پسر بچه با ذوق میله های فلزی رو گرفت.
_میخوای بازی کنیم؟
_اره
حتی بچه هم از موافقت کریستوفر تعجب کرد.
_واقعا؟
جدی بازی کنیم؟
چه بازی؟
نگاهش از سقف برداشته شد، رو تخت چرخید و پسر بچه پر سر و صدا را نگاه کرد.
_بازی مرده ها!
پسر بچه گیج شده _چی؟
_قوانین سادن،
یک نفر میشه "مرده" باید اونقدر ساکت بمونه تا اخر بازی برنده بشه!مهم نیست طرف مقابل چیکار میکنه یا چی میگه.
قبوله؟
فقط میخواست اون بچه خفه بشه. زیاد حرف میزد.
پسر بچه هنوز داشت فکر میکرد
مرد امروز صبور نبود
فریاد زد.
_بازی میکنی یا نه بچه؟
_اما... اما
فقط باید حرف نزنی؟
_اره
_یعنی اگه حرف نزنی مُردی؟
کلافه شد.
_درسته!
بچه چند بار جابه جا شد، نگاهی به اطراف انداخت.
میله رو با تردید رها کرد.
_اقای رولند... مادر من حرف نمیزنه. یعنی منظورم اینه، هر روز غذا میپزه لباس هارو میشوره،.. اما زیاد حرف نمیزنه.
مرد به سردی خندید.
_مادرت مرده بچه!
_نه اون زندست! امروز این لباس هارو برام پوشید. زمان صبحانه موهامو مرتب کرد..حتی...حتی هر روز بهم میگه غذامو کامل تموم کنم!
_اون زن لبخند میزنه؟
_ن.. نه..!
_فکر کنم اون هم یه جورایی بازی مرده هارو انجام میده!
DU LIEST GERADE
Christopher. J.Roland Memory
Sonstigesخاطرات کریستوفر جیمز رولند. «دیالوگ بوک» کریستوفر. ج. ر.
