OneShot

1.1K 237 52
                                        


بکهیون توی ایستگاه منتظر بود که مترو سر برسه و قربانی جدیدشو با خودش بیاره.
اون دوست داشت قربانیشو شام یکشنبه صدا کنه، که البته اینکار یجور روتین براش به حساب میومد.
شکار کردن و نوشیدن خون اونم فقط یکشنبه ها، خب یجورایی کینکش بود.
درست روزی که مردم برای عبادت به کلیساها میرفتن، بکهیون برای خوردن میرفت و اینکه بقیه اینجور چیزا رو باور دارن، براش مسخره به نظر میرسید.‌
به هر حال هیچکس باور نداشت خونآشام ها زندن و‌ وجود دارن، پس چرا اون باید خدا رو باور میکرد!؟
خدایی که اگر بود آفریده‌هایی مثل اون نباید تمام طول عمرشون فقط به خاطر اینکه خودشونو سیر کنن مدام مخفی بشن، بهشون حق انتخاب کردن میداد. بین زندگی کردن برای خودشون و پنهان شدن بخاطر دیگران و تنهایی ادامه دادن، یا اینکه از عطش و تشنگی مشقت‌بار و بی پایان زجر بکشن.‌
اگر خدا وجود داشت این اتفاق‌های مسخره و مزخرف برای مخلوقاتی مثل اون نمیافتاد.
دقیقا همون خدایی که اون انسان ها بهش باور داشتن، مجبورشون کرده بود که برای حفظ زندگیه خودشون زندگیه بقیه رو ازشون بگیرن و هیچکدومشون تا الان نتونسته بودن یه راهی برای پایان دادن به این زندگی بی معنی پیدا کنن.
به خودش پوزخندی زد. انقدر توی افکارش غرق شده بود که اصلاً یادش رفته بود چرا به اینجا اومده.
یکی از پاهاشو روی اون یکی انداخت و با اشتیاق بیشتر منتظر موند.
خودش میدونست که چقدر زیبا و مجذوب کنندس، دلیلی که باعث میشد مردم موقع رد شدن از کنارش بهش خیره بشن. ‌چند لحظه گذشت، الان دیگه وقتش رسیده بود که شکارشو انتخاب کنه. کار نسبتا راحتی بود؛ مخصوصاً برای کسی مثل اون که سالها میون آدما زندگی کرده بود، میلیون‌ها چهره رو دیده بود و فقط با نگاه کردن به چشماشون میتونست بگه که چجور زندگی‌ای دارن.
بکهیون دوست داشت صورت‌های پر نشاط و سرزنده رو برای خودش انتخاب کنه، اینطوری انرژی مثبت رو هم میتونست از خون اونا دریافت کنه، دقیقاً مثل این بود که دوباره حس زنده بودن بهش دست بده.
و اینم یکی دیگه از کینک هاش بود که بی گناه ترین و پاک ترین روح‌ها رو برای خودش در نظر بگیره.
طعمه هاش یه چیزی بیشتر از یه شام بودن، تقریباً یه جور سرگرمی براش حساب میشدن که بک عاشقش بود.
عاشق طعمه‌هاش...
عاشق طوری که از تک تک حرف هاش اطاعت میکنن...
و عاشق طوری که زندگیشون رو بهش تقدیم میکردن، بدون اینکه حتی خودشون متوجه بشن.
‌یقه‌ی کتشو یکم بالا کشید و همونطور که دوست داشت، بخشی از صورتشو پنهان کرد ولی پوزخندش همچنان روی صورتش باقی مونده بود.
دستاشو رو سینش گره زد و منتظر موند. تقریباً دو دقیقه و شونزده ثانیه دیگه مترو میرسید.
زبونش رو روی لب هاش کشید و خیسشون کرد. برای دیدن وعده ی بعدیش و اینکه چهرش ممکنه چطور لذتی رو براش به وجود بیاره، هیجان زده شده بود.
دوست داشت قبل از اینکه طعمه اش بمیره از تک تک گاز‌هایی که ازش میگرفت لذت تمام رو ببره.
گاهی اوقات اون‌هارو میبوسید، طعم لباشونو میچشید و بهشون دستور میداد که اون ها هم در مقابل باهاش عشق بازی کنن. یه وقتایی هم از اونا فقط برای تخلیه ی احساسات و هیجانات جنسیش استفاده میکرد؛ ولی مگه فرقی داشت؟ اونا به هر حال همه عازم یکجا بودن، اون دنیا!

Sunway In BusanStories to obsess over. Discover now