روز اول

27 2 5
                                        

دور عدد سیزده خط قرمز کشید و تقویم را سر جایش برگرداند. هفت روز، به روز موعود مانده بود.درتصمیم خود مصمم بود و قصد تغییر آن را نداشت.با خود اندیشید اگر این دنیا با او بهتر تا کرده بود شاید کارش به اینجا نمی کشید که اکنون روز مرگ خود را در تقویم علامت بزند و برایش لحظه شماری کند. عکس خاک خورده ای را از روی میز برداشت که در آن می خندید. در آینه به اخم هایی که حالا روی پیشانی اش لانه کرده بود نگاه کرد. سعی کرد لبخند بزند امّا هرچه تلاش کرد در این کار ناتوان تر شد.
ازاتاق تاریکش به جهان روشنایی پا گذاشت. نوری چشمانش را آزار می داد. به آشپزخانه وارد شد. خانواده اش دور میز مشغول صرف شام بودند و درباره وضعیت او بحث می کردند. همان بحث تکراری و مزخرف در مورد یک نوع افسردگی حاد. مشکل او تنها این دنیای بی ارزش است. خواهرکوچکش به طرف او اشاره کرد. پدر و مادر مسیر انگشتان کوچک او را دنبال و با تعجب به هیبت روبه روی خود نگاه کردند.
بلند شدند و دوره اش کردند. او هیچ یک از حرف های بی معنی شان را نمی فهمید. پدرش با خوشحالی او را به طرف صندلی کنار خودش هدایت کرد وحتی برایش غذا کشید. شاید به خاطر اینکه بعد از حدود سه ماه دور هم غذا میخوردند.
بعد از غذا به دنیای تاریک خود برگشت و قبل از خوابیدن در دفتری که از مدت ها پیش تنها همدمش بود نوشت:"تقاضا برای پایان دادن به دردها و نفس های حبس شدۀ توی سینه دیوانگی نیست؛ تسلیم شدن است."

SEMI COLONLa tua prossima ossessione. Scoprilo ora