیت شد و با انگشت اشاره‌اش به پشت پسری که یه سروگردن از خودش بلندتر و هیکلی‌تر بود ضربه زد.
پسر مشغول صحبت با دوستش بود و اولین‌بار متوجه ضربه‌ی آروم‌ بکهیون نشد، برای همین بکهیون دوباره به پشتش ضربه‌ی آرومی زد.

این‌بار پسر متوجهش شد و به سمتش برگشت.
نگاهی به سر تا پای بکهیون انداخت و بعد به صورتش خیره شد.
"اتفاقی افتاده؟؟"

بکهیون به محض اینکه پسر به سمتش برگشته بود دستپاچه شده بود و نمی‌دونست که چی باید بگه، انگار یادش رفته بود برای چی اونجا بوده، و اصلا برای چی با پسر روبروش کار داشته!!
دوتا دستاش رو کنار پاهاش مشت کرده بود.
نگاه پسر روبروش به دست‌های مشت شده‌ش افتاد بعد هم به صورتش...
"هی حالت خوبه!؟"

بکهیون کمی سرش رو بالاتر آورد برای چند ثانیه تو چشمای پسر قد بلند روبروش خیره موند، بعد هم بدون هیچ حرفی سمت راهروی خروجی شروع کرد به دویدن....

"هی چانیول حواست کجاست؟ این پسره کی بود می‌شناختیش؟!"
چانیول نگاه متعجبشو از مسیر رفتن بکهیون برداشت و به دوستش نگاه کرد: "نه نمی‌شناختمش!"

کای همین‌طور که جزوه‌هاشو توی کوله‌اش به‌زور جا می‌داد به سمت راهرو راه افتاد و چانیول هم پشت سرش رفت.
"چی می‌گفت؟"

"مسئله همین‌جاست! هیچی نگفت فقط خیره بهم نگاه کرد، بعدشم فرار کرد!!
کای به‌نظرت مشکوک نیست!؟"

کای حالت متعجبی به خودش گرفت: "مشکوک برای چی؟؟"
چانیول پوفی کرد و بعد از در خروجیِ دانشکده‌‌شون خارج شد.
"بهتره بهش فکر نکنم..."
_______________________________________

روی نیمکت نشست تا ضربان قلبش آروم‌تر بشه. هنوز هم نفس نفس می‌زد...
بعد از گندی که زده بود تصمیم گرفته بود فرار کنه!!!
با کف دوتا دستاش پشت هم به سرش ضربه می‌زد و در آخر موهاش اسیر مشتای دستش شد.

"بکهیون احمق، باز مثل همیشه حتی نتونستی یک کلمه حرف بزنی! حتما الان فکر کرده من یه دیوونه‌ام!"
با بی‌حالی وسایلش رو از روی نیمکت برداشت و بلند شد. با این گندی که بازم به خاطر خجالتش زده بود دیگه انرژی‌ای نداشت.

🦋Luminous Silk Cocoon🦋Stories to obsess over. Discover now