Part 1

177 16 9
                                        

(صدای زنگ گوشی)
+الو...بله...
-بلند شو بیا اداره پلیس.یه سرنخ برای پرونده ی شماره ی ۵۷۵ پیدا کردیم.به هوشی که داری نیاز داریم
گوشی رو قطع کرد و از روی تخت بلند شد و بدون شستن صورتش لباسایی که روی زمین افتاده بود رو شانسی برداشت و پوشید.در اپارتمان رو باز کرد و کفشاشو پوشید...
-دو...دونسنگ...
برگشت و به برادرش که با لباس خواب خرسیش از اتاق بیرون اومده بود نگاه کرد:بله؟چیشده هیونگ؟چرا بیدار شدی؟
-کجا میری؟داری میری پیشه پلیس؟میشه...میشه منم ببری؟
هوسوک به طرف هیونگش رفت و جلوش ایستاد:نه نمیشه...یه پرونده ی مهم پیش اومده ممکنه اتفاقات ترسناکی بیفته و من دوست ندارم هیونگم بترسه
سانگ ته در مقایل حرف هوسوک چیزی نگفت و سر تکون داد
هوسوک عروسکشو داد دستش و بهش لبخند زد و از خونه خارج شد.وارد اسانسور شد و دکمه رو رد زد تا بسته بشه که صاحب خونه ش زودتر وارد اسانسور شد و دوتایی سوارش شدن
هر دو سکوت کرده بودن که صاحب خونه ی هوسوک بحث رو باز کرد:هیونگت چطوره؟
هوسوک جوابشو داد:خوبه
بحث اینجا قطع نشد و دوباره ادامه داد:خواستم بهتون بگم هیونگت توی این مدت خیلی دردسر ساخته.حتی وقتی یه گدا توی خیابون میبینه میارتش خونه و حتی با بچه های همسایه که بازی میکنه چون زورش بیشتره بهشون اسیب میزنه ..باید بگم که بیشتر مراقبش باش و...
هوسوک نذاشت ادامه بده:بیشتر حواسمو جمع میکنم
خانم کیم سرشو تکون داد و دیگه حرفی نزد.دره اسانسور باز شد و هوسوک خواست از اسانسور خارج شد که دوباره خانم کیم صداش کرد:مستر جانگ...
+بله خانم
-بیماری برادرت چی بود؟عقب موندگی؟یا...
+اوتیسم دارن خانوم کیم.لطفا درست بیانش کنید.توهین نکنید.کاری ندارید من باید برم اداره ی پلیس کلی کار ریخته سرم.
هوسوک نذاشت خانم کیم صحبت کنه و به طرف ماشینش حرکت کرد که بازم گوشیش زنگ خورد
-کجایی پسر؟بیا دیگه
+اومدم.پنج دقیقه دیگه اونجام
بعد از پنج دقیقه به اداره رسید و وارد ساختمون شد:جیمین...جیمین کحایی؟
جیمین از زیر میز کارش بیرون اومد:عه..اومدی؟بریم اتاق بازرسی.یه شاهد اومده و میگه چهره ی مجرم رو دیده
هوسوک به طرف اتاق بازرسی رفت و درو باز کرد و به محض باز شدن در رییسش که توی اتاق بود با صدای بلندی گفت:مگه به شما یاد ندادم اول در بزنید بعدش اون درو باز کنید!؟؟؟؟؟
هوسوک سرشو پایین انداخت و معذرت خواهی کرد.صندلی رو کشید و کنار اقای لی نشست.از وقتی هوسوک توی این اداره کار میکرد اقای لی رییسش بود و احساس راحتی باهاش میکرد.
هوسوک خم شد و کنار گوش رییسش زمزمه کرد:چی میگه؟
اقای لی از روی صندلی بلند شد:هوسوک...نگهش داشتم تا تو باهاش حرف بزنی...
بعد هم از اتاق خارج شد.هوسوک بلند شد و روی صندلی روبه‌روی شاهد نشست.
+اسم؟
-پارک بو یونگ
+سن؟
-هجده سالمه
+محل زندگی؟
-بوسان
+چی دیدی؟درست توضیح بده از همون اول تا اخرش
بویونگ با ناخوناش بازی میکرد و هوسوک میتونست سردی دستاشو حس بکنه که چقدر از استرس رنگشون تغییر کرده و به رنگ بنفش در اومده
+نمیخوای چیزی بگی؟مگه نمیگی مجرمو دیدی؟
باز حرفی نزد و فقط به انگشتاش خیره شد.هوسوک به عقب صندلی تکیه داد و نفسشو عصبی بیرون داد.بلند شد از اتاق خارج شد.از توی طبقات شش تا پرونده ای همشون زیر مجموعه ی پرونده ی اون مجرم بودن رو برداشت و دوباره وارد اتاق شد.اونارو روی میز کوبوند که باعث شد بو یونگ سره جاش بلرزه و پلکاشو به هم فشار بده
+ببین دختر من ادم صبوری نیستم.بازرس هم نیستم که اموزش دیده باشم تا بتونم عصبانیتمو کنترل کنم.من یه پلیسم که پرونده هارو به هم وصل میکنه و پازل رو میسازه.الانم از شانس بدت بازرس نیست و من دارم باهات حرف میزنم.یا صحبت میکنی یا میگم دو روز بازداشتت کنن.
قطره ای اشک از کنار چشم بو یونگ سرازیر شد و روی میز بازرسی ریخت.چند ثانیه سکوت کرد و باعث شد صبر هوسوک به اخر برسه
فریاد زد:حرف بزن دختر!!!!
به محض فریاد هوسوک،بویونگ در حالی که صداش میلرزید شروع کرد به صحبت کرد:اون شب رفتم بیرون تا غذا بخرم من تنها زندگی میکنم و خانواده م توی یکی از روستا ها زندگی میکنن.وقتی از خونه خارج شدم از توی یکی از کوچه ها صدای داد های خفه ی یه دخترو شنیدم.اولش ترسیدم ولی بعدش به طرف صدا رفتم.ته کوچه تاریک بود ولی یه مرد رو دیدم که سعی میکرد یه دختر رو که داشت دست و پا میزد تا فرار کنه رو با خودش ببره.مرده روی صورتش ماسک مشکی داشت و یه سوییشرت مشکی که طرح روش رنگه پاشیده شده بود تنش بود.دختره سرشو کوبوند به بینی پسره اونم روی زمین افتاد و چون دردش گرفت ماسکشو برداشت.منم برای اینکه بتونم صورتشو ببینم سریع چراغ قوه ی گشیمو روی صورتش انداختم...
هوسوک به طرفش خم شد و با اخم بهش نگاه کرد:قیافش چه شکلی بود؟
بو یونگ باز مکث کرد و توی فکر رفت
+مثل اینکه باز باید داد بزنم تا ویندوزت بالا بیاد.ما وقت نداریم.این شش تا پرونده رو میبینی؟همشون پرونده های دختر هایی هستن که دزدیده شدن و حدود یه ماهه به خونه برنگشتن.خانواده هاشون نگرانن و تنها چیزی که ما میدونیم اینه که اونا به دست یه نفر دزدیده شدن و همشون اول به سرشون ضربه خورده و بیهوش شدن و بعد روبوده شدن.پس بهتره صحبت کنی
بازم سکوت..هوسوک از جاش بلند شد و از اتاق خارج شد.جیمین که پشت کامپیوتر نشسته بود و به حرفاشون گوش میداد به طرفش اومد:هیچی نمیگه...
هوسوک دستشو لای موهاش برد و پلکاشو به هم فشار داد:وقتی فکر میکنم اونا چه بلایی سرشون اومده مغزم سوت میکشه ولی این دختر هیچی نمیگه و این بیشتر عصبیم میکنه.همچین غمباد گرفته انگار چه اتفاقی براش افتاده.
-حتما صحنه های بدی دیده.بهش وقت بده میفرستیمش پناهگاه چون اون مرد میدونه این دختر دیدتش پس میاد سراغش تا بدزدتش
+ولی من تا از زیر زبونش حرف بیرون نکشم ول نمیکنم
هوسوک برگشت داخل اتاق و لیوان رو از اب پر کرد اونو به طرف بو یونگ هول داد:بخور..
بو یونگ لیوان اب رو یه نفس سر کشید
+خوب میشنوم
بو یونگ این دفعه توی چشمای هوسوک نگاه کرد:وقتی ماسکشو برداشت و نور مبایلم به صورتش خورد متوجه چشمای سبزش و موهای سیلور رنگش شدم.بینیش خون میومد برا همین دستش جلو صورتش بود.ولی پوستش سفید بود.انگار دو رگه بود.کره ای روسیه ای یا همچین چیزی .صورت ریزه میزه ای داشت و چشماش کشیده و تنگ بودن
+بعدش؟
-وقتی نور گوشی به صورتش خورد متوجه من شد.با شتاب اومد طرفمو هولم داد.روی زمین افتادم.چند ضربه با گوشیم به سرم زد.کم کم داشتم بیهوش میشدم که اون دختری که قبلش سعی داشت بگیرتش با یه چیزی زد به سرش و اون افتاد کنارم.من و اون دختر تا جایی که تونستیم از اونجا دور شدیم
+اون دختر کجاست؟
-نمید....نمیدونم وسط راه غیبش زد
هوسوک دوباره داد زد:یعنی چی اخه!!!!
که باعث شد بو یونگ بترسه و به عقب بره:اروم...ارومتر..لطفا
هوسوک تازه فهمید بازم کنترلشو از دست داده پس معذرت خواست و ادامه داد:قیافه ی اون دختره رو دیدی؟
+اره..موهاش طلایی متمایل به قرمز بود..چشماش درشت و قهوه ای بود.صورتش کشیده بود...یه خال بالای لبش داشت.هیکلش ظریف بود.یه گل سینه ی پروانه ای روی سینه ش بود...موهاشم با یک کش کرمی که گلای سبز روش بود بسته بودن،،،
هوسوک از جاش بلند شد و پرونده هارو از روی میز جمع کرد
+تا یه مدت توی پناهگاه اداره زندگی میکنی.شاید سه چهار ماه طول بکشه.همه ی اینار برای سلامتی خودته.میسپرم وسایلتو از توی خونه ت بیارن اینجا،مراقب باش اگرم خواستی بری بیرون به ما خبر بده تا باهات یه پلیس بفرستیم
از اتاق خارج شد و برای تحقیق بیشتر به دفترش رفت
————————
این پارت،پارته اول این فیک بود...معلوم نیست چند قسمته ولی ادامه داره..ژانرش جنایی معمایی هیجانیه
تا جایی که بتونم ادامه ش میدم و داستانو جذاب میکنم
خواننده با هر شاهد و با هر سر نخ به یک چیز شک میکنه و نمیتونه یه نظریه رو ثابت نگه داره
امیدوارم خوب بشه.اگر خوشتون اومد به بقیه هم معرفی کنید بخونن

Wait...Where stories live. Discover now