Dark destiny

26 7 13
                                        


مامانم دستش درد میکنه...کتفشم همینطور...میگه یه مدت که با دستاش کار میکنه دیگه نمیتونه...

دکتر میگفت از قلبشه...

اما مامان بازم ادامه میده...بازم لبخند میزنه...بازم زندگی میکنه...

قلبم میشکنه ولی ادامه میدم...نفس میکشم...میرم توی اتاقم، درو میبندم و برقو خاموش میکنم...روی زمین دراز میکشم و به سقف خیره میشم...چشمامو میبندم...

صداشونو میشنوم...بابام برگشته خونه...مامانم هواشو داره...براش شیر میریزه...

مامان میگفت سن بابا رفته بالا...میگفت زانوش درد میکنه... میگفت مشکلات عصبی پیدا کرده...موهاش مدام میریزه...اما اون که حالش خوبه!!!

چشمامو باز میکنم...صورتم خیس شده...گلوم درد میکنه...سرم داره میترکه...نمیتونم درست نفس بکشم...

بلند میشم و چراغو روشن میکنم...

خونه خالیه...

هیچوقت فکر نمیکردم از رنگ مشکی اینقدر بدم بیاد...

------------------------------------------------------------------------

خب اینم از داستان اول...امیدوارم خوشتون اومده باشه...

یه توضیح راجب بوک..

قرار نیست همش سد باشه...تغییر میکنه روند داستانا ولی خب همه جوره سعی میکنم بنویسم

عاقا خودم وقتی داشتم این پارتو مینوشتم به پهنای صورتم اشک میریختم="(

منتظر نظراتتون میمونم


Dark ParadiseStories to obsess over. Discover now