موتورش رو طبق معمول تو کوچه خلوت و تاریکی که پشت اون رستوران بزرگ و مجلل قرار داشت پارک کرد و بعد از پیاده شدن از موتور، به ساعت مچی نسباتا گرون قیمتی که به مچ دستش بسته بود و عقربه هاش نشون میداد بازم دیر کرده نگاه سریعی انداخت؛ با عجله خودش رو به دری که مدت زیادی میشد به کمک کوین همکار و دوست خوبش کشفش کرده بود رسوند.
به دستگیره در طوسی رنگ چنگ زد و از دری که همیشه زمانی که دیر میکرد و باهاش خودش رو بدور از چشم رئیس رستوران به محل کارش میرسوند رد شد.
در مستقیم به رختکنی که انتهای رستوران قرار داشت وصل میشد و باعث میشد جیمین بدون اینکه کسی البته جز کوین که تقریبا کم و بیش از تاخیرات جیمین با خبر بود، متوجه حضور دیرش بشه خودش رو به محل کارش برسونه..
جیمین پسر 24 ساله ای بود که یک زندگی عادی و ساده رو توی نیویورک میگذروند، حداقل اینطور به نظر میومد البته تا قبل از اینکه کسی راجع به شغل خطرناک و بیماری خاصش بدونه.
سکس ادیکشن (اعتیاد به سکس) یک بیماری و یا اختلالی بود که جیمین بهش مبتلا بود و زندگیش رو به اندازه کافی از حالت عادی خودش دور کرده بود.
این بیماری طوری عمل میکرد که جیمین به غیر از حالت عادی، وقتایی که به شدت تحت فشار روحی و یا مشغله زیاد بود برای تخلیه خودش سمت سکس و رابطه کشش پیدا میکرد و درست مثل شخصی که به کوکائین اعتیاد داره خودش رو با رابطه های طولانی و طاقت فرسا اروم میکرد
البته که تقریبا همه افراد مبتلا به سکس ادیکشن همین علائم رو دارن ولی فرق جیمین با بقیه افراد مبتلا این بود که چندان اصراری به خوب شدن و بهبودی نداشت
اگر از خودش میپرسیدن شاید دلیل پیچوندن کلاسهای مشاوره درمانیش رو نداشتن وقت کافی میدونست ولی واقعیت این بود که جیمین درگیر چیزهای خطرناک تر و پر اهمیت تری بود تا اینکه بخواد نگران بیماری ای که از نظر خودش زیاد چیز مهمی نبود باشه. درسته شاید کارش اشتباه بود اما هر زمان که بحث راجع به بیماریش رو با اینطور دلایل و جملات تموم میکرد همون چند نفری که درباره بیماریش میدونستن هم به خودشون زحمت دقت به جزئیات رو نمیدادن، درواقع جیمین حس میکرد حتی باقیِ همین معدود افرادی هم که توی زندگیش بودن اندازه خودش نسبت به این موضوع بی اهمیتن پس خودش هم بیخیال اهمیت دادن به این قضیه شده بود.
به هر حال همه مثل پدر و مادرش مشغله های جیمین رو پای شغل پاره وقتش میذاشتن که از واقعیت هم دور نبود
حالا چه اون شغل کار کردن توی یکی از شلوغ ترین رستورانای مرکز شهر بود، چه دستو پنجه نرم کردن با ادمهایی که شبشون با شستن دستای الوده به خونِ هرکس جز خودشون میگذشت!.
بعد از ورودش به رختکن بدون فوت وقت خودش رو به کمدش رسوند و با عجله در کمد نسبتا کوچیکی که تو رختکن داشت رو باز کرد و حین اینکه کت چرمش رو از تنش خارج میکرد یونیفورم کارش رو که شامل یک دست بلوز و شلوار با عارم رستوران بود از کمدش بیرون کشید و سریع با لباسایی که تو تنش داشت تعویضشون کرد
برای بار اخر خودش رو توی اینکه کوچیکی که به در فلزیه کمدش چسبونده بود برانداز کرد و در کمد رو با صدای نسبتا بلندی بستو حین بستن اخرین دکمه یونیفرمش از رختکن خارج شد
قبل از اینکه فاصله بین رختکن تا باجه ی رستوران رو طی کنه با شنیدن صدای بم و اشنایی که اسمش رو خطاب کرد و خوب میدونست متعلق به کیه از حرکت ایستاد؛ پلکاشو کمی با حرص روی هم فشار دادو لعنتی ای زیر لب گفت و سمت صاحب صدا چرخیدو با لبخند ساختگی ای به اون چشمای خونسردو جدی مردِ رو به روش خیره شد
YOU ARE READING
Yin Yang
Fanfiction" همه مثل پدر و مادرش مشغله های جیمین رو پای شغل پاره وقتش میذاشتن که از واقعیت هم دور نبود؛ حالا چه اون شغل کار کردن توی یکی از شلوغ ترین رستوران های مرکز شهر بود، چه دستو پنجه نرم کردن با ادم هایی که شبشون با شستن دستای آلوده به خونِ هرکس جز خودشو...
